RSS Feed
  1. سلفی اصفهانی، سلفی رازی

    ۱ فروردین، ۱۳۹۴

    اول از همه نوروز را به همۀ دوستان فیس بوکی خودم تبریک می گویم. من نوروز را عید نمی دانم. عید را برای همان روز گوسفند کشان و روز فطر به کار می برم. و برای اولی هم خیلی احترام قائل نیستم، چون از هر گونه کشت و کشتار بیزارم. اما نوروز عید نیست. نوروز بالاتر از عید است. بالاتر از هر روز دیگر. نوروز بدو خلقت است- خلقت عالم و آدم، نوروز طلوع آفتاب خلقت است، شکفتن گلها ست، سبز شدن درختان، زایش طبیعت، اول ماجرا، نوروز مظهر اسم الاول است، اولین نفسی که آفریدگار عالم کشید نوروز بود . نوروز آغاز تجدید حیات است؛ عین حیات است.
    اما بعد، دیروز داشتم کتاب یکی از این سلفی های قدیم رامیخواندم. کتابی است در اصل از یک حنبلی که یک سلفی آن را گزینش کرده است. این کتاب در واقع محصول سلفی های اصفهان است. مؤلف اصلی هم احتمالا اصفهانی بوده. اصفهان زمانی مرکز حنبلی ها و سلفی ها بوده است. اصلا حنبلیت از اصفهان شروع شد و شاید هم اینها همه میراث یهودیت اصفهانیهاست. اصفهان هیچ وقت از شرّ قشری گری و تعصب خشک ظاهری و حنبلی و سلفی رهائی پیدا نکرده است. زمانی که در عهد عمر بن عبدالعزیز گفتند به علی بن ابی طالب کسی نباید ناسزا بگوید اصفهانیها پول جمع کردند و دادند به حاکم شهر تا اجازه دهد شش ماه بیشتر به علی فحش بدهند. تشیع اصفهانی ها هم افتادن از آن طرف بام است. این جوانانی هم که اسید روی صورت خواهرانشان می پاشند از تخم و ترکۀ همان سنیهای قرن دوم اند که به علی فحش می دادند. اسید پاشیدن به روی دختران معصوم از سبّ علی بدتر است. من زمانی از این که می گفتم اجدادم اصفهانی بوده اند خوشم می آمد ولی از زمانی که دیدم جوانان این شهر به صورت نازنین دختران شهر اسید می پاشند از داشتن هر نسبتی با این شهر عار دارم. از دوستان اصفهانیم عذر می خواهم. من هر وقت به یاد آن فاجعه می افتم منقلب می شوم .
    اصفهان فقط شهر حنبلی های خشک مقدس و متعصب و جوانان بی رحم اسید پاش نبوده است. اصفهان از قدیم ترین شهرهای فرهنگی ایران زمین بوده. افتخار ایران پیش از اسلام و بعد از اسلام اصفهان است. شما کتابهای نویسندگانی چون ابوالشیخ و حمزۀ اصفهانی ( اگر بود) و ابونعیم اصفهانی را که بخوانید می بیننید یک سوم بزرگان عالم اسلام همه از اصفهان برخاسته اند ، یک سوم دیگر هم از خراسان و یک سوم هم از شهرهای دیگر. خودم می دانم مبالغه می کنم ولی این مبالغه خیلی دور از حقیقت نیست.
    باری ، مؤلف کتاب «طیوریات» شیخی است به نام ابوالحسن طیوری حنبلی و انتخاب کننده شیخی است به نام ابوطاهر احمد سلفی اصفهانی. از این سلفی تر و اصفهانی¬تر کمتر کتاب پیدا می کنید. «طیوریات» مثل تقریبا همۀ کتابهای سلفی ها مجموعه ای از اخبار و احادیث و سنتهای پیغمبر و سنتهای سلف صالح است که از نظر سلفی ها به سنت پیغمبر بر میگردد. بعضی از این احادیث و اخبار اصلا با ذائقۀ من جور درنمی آید. مثلا، می گوید در روز خیبر پیغمبر اصحاب خود را از خوردن گوشت خر منع کرد و به جای آن به آنها گوشت اسب داد. پیغمبر (ص) احادیث گیاهخواری هم داشته ولی سلفی ها بآنها کاری ندارند. حدیثی که خواننده را به تأمل وامیدارد حدیثی است که می گوید انسان باید قبل از مردن خودش را برای مرگ آماده کند. نمی دانم آدم باید چه کار کند ، ولی به هر حال قابل تأمل است. فکرش را بکنید. بالاخره به قول فردوسی ما ز مادر همه مرگ را زاده ایم. یعنی از اول زندگی باید خودمان را برای مرگ آماده کنیم. اما دوست داشتنی ترین مطلبی که خواندم از قول یحیی رازی است که همشهری خودم است، یعنی اهل شاه عبدالعظیم و جنوب تهران. هر چه هست اصفهانی نیست. یحیی گفته که من آرزو می کردم که خدا فقط یک ذرّه از آن عشق و محبتی که در ذاتش نهفته است به من می داد تا من آن را میان همه پخش می کردم ، و آن وقت می دیدید که همه عاشق می شوند، عاشق حق و عاشق خلق. و وقتی همه عاشق می شدند رسم اذیت و آزار رساندن از میان مردم برداشته می شد. دیگر کسی کسی را به جرم شیعه بودن و یزیدی بودن و سنی بودن و بهائی بودن نمی کشت. کسی در پاکستان زن بیچاره ای را به اتهام سوزاندن قرآن در آتش نمی سوزاند. کسی به دختران یزیدی تجاوز نمی کرد. کسی به روی خواهر خودش اسید نمی پاشید. استالین چهل میلیون آدم نمی کشت. هیتلر کوره های آدم سوزی و هلوکاست راه نمی انداخت. از نظر یحیی رازی ، همشهری سلفی ما، اگر مردم جنایت می کنند، یکدیگر را آزار می دهند، اگر در دنیا جنگ و خونریزی می شود ، اگر کسانی به اسم سلفیت و حنبلیت و اسلام ساختمانهائی را در منهتن به آتش می کشند و خلق خدا را زنده زنده کباب می کنند به خاطر این است که از عشق الهی محروم اند. اگر سلفی های امروز در عراق خانه ها را رو سر مردم خراب می کنند ، اگر سنی شیعه می کشد ، اگر مسلمان مصری قبطی می کشد همه به خاطر این است از آن ذره عشق الهی هیچ بهره ای نبرده اند. اینها مضمون سخنان یک سلفی است، سلفی رازی، که البته یک سلفی اصفهانی هم آن را نقل کرده است.


  2. ترکش جنگ در کرمان

    ۲۹ اسفند، ۱۳۹۳

    دیشب فیلم شیار ۱۴۳ را دیدم . از دیدن فیلم لذت بردم. کار هنرپیشه ها بسیار خوب و کار کارگردان، خانم نرگس آبیار، عالی بود. امروز صبح که از خواب بیدار شدم فکرم همه اش به این فیلم مشغول بود، به کرمان و لهجۀ کرمانی، به فرهنگ مردم کرمان و به جنگ. داستان فیلم در یکی از روستاهای کرمان اتفاق می افتدو صحنه های روستائی فیلم طبیعی است ولی لباسها و لحاف و تشک تمیز به آن دهات نمی آید. لهجۀ کرمانی فیلم برایم کاملا آشنا بود. یادم می آید وقتی با پدر زن اولم که از ناف کرمان به تهران آمده بود آشنا شدم حرفهایش برایم اصلا مفهوم نبود. مدتی طول کشید تا بفهمم که کرمانیها به جای « با» می گویند « خود». «خود هم رفتند»، یعنی باهم رفتند. و مدتی طول کشید تا بفهمم کرمانیها همه چیز را با کسره شروع می کنند و فتحه ها را کسره تلفظ می کنند. لهجه های شهرستانها برای تهرانی ها شیرینی خاصی دارد. بعضی از لهجه از دیگران شیرین تر است. لهجۀ یزدی دست کمی از قطاب و باقلوای یزد ندارد. سی چند سال پیش در کنفرانس استادان زبان فارسی در بمبئی شرکت داشتم. سفیر افغانستان در هندوستان به فارسی نطق کرد. بعد از سخنرانی نزد او رفتم وگفتم از شنیدن لهجۀ افغانستانی او لذت بردم. باورش نمی شد. گفت راست می گوئی؟ گفتم: آره. گفت: ولی ما دوست داریم با لهجۀ تهرانی حرف بزنیم. لهجۀ تهرانی برای هر کس قشنگ باشد برای خود تهرانی ها چنگی به دل نمی زند. اگر شیار ۱۴۳ به لهجۀ تهرانی بود هیچ لطفی نداشت. دیدن این فیلم و شنیدن لهجۀ کرمانی همان لذتی را برایم داشت که خواندن کتاب لریمر در بارۀ فرهنگ مردم کرمان. من اگر کارگردان این فیلم بودم از همۀ هنرپیشه ها می خواستم که اول این کتاب را بخوانند. فریدون وهمن آن را به فارسی برگردانده و دقیقا نمی دانم چه کار کرده است، چون داستانها و متلها و مطالب دیگر که همه عینا در کتاب لریمر به فارسی ثبت شده است. تازه، سعیدی سیرجانی به من می گفت که در برگرداندن این کتاب به فارسی به وهمن کمک کرده است. نفهمیدم یعنی چه؟ باری، فیلم در بارۀ جنگ است و من هم مثل همۀ کسانی که از اول تا آخر جنگ را دیده و از نزدیک لمس کرده اند یک سینه سخن در بارۀ جنگ دارم. نمی توانم باور کنم که انقلاب خواهان جنگ بود. جنگ هیچ خوبی نداشت. انقلاب می توانست بدون جنگ هم پیش برود. سفیر ایران در عراق خودش کرمانی بود و من یادم است که کوشش زیادی می کرد که ما با صدام شاخ تو شاخ نشویم. البته بعضی چیزها هم بود که ما نمی فهمیدیم. هنوز هم نمی فهمیم. در اینترنت خواندم که جناب سفیر در همان زمانها نزد آقای خمینی رفته و گفته است که صدام ما را تهدید کرده است. یکی دو بار این اخطار را کرده بوده و حتی مهندس بازرگان هم در آن جلسه بوده. یک روز که آقای سفیر در سازمان روزنامۀ اطلاعات میهمانی داده بودند وسط ناهار من از ایشان در بارۀ آن ملاقات سؤال کردم ولی پاسخ روشنی دریافت نکردم. به هر حال، جنگ اگر چه نا خواسته بود ولی ادامه آن شاید به این صورت لازم نبود. به خصوص بعد از فتح خرمشهر و بعد از تصویب قطع نامۀ ۵۹۸٫ خیلی ها آمدند و به ما گفتند: آقا ختمش کنید. کسانی که در عمرشان پیشانی بر خاک نسائیده بودند آمدند و پشت سر امام نماز بی وضو خواندند و خواهش کردند که جنگ را تمام کنید . ولی آیا می شد؟ یعنی می شد وقتی دشمن با گردن کلفتی هنوز در خانۀ ما جا خوش کرده بود گفت حالا ما می خواهیم صلح کنیم؟ محمد علی جمال زاده در سویس به یکی از دوستان گفته بود که همه تان جمع شوید و بروید پیش آقای خمینی و بگوئید که این جنگ به نفع ما نیست. کی گفته بود جنگ به نفع ماست؟ من هنوز نفهمیده ام که چقدر حوادث عالم جزو مقدرات است و چقدر در دست خود ماست؟ خیلی دلم می خواهد به سرنوشت و تقدیر معتقد نباشم. ولی آدم وسط راه می ماند. نوجوان که بودم چند بار در آمریکا هیچاک کردم. پنجاه سال پیش جاده های آمریکا هنوز امنیت داشت. حتی برای خارجیها. مسلمانها نمی دانستند تروریسم یعنی چه. یک بار (کریسمس ۱۹۶۲) با دوست آمریکائیم با پنجاه و شش راید از برلینگتون آمدیم دی سی و برگشتیم. اعتقاد به تقدیر مثل هیچاک کردن است. خرجی رو دست آدم نمی گذارد. کاری ندارد که بنشینیم این فیلمها را نگاه کنیم و برای مادرانی که فرزند از دست داده اند اشک بریزیم و بگوئیم خودش داد و خودش هم گرفت. از این حرفها گذشته، من گمان می کنم یکی از انتقادهائی که به ما وارد است این است که ما سازمان ملل و شورای امنیت را آن طور که باید جدی نگرفته ایم. دنیا و مجامع بین المللی را نشناخته ایم و ندانسته ایم که تصمیما ت آنها چه عواقبی ممکن است برای ملت ما داشته باشد. گمان کنم بعد از تحریمهای اخیر بود که دو هزاریها افتاد و فهمیدیم یا فهمیدند که این قطع نامه ها کاغذ پاره نیست. بالاخره چیزهائی هم هست که دست خودمان است. می توانیم کاغذها را پاره نکنیم تا بعد مجبور نشویم با یک من سریش آنها را دو بارۀ به هم بچسبانیم.


  3. خدا چیست؟

    ۲۹ اسفند، ۱۳۹۳

    مدتی است که احساس می کنم وقی دارم در بارۀ چیزی فکر می کنم یا مطلبی می نویسم، وسط کار خاطرهائی برایم زنده می شود. گمان کنم به خاطر پیری است. پریروز در فیس بوک مطلبی نوشتم در بارۀ فیلم شیار ۱۴۳و وسط آن اشاره ای کردم به هیچاک کردن خودم در آمریکا . یکی ازدوستان فیس بوکی هم پرسید که هیچاک یعنی چه؟ خوشبختانه دوستی دیگر به او پاسخ داد ولی به هر حال این سؤال در ذهن من بود و بود و مرا به یاد دورانی انداخت که من در یک کالج یسوعی در آمریکا به نام سنت مایکل کالج درس می خواندم. زمستان سال۱ ۱۳۴شمسی بود و من نوزده سالم بود. این کالج در دهکدۀ دور افتاده ای بود در شمال ایالت ورمونت، نزدیک مرز کانادا. زمستان آن سال برف زیادی آمد و هر روز صبح که ما از پنجرۀ اطاقمان به بیرون نگاه می کردیم می دیدیم ارتفاع برف بالا تر آمده است. من در خوابگاه دانشجوئی به سر می بردم و هم اطاقی من جوانی بود هم سن و سال خودم به نام گرگوری که به او می گفتیم گرگ ( با کسر اول و ثانی). در سنت مایکل کالج استادان همه مسیحی مؤمن بودند و بعضا روحانیون یسوعی ، با لباسهای کشیشی. خانواده های بچه ها هم کاتولیکهای مؤمن بودند و همه مراسم مذهبی و تعطیلات مذهبی را رعایت می کردند.
    در یکی از این تعطیلات گرگ به من پیشنهادکرد با هم سفر کنیم. گفت تو که کاری در اینجا نداری، بیا با من برویم به خانۀ من در حومۀ هاتفورد( در ایالت کاناتیکت) و اگر خواستی با هم می رویم به واشنگتن دی سی و بر می گردیم. من پذیرفتم، چون در غیر این صورت باید شب و روز تو اطاق یا راهرو بمانم بی کار. وسط بر و بیابان. گرگ در ضمن به من گفت که ما با هیچاک کردن می رویم. گفت من خودم همیشه هیچاک می کنم و از هاتفورد به کالج می آیم و بر می گردم. من نمی دانستم واقعا چه خواهد شد. خیال می کردم یکی دو تا ماشین ما را سوار خواهند کرد و به مقصدمان خواهند رسانید. در آن زمان هیچاک کردن در آمریکا متداول بود و دانشجویان اغلب هیچاک می کردند. نا أمنی در بعضی از شهر ها مثل من هتن و شیکاگو بود ولی در جاده ها و شهر ها و روستاهای کوچک نا امنی نبود. ما با ده پانزده راید ( ماشینهای مختلف که سوارمان کردند) رسیدیم به خانۀ گرگ. جالب اینجاست که آخرین راید ما با ماشین پلیس بود. پلیس وقتی ما را در کنار جاده دید ایستاد و سوارمان کرد و گفت چرا شما در شب هیچاک می کنید. ما را برد و رساند به خانۀ گرگ. پدر و مادر گرگ با خوش روئی و مهربانی با من رفتار کردند. اطاقی به من دادند و یخچال را نشانم دادند و گفتند هر چه می خواهی خودت برو بردار. سر شام از من در بارۀ ایران سؤال کردند. درست نمی دانستند کجاست. آمریکائی ها در آن زمان ایران را درست تلفظ نمی کردند. کتابت ایران در لاتین فرانسوی است . برای آمریکائی ها و انگلیسی ها باید به جای آی ، ای می نوشتند Eran تا درست تلفظ کنند. بسیاری از آمریکائی ها به خصوص در روستاها خیال می کردند که سراسر ایران مثل کویر لوت است و ما در چادر زندگی می کنیم. من در چادر بزرگ نشده بودم ولی در خانۀ آمریکائی ها هم احساس راحتی نداشتم. اطاقی که به من دادند در طبقۀ بالا بود و من صبح که شد دو سه ساعت بی کار در اطاقم ماندم. خجالت می کشیدم بیایم پائین . خیال می کردم مرا صدا خواهد زد. ولی کسی با من کاری نداشت. بالاخره حوصله ام سر رفت و آمدم پائین. پدر گرگ نشسته بود جلوی تلویزیون و فوتبال آمریکائی تماشا می کرد. مرا که دید گفت : خوب استراحت کردی؟ و بعد هم گفت ما صبحانه خورده ایم، تو هم برو برای خودت قهوه بریز و هر چه می خواهی بخور. خلاصه یکی دو روزی که من آنجا بودم چندان خوش نگذشت. من پسر بچه ای بودم که با تعارف بزرگ شده بودم و آنها آمریکائیهائی بودند که تکلفی در کارشان نبود. بعدها بود که فهمیدم آمریکائی ها قول و فعلشان یکیست و وقتی تو را در خانه شان پذیرفتند پذیرفتند و دیگر ادا و اطوار در نمی آورند و تعارف و تکلف در کارشان نیست. ولی آن سفر اولین تجربۀ من بود و پاک دست و پایم را گم کرده بودم.
    بعد از دو روز با گرگ با ز هم افتادیم تو جاده. اختیار من دست او بود. من مثل بچه دهاتی هائی بودم که تازه تو شهر آمده اند. جاده ها و پل ها مرا حیرت زده کرده بود. چیزی که ما در ایران دیده بودیم راههای خراب و اسفالتهای وصله پینه شده و جاده های باریک پر دست انداز بود. حتی اتوبان تهران کرج هم ساخته نشده بود. بر خلاف تصور خیلی از آمریکائیها ما شتر سوار نمی شدیم ولی اتوبوسهای درب و داغونی هم که سوار می شدیم اگر با شتر مسابقه می دادند معلوم نبود برنده شوند. با حدود سی چهل راید دیگر ما رفتیم واشنگتن و دستمان را زدیم به دیوار ، سک سک کردیم، و بر گشتیم. یادم نیست. شاید هم یک شب در وای ام سی ای خوابیدیم.
    از گرگ و خانوادۀ گرگ چیزی که به یادم مانده است مهربانی و صداقت و بی ریائی و یکرنگی است. آنها همه مسیحیان مؤمنی بودند ولی با مذهب من کاری نداشتند و ما هیچ وقت بحث مذهب و دین نمی کردیم. مرا به عنوان یک ایرانی مسلمان پذیرفته بودند و کاری با اسلام من نداشتند. در آن زمانها هیچ کس از اسلام نمی ترسید. در خود کالج هم پدران کلیسا همیشه با ما مهربان بودند. با وجود این که آن کالج متعلق به فرقۀ یسوعی بود ولی هیچ وقت سعی نکردند که ما را مسیحی کنند. برعکس ، آنها سعی می کردند که به ما کمک کنند تا در غربت مطابق اعتقادات ملی و مذهبی خود عمل کنیم. فهمیده بودند که ما مسلمانها مجبور نیستیم که جمعه ها مثل مسیحی ها که یک شنبه ها به کلیسا می روند به مسجد برویم. سر پرست دانشجویان خارجی که یک کشیش بود به ما گفته بود که اگر برای اجرای مراسم دینی و ملی به چیزی احتیاج داریم به او بگوئیم. عید نوروز که شد سرپرست ما گفت من باید برای شما ایرانیها خانه ای پیدا کنم که بتوانید مراسم عید را در آنجا برگزار کنید. خانه یکی از مؤمنان را در پنجاه مایلی پیدا کرد و سپس دو سه تا مؤمن دیگر با ماشینهای خودشان آمدند و ما را به آن خانه بردند تا سال تحویل آنجا دور هم باشیم. خیال می کردند که عید ما هم مثل کریسمس است که همه باید در خانه با هم باشند. وقتی انقلاب شد من در ایران بودم و وقتی انقلابیون شعار مرگ بر آمریکا می دادند نمی توانستم قبول کنم که اینها مرگ همان کسانی را آرزو می کنند که بیشترین مهربانی ها را با من کرده اند.
    از سنت مایکل کالج یک خاطرۀ دیگر دارم که در زندگی معنوی من تأثیر گذاشته است. همان طور که گفتم در این کالج کاتولیکی هیچ کس با دین و مذهب ما کاری نداشت. ما هم کاری با دین و مذهب آنها نداشتیم. تنها چیزهائی که ما را متوج می کرد که در یک کالج دینی و یسوعی هستیم یکی لباس کشیشها بود و یکی دیگر روز های یکشنبه که به ما صبحانه نمی دادند. مجبور بودیم که صبر کنیم تا همه از کلیسا بر گردند و بعد به ما “برانچ ” بدهند یعنی چیزی که هم صبحانه بود و هم ناهار. یک روز من با دو تا از ایرانیها در راهرو کنار راه پله ایستاده بودم. داشتیم بحث می کردیم . در بارۀ خدا و این که اصلا خدا کیست یا چیست و آیا وجود دارد یا نه. یکی می گفت خدا هست و یکی دیگر می گفت نیست. هر کدام از بچه ها هم برای خودش دلیلی داشت. من یادم نیست که چه موضعی داشتم. گمان کنم موضع بی خدائی داشتم. جوانیست و جاهلی. در هر حال لا ادری بودم. بحث ما گرم شده بود که ناگهان یکی از استادان کشیش ما از طبقۀ بالا آمد پائین و از کنار ما رد شد و رفت از پله ها پائین. ما به فارسی حرف می زدیم و آن کشیش نفهمید که ما چه می گوئیم. وقتی چند تا پله پائین تر رفت و پشتش همچنان به ما بود، من با صدای بلند به انگلیسی گفتم: Father, what is God?خدا چیست؟ پدر روحانی بدون این که بر گردد و به ما نگاه کند ،همچنان که از پله ها پائین می رفت با صدایی بلند و پرطنین گفت:The Origin. صدایش در راه پله پیچید و همین طور که خودش از ما دور می شد صدایش فضای سینه مرا پر می کرد و از آن روز به بعد هم هر چه زمان بیشتر گذشته صدای او بیشتر به دلم چنگ انداخته است. بیش از نیم قرن از آن تاریخ می گذرد و آن صدا هنور هم در گوش من طنین انداز است و من هیچ گاه بعد از آن تاریخ دوست نداشته ام با کسی در بارۀ خدا بحث کنم و نکرده ام.


  4. تقدم وجود بر ماهیت (۲)

    ۲۸ اسفند، ۱۳۹۳

    غفلت از اهمیت وجود و مقدم داشتن ماهیت بر آن نه فقط در دانشگاها بلکه در مؤسسات و نهاد های دیگر نیز حاکم بوده است. در صدا و سیما و در آموزش و پرورش و دبستانها و دبیرستانها و وزارتخانه های فرهنگی. اما از همۀاینها مهمتر در موضوع ملیت و هویت ملی ماست که غفلت از وجود و برجسته کردن ماهیت ما را با بزرگترین خطرها مواجه ساخته است. ما امروزه در جهانی به سر می بریم که چه بخواهیم و چه نخواهیم باید متعلق به یک کشور باشیم. انگلیسی باید متعلق به کشور انگلستان باشد و فرانسوی هم متعلق به کشور فرانسه و هندی و چینی هم متعلق به هندوستان و چین. به عبارت دیگر، هر کس باید ملیتی داشته باشد و متعلق به کشوری باشد که آن کشور عناصر کشور بودن را در خود داشته باشد، عناصری چون آب و خاک، جغرافیا، تاریخ، فرهنگ، دین، زبان و آداب و رسوم و هنر ها و خلاصه هر چیزی که هویت ملی شخص را تشکیل می دهد. حرفهای جهان وطنی خیالاتی است که امروز نمی تواند واقعیت داشته باشد. ما باید وطن خودمان را داشته باشیم، وطنی آبرومند که حس تعلق داشتن به آن باعث قوت قلب ما باشد. به آن افتخار کنیم و همۀ تلاش خود را برای حفظ و نگهداری آن بکنیم. همۀ کشور ها سعی می کنند این کار را بکنند. همه سعی می کنند چاردیواری خود را حفظ کنند تا کسی به آن تعرض نکند. همه سعی می کنند تا تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و روشهای زندگی و زبان و دین خود را که سند مالکیت خانه آنهاست به مردم خود تعلیم دهند. 
    برخی ازکشور های جدید تأسیس که تاریخ ندارند احساس نا امنی می کنند. چقدر کوشش می کنند که برای خود تاریخ بسازند. و اگر ندارند از دیگران بدزدند. ولی ما همه چیز داشته ایم. از خودمان داشته ایم و لازم نبوده که از همسایه ها دزدی کنیم. شاعران و نویسندگان و هنرمندان و فیلسوفان دیگر را بگیرم و برای آنها شناسنامه صادر کنیم. برعکس، دیگران بوده اند که از دیوار ما بالا رفته اند و مایملک ما را تصاحب کرده اند. گاهی هم ما آنقدر در غفلت بوده ایم که در خانه را باز گذاشته ایم و اجازه داده ایم که رندان بیایند و ببرند. و لی از بس این خانه غنی و ثروتمند بوده هر چه برده اند باز هم برای ما بیش از همه مانده است. ایران تمام عناصر لازم را برای کشور بودن در خود داشته است و حس تعلق داشتن بدان همواره مایۀ مباهات مردمش بوده است. 
    ایران وجود داشته است و هویت آن هم ساختگی و عاریتی نبوده است . هویت ملی ایران بعد از جنگ اول یا دوم و در زمان پهلویها خلق نشده است. قاجار در موجودیت ایران به عنوان یک کشور با سوابق تمدنی دخالتی نداشته است. کاری که حکومتها دانسته یا ندانسته می کردند حفظ این هویت ملی بوده است. هویت ملی هر کشوری هم در ذهن و ضمیر و قلب مردم آن حفظ می شود. اگر مردم کشوری به تاریخ و تمدن و فرهنگ و آداب و سنن و دین کشور خود بی اعتنا باشند آن کشور ضعیف خواهد شد و از میان خواهد رفت. هویت هر کشوری بسته به همین عناصر فرهنگی است، عناصری که در ذهن و ضمیر و قلب مردم است. در عهد قدیم یا در قرون وسطا که جهان با این مرزبندی ها تقسیم نشده بود و کشورها به صورت کنونی تعریف نشده بود و برای هر یک شناسنامه و سند مالکیت صادر نشده بود مردم چیزهائی را به طور سنتی حفظ می کردند. محافظت از سرزمین هم راه و روش خاصی داشت . ولی امروز ما با پدیدۀ جدیدی روبرو هستیم به نام کشور و میهن که حفظ آن هم روشهای خاص خود را دارد. در گذشته اگر حفظ خانه و شهر و دیار به دست سپاهیان و رزمندگان بود و هر سلطانی برای حفظ مرزهای تصرف شدۀ خود مجبور بود رزمندگانی تربیت شده داشته باشد تا در مقابل مهاجمان بیابانی ایستادگی کنند، امروز حفظ کشور عمدتا منوط به پاسداری از عناصری است که هویت آن کشور را تشکیل می دهد. پاسداری از این عناصر هم از راه آموزش و پرورش است. کشورها باید تاریخ و فرهنگ و هنر و اخلاق قومی و انسانی و زبان یا زبانهای خود را بیاموزند تا پایدار بمانند. اگر سرزمینی داشته باشیم که در آن مردم از تاریخ آن سرزمین و ذشتۀ خود بی خبر باشند و روش زندگی پدران خود را ندانند و به زبان یکدیگر تکلم نکنند و با یکدیگر با خدای خود نیایش نکنند آن مردم میهن و وطن و کشور نخواهند داشت و بسا که دیگران سرزمین آنها را تصاحب کنند. 
    این مقدمات را گفتم تا برسم به اصل مطلب و آن مسئله تقدم وجود کشور بر ماهیت است. ما همان طور که در انقلاب فرهنگی فراموش کردیم که اول باید دانشگاه داشته باشیم تا بعد به فکر آموزه های خاص در آن بیفتیم در مورد کشور داری هم متوجه نبودیم که اول باید به فکر موجودیت کشور خود باشیم و بعد ایدئولوژی خیالی خود را به آن تزریق کنیم. موجودیت کشور هم عناصری است که برخی از آنها را نام بردم و یکی از مهمترین آنها تاریخ است. تاریخ ، نه ایدئو لوژی. ایدئولوژی به ماهیت مربوط می شود نه به وجود یا موجودیت. با ایدئولوژی نمی توان وجود کشور را تامین می کرد. رژیمهائی که موجودیت خود را در ایدئولوژی تعریف کرده اند از بین رفته اند. داعش نیز محکوم به زوال است. ممکن است تا مدتی در برابر حملات کشورهای مختلف دوام بیاورد ولی سرانجام از بین خواهد رفت، نه به دلیل نداشتن پول و اسلحه و تکنولوژی جدید بلکه به دلیل نداشتن ملیت و چیزهائی که به ملیت قوام می بخشد. داعش تاریخ ندارد. سابقۀ هنر و فرهنگ و ادب ندارد. تاریخش تاریخ ساختگی و تاریخ ارشادی سرزمینی است که به او تعلق ندارد. مردک جلادی که در کویت متولد و در لندن تربیت شده خیال می کند وطنش مدینه است، مدینه ای که او هیچ وقت در آن زندگی نکرده و نخواهد کرد. او از هر کسی در مدینه بیگانه تر است. مدینۀ او شهری است موهوم که فقط در یک تاریخ مقدس ساختگی وجود دارد. او برای این که وطن داشته باشد باید ملیت داشته باشد. بعضی ها هم بعد از انقلاب ما در مواری دست کمی از داعش نداشتند. اشیاء موزه ای را با پتک خراب نکرده ایم. ولی تاریخ کشورمان را از کتابهای درسی حذف کرده ایم. وقتی در صدا و سیما اسامی بزرگان ایران پیش از اسلام را تحقیر کنند کار داعشی می کنند. وقتی نام ایران را حذف می کنند و به جای آن فقط جمهوری اسلامی می گویند کار داعشی می کنند. وقتی نام هر چیزی را که «ملی » خوانده می شده با پتک اسلامی می شکنند کار داعشی می کنند. وقتی تاریخ ایران را از کتابها حذف می کنند یا آن را تحقیر می کنند کار داعشی می کنند. چه فرقی هست میان داعش و کسانی که در اوائل انقلاب می گفتند ملیت در اسلام نیست و این مرزهائی که برای کشورها ساخته اند همه کار غرب و امپریالیسم است و ما باید به فکر وطن اسلامی باشیم؟ جهان وطنی اسلامی یعنی داعشی بودن. انقلابیون هم ، لا اقل بعضی از آنها، در ابتدا وطن را فقط وطن اسلامی می دانستند همان طور که مارکسسیت لنینیستها میهن را فقط اتحاد جماهیر شوروی می دانستند. و هنوز هم می دانند. در مصاحبه ای که با عزیز ترین شاعر معاصر ما کرده اند مصاحبه گر خبر داده است که جناب شاعر هنوز هم اسم اتحاد جماهیر شوروی را بی وضو نمی برد. کسانی که دنبال میهن اسلامی بودند با هر چیزی که زمان شاه حس ملیت را در فرزندان ما تقویت می کرد مخالفت می کردند. زمان شاه وقتی ما بچه بودیم ما را از همان دبستان و دبیرستان طوری تربیت می کرد ند که حس تعلق به ایران و ایرانیت پیدا کنیم. به ایرانی بودن خود دلگرم باشیم. مفتخر باشیم. به همین دلیل دانشجویان زمان شاه بعد از اتمام تحصیلات در اروپا و آمریکا نمی ماندند. بر می گشتند به کشورشان، به جائی که وطن آنها بود ، خانه آنها بود . جائی که آنها بدان تعلق داشتند و انجا را متعلق به خود می دانستند. دانشجویان ژاپنی هم وقتی به کشور های اروپائی و آمریکا می روند بعد از تحصیلات بر می گردند به کشورشان . ولی امروز کمتر کسی حاضر است بعد از تحصیلات به ایران برگردد. چرا؟ چون ما این حس ملیت و تعلق داشتن به ایران را در بچه هایمان به وجو نیاورده ایم. در اوائل انقلاب یکی از مدیران صدا و سیما نزد من آمده بود و می گفت ما با ایرانیانی که در ایران متولد نشده اند و دبستان و دبیرستان نرفته اند مشکل داریم. ما به ایران و اسم ایران و تاریخ و ادب ایران علاقه مندیم وحال آنکه آنها هیچ علاقه ای ندارند و در واقع اسلام را بهانه می کنند برای تو سری زدن به ایران و هر چه ایرانی است. امروز بعد از سی و اندی سال کوشش برای تو سری زدن به ایران بعضی ها متوجه شده اند که موجودیت ایران شکننده تر از آن است که قبلا فکرش را می کردند. متوجه شده اند که ایران از اقوام مختلفی تشکیل شده که آنچه آنها را به هم پیوند می دهد ایدئولوژیهای وهمی و خیالی نیست، بلکه حس عمیق ملیت و ایرانیت است. حس تعلق داشتن به وطن و میهنمان. ایران باید بماند و برای این که بماند ما باید فرزندانی تربیت کنیم که خود را متعلق به این سر زمین بدانند، به این تاریخ ، به این گذشته ، به این راه و رسم زندگی، به این فرهنگ، به این فلسفه و هنر، به زبانها و به ادیان و مذاهب ایرانی که قرنها در این سرزمین بوده و بقای ما را تضمین کرده است.


  5. تقدم وجود بر ماهیت (۱)

    ۲۸ اسفند، ۱۳۹۳

    ر سال اول دانشگاه، کتاب درسی ما برای کلاس فلسفه گلچینی بود از متون فلسفی، از فلاسفۀ یونان باستان گرفته تا قرون وسطا و دورۀ جدید و دورۀ معاصر. این هم روش آمریکائی بود برای آشنا کردن دانشجویان با فلسفه. امروز که فکرش را می کنم می بینم این روش خیلی هم خوب نبوده است. من در آن کلاس با فلسفه هم آشنا شدم و هم نشدم. آن نوع کتابهای درسی ممکن است برای بعضی از رشته ها یا موضوعات مناسب باشد ولیکن برای فلسفه خوب نیست. همان طور که گلچین برای ریاضیات و فیزیک خوب نیست. من که چیز زیادی یاد نگرفتم. می خواندم ولی هضم نمی کردم. الان هم بعد از گذشت پنجاه و دو سال چیز زیادی از آن کلاس به یادم نمانده است، جز یک جمله که خوب به خاطرم مانده و بارها و بارها به آن رجوع کرده ام. جمله ایست از ژان پل سارتر که می گوید: «وجود بر ماهیت تقدم دارد.» من این جمله را به دو دلیل به یاد آورده ام یکی این که آن را نمی فهمیدم و لذا مرتب آن را تکرار می کردم. مثل ورد. دلیل دوم حوادثی بود که بعد از انقلاب درکشور ما رخ داد و موجب شد که من آن گفتۀ سارتر را عملا در عالم خارج مشاهده کنم. راستش چیزی که من می دیدم این بود که بسیاری از انقلابیون درست خلاف جملۀ سارتر عمل می کردند یعنی ماهیت را بر وجود مقدم می انگاشتند. از همان اوائل انقلاب شروع شد تا همین امروز هم بعضی ها گوئی از این سی و اندی سال تجربه هیچ چیز نیاموخته اند و هنوز هم خیال می کنند که ماهیت بر وجود مقدم است.
    انقلاب که شد ما همه خوش خیال بودیم. فکر می کردیم همه چیز مثل زمان شاه وجود خواهد داشت و ما می توانیم رنگ مسلمانی هم به همه چیز بزنیم.کارخانه ها، مدارس ، دانشگاهها، اقتصاد، همه مثل سابق وجود خواهد داشت و علاوه بر آنها می توانیم مسلمانی هم داشته باشیم ( آن زمانها فکر می کردیم مسلمان نبودیم. دوران شاه برایمان دوران جاهلیت بود). کسی نمی پرسید اسلامی کردن همه چیز یعنی چه؟ اقتصاد اسلامی، بانک داری اسلامی، آموزش و پرورش اسلامی، کتابهای درسی اسلامی، دانشگاه اسلامی. در همۀ این شعار ها یک چیز مفروض بود و آن تقدم ماهیت بر وجود. خیال می کردند یا می کردیم که همه چیز سر جای خودش هست و ما باید ماهیت همه چیز را اگر اسلامی نیست اسلامی کنیم. هیچ کس نگران کور کردن چشم مملکت نبود. همه می خواستند ابرو را درست کنند. همه چیز از نوع اسلامیش خوب بود. حالا این نوع اسلامی همه چیز چه می تواند باشد برای کسی معلوم نبود. می دانم از این حرف تعجب می کنید ولی به هر حال این ساده اندیشی بود و به نظرم اساس این نوع تفکر هم مارکسیستی و چپی است. ما نباید بپرسیم حزب توده و به طور کلی مارکسیستها در صحنۀ سیاست چه به ما دادند بلکه باید بپرسیم چه به ما ندادند. مارکسیستها معتقد بودند که رژیم شاه کلا باطل است. مسلمانهای مارکسیسم زده هم فکر می کردند رژیم شاه عصر جاهلیت است. جاهلیت هم یعنی نامسلمانی. یعنی همه چیز غیر اسلامی بوده و حالا که انقلاب شده همه چیز باید اسلامی شود. من شخصا این عقیده را نداشتم چون هیچ وقت آبم با آب مارکسیسم و تفکر و ذوق و سلیقۀ چپ حتی از نوع اسلامی آن ( علی شریعتی و مجاهدین و فرقان و امثال اینها ) در یک جو نمی رفت. من کارم در حوزۀ فرهنگ و دانشگاه و کتاب و این قبیل موضوعات بود و به اسلامی کردن دانشگاه و کتابهای دانشگاهی اعتقادی نداشتم و این نوع تفکر را هم غلط می دانستم. مسئلۀ من داشتن کتاب دانشگاهی بود. دانشجویان ما از داشتن کتاب درسی خوب محروم بودند. من معتقد بودم حالا که انقلاب شده باشد باید ساخت. باید کتاب درسی خوب ساخت. کتاب پزشکی خوب، کتاب فیزیک خوب، ریاضیات، مهندسی، اقتصاد، فلسفه، ادبیات و خلاصه هر درسی که در دانشگاه تدریس می شود یکی از ضروری ترین وسائل آموزشی کتاب است. کتاب خوب برای همۀ دانشجویان در سراسر کشور، نه فقط در دانشگاههای تهران و شهرهای بزرگ بلکه در دور افتاده ترین نقاط هم دوست داشتم دانشجویان همان کتابهائی را داشته باشند که در دانشگاهای تهران داشتند. بعدها در کتاب فخرالدین شادمان به نام تسخیر تمدن غربی خواندم که همین حرف را او قبلا زده است. من هم می خواستم فقدان کتاب دانشگاهی را بر طرف کنم. بنا بر این من به فکر “وجود” کتاب های درسی بودم و آن را مقدم بر ماهیت می دانستم. ولی بعضی ها فکر می کردند که ما انقلاب کردیم که کتابهایمان اسلامی شود. دانشگاهمان اسلامی شود. وقتی دیدند که من به فکر «وجود» کتاب هستم و آن را مقدم بر ماهیت اسلامی و ایدئولوژیک می دانم آمدند و دکان دیگری باز کردند و گفتند پورجوادی به فکر اسلام نیست . ما باید کتابهای علوم انسانی را اسلامی کنیم. نزدیک سی سال از تاسیس این دکان گذشته و بد نیست یکی بیاید ببینند که چقدر اینها علوم انسانی را در کتابها اسلامی کرده اند. باری، کتاب موضوعی نبود که از لحاظ سیاسی برای سیاسی کاران مهم باشد. مهم برای سیاسی کاران خود دانشگاهها بود. سیاسی کارها می خواستند دانشگاها را مشمول انقلاب فرهنگی خودشان بکنند. دانشگاها از نظر سیاسی کاران که اغلبشان دانشگاه نرفته بودند و تحصیلات دانشگاهی نداشتند غیر اسلامی و جاهلی بود و حالا که انقلاب اسلامی شده است باید همۀ آنها از ظلمت جاهلیت به در آیند و در پرتو نور اسلام قرار گیرند. حالا این ماهیت اسلامی چیست کسی نمی دانست. وهم و خیالمان چیزهائی تصور می کردیم ، یا شاید نمی کردیم. مهم هم نبود. مهم این بود که می خواستیم یا می خواستند چیزهائی نباشد ، چیزهائی عوض شود. فکر می کردیم یا می کردند ماهیت را باید دگرگون کنند. کسی با وجود کای نداشت. وجود سر جای خودش بود. من به یاد می آورم روزی را که تعدادی از استادان دانشگاه صنعتی شریف ( که تازه این اسم را پیدا کرده بود) رفتیم پیش مرحوم محمد جواد باهنر. هنوز نخست وزیر نشده بود. صحبت دانشگاهها شد و تغییرات انقلابی ای که باید در دانشگاه صورت بگیرد. استادان می خواستند بدانند که این انقلاب دقیقا می خواهد در دانشگاه چه بکند. باهنر گفت: ما باید اول خراب کنیم و بعد بالاجبار شروع به ساختن کنیم. مثالی هم آورد. گفت: اگر ما خانه مان خراب شود آن وقت به فکر خانه ساختن هم می افتیم و الا اگر در خانه خود با امنیت خاطر نشسته باشیم به فکر تغییر بنا هم نمی افتیم. برای باهنر ماهیت اهمیت داشت و باید وجود را از بین می بردیم تا ماهیتی که دلخواهمان بود بعدا محقق می شد. دانشگاهها که بسته شد خیلی زود مسائل برای خود من روشن شد. بستن دانشگاها برنامۀ کسانی بود که فکر می کردند باید وجود را فدای ماهیت کنند. و اینها لزوما در ستاد انقلاب فرهنگی هم نبودند. تصمیمات در جاهای دیگری گرفته می شد. من وقتی می دیدم همه در بارۀ ماهیت دانشگاه بحث می کنند و از آمارنهای خود سخن می گویند، در حالی که اصلا دانشگاهی دائر نیست به یاد جملۀ سارتر افتادم . ما اول باید دانشگاهی داشته باشیم تا بعد بیائیم در بارۀ ماهیت آن بخواهیم کاری بکنیم. و منظورم از « اول باید دانشگاهی داشته باشیم » این نبود که اول باید بازگشائی کنیم و بعد بیائیم و در بارۀ اسلامی کردن بحث کنیم یا عملی انجام دهیم .منظورم این بود که وجود دانشگاه بر ماهیت آن مقدم است. ما اول باید دانشگاهی تأسیس کرده باشیم و با استاندارهای جهانی دائر کرده باشیم و بقای آن را تضمین کرده باشیم تا بعد بیائیم و در بارۀ جهت ها بحث کنیم. اول باید آبی در جوی جریان داشته باشد تا بعد بیائیم و مسیر این جوی را تغییر دهیم و آن را به داخل خانه یا باغ و کشتزار خودمان هدایت کنیم. وقتی آب از سرچشمه بند آمده باشد و جوی خشک باشد تغییر مسیر جوی بی حاصل است. ما به این توجه نداشتیم که کسانی قبلا دانشگاه تهران و دانشگاهای دیگر را تاسیس کرده بودند. خودشان هم علت موجده بودند و هم علت مبقیه یعنی آنها را دائر نگه داشته بودند. و حالا آنها نبودند. پس نوبت ما بود که اول ضامن بقای آنها باشیم. انقلابیون که خیال می کردند که این جوی آب همیشه آب خواهد داشت و آنها باید مسیر را عوض کنند غافل بودند. دنبال درست کردن ابرو بودند ولی نمی دانستند که دارند چشم مملکت را کور می کنند. غفلت از وجود بزرگترین غفلتی بودکه انتقلابیون دچار آن شدند و بعضی از آنها هنوز هم هستند. شما وقتی از وجود غافل بودید و فقط به ماهیت توجه داشتید آن وقت اصل قضیه را از دست می دهید. اگر کفیت دانشگاها امروز به این وضع در آمده است به خاطر این است که ما وجود را مسلم گرفته ایم و فقط به ماهیت فکر کرده ایم. وجود دانشکاه فقط محل آن و کلاسها و داشتن درس و استاد و لابراتوار نیست. اینها همه لازم است اما اگر مطابق استاندارد دانشکاهی و آکادمیک نباشد مثل این که اصلا نیست. دانشگاهی که استادانش با معیار های غیر آکادمیک انتخاب شده باشند ودانشجویان آن با معیارهای سیاسی و سهمیه بندی و پارتی بازی پذیرفته شده باشند کاریکاتور دانشگاه است نه دانشگاه حقیقی.


  6. گوشتخواری و نکاح در اسلام

    ۲۶ اسفند، ۱۳۹۳

    برخی از اسلام شناسان معتقدند که ایدئولوژی اسلام اهل تسنن در قرنهای دوم و سوم هجری شکل گرفته است. من در بارۀ این حکم کلی نفیا یا اثباتا چیزی نمی خواهم بگویم. چیزی که می خواهم بگویم این است که مواردی هست که اهل سنت برای مسئله ای که در جامعۀ نو پای اسلامی در قرن دوم و سوم پیش آمده بوده است به داستانهائی ساختگی یا واقعی متوسل شده و حکمی را به عنوان حدیث و سنت به پیغمبر(ص) نسبت داده اند تا مسئلۀ خود را حل کنند و در این کار هم در بسیاری از موارد موفق بوده اند. در برخی از مواقع هم موفق نبوده اند. من در بارۀ یکی از این موارد که به مسئلۀ رویت در آخرت مربوط می شود در کتابی مستقل به تفصیل بحث کرده ام . در این مقالۀ فیس بوکی می خواهم در بارۀ چگونگی رد گیاه خواری و رد معاشرت نکردن با زنان داستانی را که به عنوان سنت بدان استناد می کنند نقل و تحلیل کنم ( یا به اصطلاح “واسازی” کنم). 
    داستان از این قرار است که می گویند در زمان پیغمبراکرم یکی از صحابه به نام عثمان بن مظعون که مورد توجه خاص پیغمبر بود از دست جامعه و ترافیک و راه بندان آن خسته شد. فرار کرد و رفت خانه نشین شد. مدتی از خوردن گوشت و خوابیدن کنارهمسرش هم پرهیز کرد. تنی چند از صحابۀ دیگر، از جمله علی (ع) و عمر و ابوبکر و سلمان و ابوذر و مقداد هم به او پیوستند . روزها همه روزه می گرفتند و شبها هم تا صبح نماز شب می خواندند و ذکر و مراقبه می کردند. گوشت هم نمی خوردند. بوی خوش یا عطر هم استعمال نمی کردند، با زنان خودشان هم نزدیکی نمی کردند. حتی می خواستند خودشان را اخته کنند. که خبر به پیغمبر رسید که چه نشسته ای که اصحاب تو رفته اند و راهب شده اند و راه زاهدان عیسوی و مانوی را در پیش گرفته اند. خبر را که به پیغمبر رسانید؟ حدس بزنید! درست حدس زدید. عایشه . پیغمبر هم با شنیدن این داستان رفت به خانۀ عثمان مظعون و همۀ زهد پیشگان را دعوت کرد و برایشان خطبه خواند و فرمود که در دین من قرار نیست ترک گوشتخواری و ترک زن و خلاصه رهبانیت و در صومعه نشستن باشد. «فانه لیس فی دینی ترک اللحم و النساء و لا اتخاذ الصوامع.» . و می گویند در همین جا بود که آیه نازل شد که : یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما احل الله لکم.»( ۵: ۷۸).
    داستان فوق را من سالها پیش خوانده و حتی در یکی از مقالات خود نقل کرده بودم. راجع به آن هم زیاد فکر نکرده بودم. تا این که چندی پیش در بارۀ عقاید مانی در کتاب الفهرست ابن ندیم جستجو می کردم و به داستانی در سرگذشت پدر مانی برخوردم. گویند روزی پدر مانی که نامش فتق بود به معبدی رفت (گویا در همدان، چون پدر مانی همدانی بود) و در آنجا صدای هاتفی را شنید که به او توصیه کرد که سه کار نکند. شبیه به داستان سقراط و هاتفی که در معبد دلفی با او سخن گفت. این قبیل داستانها در قدیم معمول بود. اولیاء الله یا دوستان خدا صداهائی را می شنیدند، نه مثل حافظ که از گوشۀ میخانه هاتفی به او بگوید« می بنوش». هاتف حافظ خیالی و شاعرانه است. ولی هاتفهای قدیم، زمانی که به قول هایدگر فرشتگان هنوز به ما پشت نکرده بودند، مردم راستی راستی مخاطب فرشگان واقع می شدند. هاتف به پدر مانی گفت: « ای فتق، گوشت مخور، شراب منوش ، و با هیچ انسانی هم نکاح نداشته باش (نکاح یعنی سکس).» فتق هم البته به این حرف هاتف گوش کرد. بعد ها پسرش مانی هم این کارها را منع کرد. این واقعه زمانی رخ داد که مادر مانی حامله بود. حدودا در اواخر قرن دوم میلادی یعنی بیش از چهار صد سال قبل از بعثت پیغمبر ما. در این چهار صد سال عقاید و شیوۀ زندگی زاهدانۀ مانی در تمام بین النهرین و عربستان و شمال آفریقا و حتی اروپا و از این طرف تا چین را فتح کرده بود. در سرزمینهائی که بعدا اسلام در آنها غلبه کرد مانی نفوذ زیادی داشت. رهبانیت مسیحی تحت تأثیر مانویت بود. مانویها به ابدال یا اولیاء الله خوشان صدیق می گفتند و در قرن دوم هم صدیقان مانوی با اسامی دیگر هنوز بودند ( فراموش نکنیم که یکی از اسامی تصوف هم برای صوفیان سنی «صدیقیت» است. نمی دانم که با لقب ابوبکر نسبتی دارد یا نه. شاید). در قرن دوم صدیقیت مانوی یکی از ایده آلهای دینی جوانان بود، جوانانی که می خواستند به دنیا و رنج و زحمت آن پشت کنند. خط کشی ها هم هنوز دقیق نبود. کی مسیحی است، کی صدیق مانوی است و کی صدیق مسلمان؟ کی تقیه می کند و کی تقیه نمی کند؟ طبیعی است که برخی از صحابه نیز که احتمالا قبلا مانوی بودند یا راهب مسیحی بودند به اسلام گرویده باشند و صدیقیت مانوی و ترهّب و تنحّس ( بر وزن تقدس به معنی پرهیز از گوشتخواری) را با خود آورده باشند. آیا عثمان مظعون هم تحت تاثیر صدیقیت مانوی بود؟ آیا برخی از کسانی که در خانۀ او معتکف شدند تحث تاثیر زهد مانوی یا ترهب مسیحیان؟ نمی دانم. هر چه بود آنها دست از همان کارهائی کشیدند که هاتف پدر مانی را از انجام آنها منع کرده بود. شراب که نمی خوردند. با زنان هم آمیزش نمی کردند و گوشت هم نمی خوردند. و همین جا بودکه پیغمبر ما به ایشان فرمود که این نوع صدیقیت کار ما نیست. صدیقان ما، کسانی که در «مقعد صدق» نزد پروردگار خواهند نشست سیره و روش زندگیشان این نیست.
    کسی نمی داند که این داستان عثمان بن مظعون واقعا در زمان پیغمبر اتفاق افتاده است یا نه. ولی مهم نیست. مهم این است که در قرن دوم و سوم به بعد که مانویت تحت عنوان زندقه یکی از رقبای اسلام و مسیحیت بود باید از صحنه خارج می شد. به دلائل متعدد. یکی هم به خاطر این که حرام کردن گوشت و نکاح مسئله ایجاد می کرد. منع شرابخواری مسئله ای نبود و به همین دلیل هم مسلمانان با آن مشکلی نداشتند. ولی منع نکاح کار آسانی نبود، وانگهی موجودیت بشر را تهدید می کرد. ترک گوشتخواری هم مشکل بود. عربهائی که هرچه گیرشان می آمد می خوردند چطور می توانستند گیاه خوار شوند؟ وانگهی، حرام کردن گوشت مسائلی برای دامداری و تغذیۀ عمومی و حتی کشاورزی پدید می آورد. بنا براین دو تا از حرامهای مانی باید حلال می شد. ( البته، پیغمبر بوی خوش را هم حلال کرد که واقعا دستش درد نکند). باری، داستان عثمان مظعون کلید حل مشکلات جامعۀ قرون وسطا بود و به نظرم در پشت این قضیه نیز عقل و درایت نهفته بود. 
    اما امروز ما با این داستان و حدیث باید چه کار کنیم؟ ما می توانیم آن را به عنوان داستانی تاریخی برای حل مسئله یا مسائلی اجتماعی در نظر بگیریم. ولی بعضی ها می خواهند از این داستان استفاده های بیشتر بکنند. می خواهند بگویند که منع گوشتخواری اصلا صحیح نیست. و بعد هم یک قدم دیگر بر دارند و بگویند که ما برای این که ثابت کنیم که مانوی یا راهب نیستیم باید گوشت بخوریم ، هی گوش بخوریم، هی جماع بکنیم ، هی جماع بکنیم. شما تا می آیید مسائلی را که حرص گوشتخواری بشر جدید ایجاد کرده مطرح کنید زود به حدیث و سنت عثمان مظعون متوسل می شوند. تا می آیید در بارۀ اسرافی که بشر جدید به خصوص آمریکائی ها می کنند حرف بزنید و بگویید: آخر چرا این حیوان زبان بسته را می کشید و یک تکه گوشت بدن او را کباب می کنید و کوفت می کنید و بعد هم بقیۀ آن را تو سطل آشغال می ریزید می گویند پیغمبر مگر عثمان مظعون را ملامت نکرد؟ و این فقط در مورد مسئلۀ گوشتخواری و سکس نیست. مسائل دیگر هم همین طور است. علمای سنت می خواهند مسائل جدید جامعۀ صنعتی را با راه حلهائی که در جامعۀ کشاورزی قدیم بدانها رسیده بودند حل کنند. نتیجۀ آن هم این شتر گاو پلنگی است که در خاور میانه و شمال آفریقا حاکم شده است. بشر جدید در جامعۀ لعنتی، ببخشید صنعتی، با مسائلی روبرو شده است که در جامعۀ کشاورزی قرون وسطائی تصورش را هم نمی کردند. ابعادی که مسائل آلودگی محیط زیست ایجاد کرده است وحشتناک است. و بخش اعظم این مسائل مربوط به دامداری و به طور کلی صنایع حیوانی animal industry ا ست. این صنایع حقوق حیوانات را نادیده می گیرد. به حیوانات ظلم می کنند. ظلم و جنایتی که امروز در همۀ کشور ها به حیوانات می کنند دست کمی از کوره های آدم سوزی ندارد. صنایع حیوانی مردم را تشویق می کنند که مصرفی باشند ، حریص باشند، بخورند و بخورند و دور بریزند. در جامعۀ اسلامی قدیم ما همه چیز تعادل داشت. حیوان را به عنوان خلق خدا در نظر می گرفتند و شفقت به آنها را واجب می دانستند. اما امروزه تعادل به هم خورده است. حرصی که در جامعۀ مصرفی برای گوشت و لبنیات و پوست حیوانات می زنند موجودات زنده را در حد اشیاء بی جان تنزل می دهد. اسراف امروزه در حد جنایت است و این اسراف را فقط با دستورات اخلاقی و آیۀ «ولا تسرفوا »نمی توان حل کرد. ادامه دادن و تقویت این حرص به هر بهانه ای عملی ضد بشری است و ادیان همه باید در قبال آن موضع گیری کنند. ولی بعضی ها خیال خودشان را با چند تا روایت و حدیث راحت می کنند. سنت گراها به جای این که از پیشنیان خود بیاموزند که چگونه در صدد حل مسائل اجتماعی باشند فقط از راه حلهای آنها که برای مسائل دیگر وضع شده تقلید می کنند. و تقلید از آن راه حلها یعنی نادیده گرفتن اصل مسئله. داستانهای دینی و روایات و احادیث می توانند خیلی چیزها به ما بیاموزند. مهمترین چیزی که به ما می آموزند این است که برای هر مسئله ای باید راه حل مناسب را پیدا کرد نه این که صورت مسئله را پاک کرد. تقلید کور کورانه از راه حلهای مسائل پیشین به منزلۀ پاک کردن صورت مسئله است نه حل آن.


  7. بیگانگان در جهان امروز

    ۲۵ اسفند، ۱۳۹۳

    داعش به سراغ اشیاء باستانی موزۀ موصل رفته و آنها را می شکند. به خیال خود کار حضرت ابراهیم را می کند. غافل از این که ابراهیم اول با نفس خود مبارزه کرد و با پتک بر سر آن زد. داعش اگر آثار هنری را منهدم می کند نه فقط به خاطر این است که با هنر و فرهنگ بیگانه است بلکه به خاطر عقده ایست که از بی وطنی دارد. داعش در اعماق ضمیر خود می داند که هویت ملی نداردو تاریخ ندارد. عناصر فرهنگی در سابقۀ او نیست. کدام سلف صالحی بود که دست به انهدام آثار هنری زد؟ سلف صالح مانند ابراهیم با نفس خود مبارزه می کردند. داعش سابقۀ تاریخی ندارد. هویت ملی ندارد. حس ملیت در اعضاء داعش نیست. تاریخ مقدس مدینه نمی تواند جای تاریخ ملی را بگیرد. آنها نه به مدینه ۱۴۰۰ سال پیش تعلق دارند و نه به مدینۀ امروز. به هیچ جا تعلق ندارند. داعش بی وطن است و چون بی وطن است با همۀ عناصری که حس ملیت و تعلق داشتن به ملت را در دیگران ایجاد می کند مخالفت می ورزد. جهان امروز جائی برای کسانی که خواب جهان وطنی را می بینند ندارد. طالبان هم وقتی مجسمۀ بودا را منفجر کردند نشان دادند که متعلق به افغانستان و ملت افغانستان نیستند. داعش هم به هیچ کشوری تعلق ندارد. تعلق خاطرداعش فقط به ایدئولوژیکی است. ایدئولوژی موهوم . در قرون وسطای ممکن بود که جماعتی بی وطن باشند ولی در جهان امروز جائی برای بی وطن ها نیست. شهروندان جهان امروز، خوب یا بد، باید متعلق به کشور و ملت و تاریخ و هویت ملی خاصی باشند. در غیر این صورت با جهان و جهانیان بیگانه خواهند بود و دیر یا زود از میان خواهند رفت.


  8. فرار از شهرت

    ۲۴ اسفند، ۱۳۹۳

    امروز صبح که بلند شدم حال نوشتن نداشتم. پیش خودم گفتم فیس بوک بی فیس بوک. از دیروز دنبال یک مطلب تاریخی می گشتم. امروز در دنبال همان مطلب رفتم به سراغ «طبقات الصوفیه» خواجه عبدالله انصاری، هم ولایتی ملا عمر و طالبان. باز کردم و خواندم. نفهمیدم چه طور وقت گذشت. یک ساعتی می خواندم. یکی از چیزهائی که می خواندم در بارۀ شهرت طلبی و حبّ جاه بود که از نظر خواجه عبدالله فتنه است. برای کسی که ارادۀ معطوف به قدرت دارد و دنبال ریاست است فتنه چیز دیگری است. ولی برای کسی که دنبال مجاهده با نفس است جاه طلبی و دوست داشتن شهرت و قدرت و کسب محبوبیت در میان خلق فتنه است. آدم را بی چاره می کند. اسیر می کند. این که من بخواهم به قدرت برسم، مقام بالائی داشته باشم، رئیس باشم و چند نفر گوش به فرمان دائم بله بله قربان بارم کنند ، صدا وسیما با من مصاحبه کند، روزنامه ها در بارۀ من مطلب بنویسند، در فیس بوک استاتوس بنویسم و چشمم به شماره لایکها باشد، به من احترام بگذارند، بگویند به به چقدر دانشمند است. چه شاعری خوبی است. به این می گویند فیلسماز. آخرین فیلمش که جایزه گرفت شاهکار بود، چه هنر پیشه ای، چقدر با حال ساز می زند، ماشاالله به این حنجره. اینها همه فتنه است. خواجه عبدالله روانشناس تیز بینی است. مهارت و خبرگی مشایخ صوفیه و به خصوص ملامتیان در تشخیص فتنه حرف ندارد. خواجه از قول یکی از این مشایخ، به نام سیروانی، نقل می کند که :« آخرین چیزی که از دل صدیقان خارج می شود حبّ ریاست و جاه طلبی است.» و بعد توضیح می دهد و می گوید که حب ریاست و جاه طلبی و خلاصه ارادۀ معطوف به قدرت هرگز از دل آدم بیرون نمی رود، مگر با مرگ. آدم ممکن است یک عمر دم از مجاهدۀ با نفس زده باشد ولی در پیری ناگهان شهرت طلبی و ارادۀ معطوف به قدرت به سراغش بیاید. چرا؟ برای این که حب ریاست شیرین و دلچسب است. وصال با قدرت لذیذ است. به دهان همه مزه می کند. مورد قبول مردم واقع شدن « چیزی خوش است و همۀ خلق آن را جویان اند با چندان آفت که در آن است و شغل» یعنی علی رغم آفتهائی که در راه مجاهد نفس هست و علی رغم مشغولیت ذهنی که ایجاد می کند و شخص را از یاد خدا غافل می سازد، باز چون خوش آیند است مردم آن را دوست دارند. خواجه سپس دو داستان نقل می کند ، یکی در بارۀ سفیان بن عیینه ، رئیس و پیشوای فقهای مکه ، سلف صالحی که استاد شافعی و احمد بن حنبل بود. این سفیان عیینه شبی سلفی دیگری را که اسم او هم اتفاقا سفیان بود به خواب می بیند. سفیان ثوری را که صاحب یکی از مذاهب فقهی بود و بسیار بزرگوار و در میان اهل سنت محترم. این سفیان آن سفیان را می بیند که در بهشت است ( سلفی ها همه به بهشت می روند) و از درختی به درخت دیگر می پرد . سفیان ثوری همین که چشمش به سفیان عیینه می افتد، خطاب به او می گوید: پسر عیینه ، کاری مکن که مردم ترا بشناسند. بر عکس، سعی کن مردم ترا کمتر بشناسند. یعنی اگر تو هم می خواهی زندگیت جهنمی نشود دنبال قدرت و شهرت مرو. 
    این دو سفیان برای سلفی ها و عموم اهل سنت حجت اند. هر دو سلف صالح اند. خواجه عبدالله هم از ما می خواهد مانند سلف صالح دنبال جاه و مقام و ریاست و قدرت سیاسی و مالی نباشیم. به ما اندرز می دهد و می گوید که مؤمنان و مسلمانان حقیقی کسانی اند که از همه بی کس تر و غریب تر اند ،از همه مفلس تر اند. ارادۀ معطوف به قدرت و شهرت در آنها نیست. رئیس نیستند. سوار بنز ضد گلوله نمی شوند و بادی گارد هم ندارند. اصلا کسی آنها را تحویل نمی گیرد. این اخلاق سلفی های اصیل بوده است که صد و هشتاد درجه با اخلاق سلفی های امروز اختلاف دارد. در میان سلفی های اصیل و پیروان راستین احمد حنبل کسانی بودند که آزارشان به مورچه هم نمی رسید و وقتی شما آزار نداشتید، دنبال بمب گذاشتن در حرم امام رضا نمی روید، دنبال به آتش کشیدن دو قلوهای تجارت جهانی هم نمی روید، دنبال کباب کردن مردم، زنده زنده، نمی روید، دنبال قدرت نمی روید، دنبال ریاست نمی روید، از اسلام استفادۀ ابزاری نمی کنید.
    داستان دیگری که خواجه عبدالله نقل می کند در بارۀ یکی از بزرگان نیشاپور است. شخصی به نام «میره» . صوفی و ملامتی. روزی جناب میره تصمیم می گیرد که از نیشاپور به نسا برود. مریدی دارد که در سفر و در حضربه او خدمت می کند. شیخ فقط او را با خودش همراه می کند. وقتی می خواهد از شهر بیرون روند ناگهان می بینند مردم دنبال آنها راه افتاده اند و آنها را مشایعت می کنند. از شهر که بیرون رفتند « خلقی عظیم با وی بیرون آمدند». شیخ از خادمش می پرسد : اینها کی اند؟ می گوید: همه از ارادتمندان حضرت عالی. شیخ چیزی نمی گوید. صبر می کند تا این که به تپه ای می رسند. می رود بالای تپه و می ایستد. نگاهی به دور و بر خود می کند و شلوارش را می کشد پائین، در می آورد و شروع می کند به شاشیدن. جلوی همه. از قضا در آن لحظه باد هم می وزیده و ادرار شیخ را روی لباس همه از جمله رخت و لباس خود شیخ و سرو روی ارادتمندان پخش می کند. مردم که این صحنه را می بینند قرقر کنا ن از آنجا دورمی شوند. این چه شیخی که جلوی همه خجالت نمی کشد، می شاشد. آنهم ایستاده. « همه منکر شدند از وی بازگشتند.» در این میان خادم شیخ( یا مریدی دیگر) در دلش از شیخ انتقاد می کند، ولی باز شیخ را رها نمی کند. به او پشت نمی کند. می آیند تا می رسند به جوی آبی. شیخ می رود در جوی آب، «همچنان با مرقع و جامه» و خود را آب می کشد و بیرون می آید و رو می کند به خادم و می گوید: « نگر که انکار نکنی که آفتی بدان عظیمی و چندان فتنه و شغلی بزرگ به این مقدار، به بولی از خود باز توان کرد و آن به آب پاک گشت. چرا مؤونت آن باید کشید؟ چه به کار آیند؟ جز از آنکه مردم رعنا و معجب کنند و از مایه مردم خورند و شغل دل افزایند.» شیخ به خادم خودش می گوید که از من انتقاد مکن. من این آفت را واسباب دلمشغولی را با بول خودم برطرف کردم، یعنی شاشیدم به ارادۀ معطوف به شهرت و قدرت و وجیه المله شدن. خواجه عبدالله هم توضیحی در بارۀ این کردار شیخ می دهد و می گوید که علت این که شیخ بالای تپه، جلوی همه بول کرد، این بود که از این که دید خلق الله پشت سرش راه افتاده اند و احترام می کنند و دست او را می بوسند و خاک پای او را به چشم می مالند خوشش آمد. و چون شیخ خوشش آمد، « آن (کار) بر او واجب شد.» از نظر خواجه عبدالله این یعنی مجاهده با نفس. جهاد فی سبیل الله این نیست که شمشیر به دست گیری و دور بینها را خبر کنی تا قبطی کشی ترا همۀ دنیا ببینند. این نیست که بچه های بی گناه را به دلیل این که پدر و مادرشان به دین دیگری هستند از مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن محروم سازی. این نیست که یک عمر در بارۀ مجاهدۀ با نفس موعظه کنی ولی وقتی شمشیر به دست گرفتی به کشتن مردمی که تو خیال میکنی از آنها مؤمن تری مبادرت ورزی، وقتی رئیس شدی همه را ذلیل و خوار بشماری. تمدن اسلامی اگر در تاریخ آبروئی کسب کرده است به خاطر مجاهدات مردانی بوده است که با نفس خود مبارزه کردند و بالای تپه دنیا رفتند و محضاً لله به هرچه مقام و جاه و شهرت جویی و قدرت طلبی بود شاشیدند.


  9. پیام مولانا به سلفی های جهادی

    ۱۸ تیر، ۱۳۹۳

    انسان وقتی پیر می شود حسرت گذشته را می خورد. حسرت دوران جوانی. تمدنها هم همینطور. همین که تمدنی تاریخ پیدا کرد، گذشته ای پیدا کرد، گذشته ای که دوران  طلائی آن تمدن به حساب می آید، مردم حسرت آن دوران را می خورند. این احساس در قرن چهارم و پنجم هجری نیز برای مسلمانان پیدا شده بود. مردان بزرگ که اولیاء الله بودند آفتاب اسلام را در حال غروب می دیدند و احساس می کردند که شب نزدیک است. حکایتی هست از ابوسعید ابوالخیر که روزی به مردی زردشتی رسید و به طعنه گفت در دین ما امروز خبری نیست. در دین شما خبری هست؟ از دین اسلام چهارصد سال بیش نگذشته بود و ابوسعید احساس می کرد معنویتی که رسول اکرم(ص) با خود آورده بود دوره اش به انتها رسیده است. وقتی دینی چهار صد ساله دوره اش تمام شده باشد تکلیف دینی که دو سه هزار سال از آن می گذرد معلوم است. بعد از چهار صد سال مردم حسرت دورانی را می خوردند که پیغمبر در میان ایشان حضور داشت. در کو چه و بازار مدینه راه می رفت و همه می توانستند او را ببینند و از او بهره مند می شوند. ولی چهار قرن بعد مؤمنان عموما  احساس می کردند که بادور شدن از زمان پیغمبر از حقیقت اسلام دور شده اند. دل خوشی بسیاری از مؤمنان به دیدن پیغمبر و ائمه در خواب بود. تصور مبهمی  هم بود از کسانی که پیغمبر و ائمه را دیده بودند و خود را در رفتار و کردار به آن حضرت نزدیک کرده بودند. صحابه، تابعین و تابعین تابعین. مردانی که در دورۀ طلائی زندگی می کردند. این اشخاص پیشینیان درست کردار و راست گفتار امت اسلامی بودند که به عربی” سلف صالح” خوانده می شدند.

    پیدا شدن تصوری از سلف صالح حاکی از پیدا شدن گذشته و تاریخ برای دین اسلام است، گذشته ای که در آن عده ای حقیقت اسلام را درک کرده بودند، گذشته ای که باید حسرت آن را خورد. در قرنهای چهارم و پنجم و پس از آن، کسانی که حسرت گذشتۀ دور را می خوردند و می خواستند پایشان را جای پای پیشینیان  بگذارند سلفی نامیده شدند. سلفی کسی بود که معتقد بود آفتاب اسلام غروب کرده است یا در حال غروب کردن است. کسی بود که دوران طلائی اسلام را تمام شده می دانست. کسی بود که معتقد بود مؤمنان حقیقی متعلّق به تاریخ اند.

    نخستین سلفی های تاریخ مردانی بودند بزرگ، اهل تقوا، بی علاقه به دنیا و ما فیها. دنیا و هر چه به دنیا مربوط می شد در نظر ایشان پشیزی ارزش نداشت. اصلا دنیا وسیله بود. هدف رسیدن به آخرت بود. معتقد بودند که دنیا مزرعۀ آخرت است. سلفی در رؤیای آخرت زندگی می کرد. مهمترین شخصیتهائی که برای سلفی ها الگو قرار گرفتند در درجۀ اول صحابه بودند، یاران نزدیک پیامبر، و سپس نسل بعد و نسل بعد تر، کسانی که صحابه را درک کرده بودند، یا تابعین آنها را. در میان صحابه مهمترین اشخاص، به ترتیب ابوبکر بود و عمر خطاب و عثمان و علی. برای هر سلفی راستین، بعد از پیغمبر این چهار تن مقرب ترین مردان خدا بودند. کسانی که اخلاق و رفتارشان برای مسلمانان الگو بود. با وجود این که ابوبکر بر عمر مقدم بود، شخصیت عمر برای سلفی ها جاذبیت خاصی داشت. در میان اهل طریقت و صوفیان نیز اگر چه شأن ابوبکر از همه برتر بود ولی توجهی که پاره ای از مشایخ به عمر می کردند بیشتر بود. این موضوع را در دو اثر مولانا جلال الدین رومی ، یکی فیه مافیه و دیگر مثنوی، می توان ملاحظه کرد.

    مطالب این دوکتاب در بسیاری از موارد به هم نزدیک است. بسیاری از نکات و حکایاتی که در فیه ما فیه به نثر گفته شده است در مثنوی به نظم بیان گردیده است. اما در مورد عمر این طور نیست. مطالبی که مولانا در فیه مافیه در بارۀ عمر گفته است با مطالبی که در مثنوی گفته است یکسان نیست. حکایتهای عمر هم در این دو کتاب با هم فرق دارند. مولانا دانسته و ندانسته دو چهره از عمر در دو کتاب خود ساخته است. عمر در فیه مافیه نامسلمانی است که به دست حضرت محمد مسلمان می شود و از همان لحظه شمشیر از نیام به در می آورد و در به در دنبال کافر می گردد تا سر از بدنش جدا سازد. مولانا حتی دروغی  عجیب و باور نکردنی در مورد عمر می گوید. بعد از این که عمر به اسلام  مشرف شد، مولانا می گوید، عمر پدرش را هم با شمشر کشت و مثل سلفی های امروزی سر بریدۀ پدرش را در دست گرفت و آن را در خیابهای مدینه  به نمایش گذاشت.

    اما در مثنوی وضع فرق می کند. عمر در مثنوی اصلا خشن نیست. چهره اش خوفناک هست ولی منفی نیست. مردم از او می ترسند، چون او از خدا می ترسد. عمر در مثنوی خلیفۀ رسول الله است. خلیفه ای که به مشکلات مردم رسیدگی می کند. به جای این که قصد جان کفّار را بکند به رسول قیصر روم اسرار عالم جان را می آموزد و از پیری چنگی دستگیری می کند. به مردم درس اخلاق و دینداری می دهد. با آنان مهربان است. زبان او زبان حق است. او شنوندۀ ندای حق است. به نظر می رسد که مولانا از این دو گانگی در شخصیت عمر آگاه بوده است. از نظر او عمر در ابتدای مسلمانی می خواست با شمشیر خود به کمک دین رسول الله بیاید ولی در زمان پختگی، وقتی خلیفه شده بود، شمشیر را کنار گذاشته بود و به ارشاد مردم روی آورده بود.

    این مطلب را مولانا قبل از نقل داستان عمر در مثنوی از طریق حدیث پیغمیر  توضیح داده است. وقتی مجاهدان از جنگ بدر برگشته و مشغول تقسیم غنائم در میان خود بودند پیغمبر، اصحاب خود را متوجه یکی از عمیقترین مسائل دینی کرد. به ایشان گفت ما از جهاد خرد برگشته ایم به جهاد بزرگتر. رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر. و چون از ماهیت این جهاد بزرگ پرسیدند، حضرت فرمودند “مجاهدۀ با نفس”. جهاد یکی از احکام اسلامی است و مسلمانان باید جهاد کنند. اما با کی؟ پیغمبر در همان زمان حیات خود فرمود که کار اصلی مسلمانان در جهاد مبارزه با نفس است و اعوان و انصار نفس ، با شهوت و غضب، با رذائل اخلاقی.  جهاد فقط این نیست که ما شمشیر به دست بگیریم و دنبال مسیحی و یهودی و زردشتی و بودائی و امروزه به دبنال شیعیان مرتضی علی بگردیم تا سر آنها را در مقابل زن و بچه شان از بدن جدا کنیم.

    مولانا در فیه ما فیه داستانی ساختگی نقل می کند و می گوید که عمر وقتی فهمید که بزرگترین دشمن او نفس اوست در صدد بر آمد تا کاسۀ زهری بیاشامد و خود را از شرّ نفس خلاص کند. زهر را خورد و لی نمرد .مولانا این را به حساب کرامات عمر می گذارد. ولی نکتۀ مهمی که او تلویحاً می خواهد بیان کند این است که عمر اگر چه فهمیده بود که بزرگترین دشمن او نفس است ولی نمی دانست که مبارزه با این دشمن چگونه باید صورت گیرد. او می خواست جهاد اکبر کند، ولی راهی که می رفت راه جهاد اصغر بود. جهاد اصغر و جهاد اکبر هر یک راه و روش و شیوۀ خاص خود را دارند. مجاهده با نفس با شمشیر و نیزه و زهر خوردن صورت نمی گیرد.

    مثنوی کتابی است که مولانا در بارۀ مجاهده با نفس نوشته است. بهترین مؤمنان از نظر او نیز سلف صالح اند و عمر ستارۀ درخشانی است در آسمان سلف صالح. اما کدام عمر؟ عمری که به دنبال پدر کشی و خود کشی بود، یا عمری که پس از جهاد اکبر و پیروزی بر دشمن درونی به فکر ارشاد و هدایت مردم افتاده بود؟

    مولانا در مثنوی  عمری را به عنوان سلف صالح معرفی می کند که امروزه می تواند مشکل عالم اسلام را حل کند. مولانا وقتی دو چهره از عمر ترسیم می کرد، یکی را نمایندۀ جهاد اصغر و دیگری را قهرمان جهاد اکبر. می دانست که اگر قهرمان جهاد اصغر به عنوان سلف صالح الگو قرار بگیرد انحرافی در اسلام پیدا خواهد شد که اصل این دیانت را نابود خواهد کرد.  به همین دلیل او در مثنوی سعی کردچهره ای مهربان و بزرگوار از عمر بسازد. بی شک در همان زمان هم بودند کسانی که پیشوا و مقتدایشان عمری بود خشن و شمشیر به دست، ولی مولانا این سلفی گری را برای اسلام خطرناک می دانست و به همین جهت در مثنوی دست به ساختن تاریخی زد که عمر در آن ازکمال  معنویت و انسانیت برخوردار بود.

    خطری که امروزه عالم اسلام را تهدید می کند همان خطری است که پیغمبر آن را دید و سعی کرد تا از راه حدیث تمدن ساز ” رجعنا” آن را حل کند.  و همان خطری است که مولانا هم از ناحیۀ سلفی های شمشیر به دست و آدم کش احساس کرد و برای دفع آن چهرۀ دیگری از عمر معرفی کرد. این خطر متاسفانه امروز هم هست و بمراتب هولناک تر از گذشته. خطرسلفی های جهادی امروز ابعاد وحشتناکی پیدا کرده است. امروز جهاد گران اصغر با چوب و شمشیر به جان مردم نیفتاده اند بلکه خود را  با مخرب ترین و ترسناک ترین وسایل جنگی مجهز کرده اند. و از آن طرف چیزی که توسط ایشان به دست فراموشی سپرده شده است جهاد اکبر و مجاهده با نفس است. جهاد اکبر فقط جنبۀ سلبی ندارد. صرفا ترک مخاصمه نیست. جهاد اکبر جنبه ای کاملا ایجابی و مثبت دارد. جنبۀ ایجابی جهاد اکبر آدم سازی و تمدن سازی است. اگر دینی به فکرآدم سازی و تزکیۀ نفس و تقویت اخلاق انسانی نباشد و در صدد نزدیک کردن مردم به خدا نباشد، اصلا دین نیست. کسانی که دین را در جهاد اصغر خلاصه می کنند و حسرت کافر کشی ها و آدم کشیهای صدر اسلام را در سر دارند نمی دانند و نمی خواهند بدانند که اگر پیغمبر امروز  در میان ما بود باز هم می فرمود ما باید از جهاد اصغر و عملیات انتحاری و  شیعه کشی و مبارزه با امپریالیسم و فحش دادن به تمدن غرب به مجاهدۀ نفس و آدم شدن و مسلمان حقیقی شدن روی بیاوریم. و این چیزی است که مولانا هم در مثنوی بیان کرده است و اگر او امروز در میان ما بود او نیز ما را به سلفی گری عمر تشویق می کرد، نه عمری که در فیه ما فیه می بینیم بلکه عمری که در مثنوی  معرفی کرده است.


  10. مطبوعات آزاد

    ۷ آذر، ۱۳۹۲

    دو سه روز است که از خودم می پرسم چرا این طور شد؟ چرا اینهمه سرمایه های کشور صرف شد برای کاری که عاقبت خوشی نداشت. مملکتی که بالقوه از ثروتمندترین کشورهای جهان بود رئیس جمهورش اعلان کند که کشورش به افلاس و ورشکستگی رسیده است. ده سال درجا زدیم و بلکه پس رفتیم در حالی که کشورهای همسایۀ ما که می خواهند سر به تن ما نباشد چهار اسبه به جلو تاختند. ما در جا زدیم در حالی که کشورهای آسیای شرقی برای خودشان و برای ما غولی شدند. این چیز کمی نیست که ملتی هر روز توسط کشورهائی تهدید شود که زرادخانه های اتمی آنها قادر است در چنددقیقه همۀ سر زمین آنها را صد بار با خاک یک سان کند. چرا باید این ملت ده سال اینهمه استرس را تحمل کند؟ این ملت چه گناهی کرده است؟ یکی در فیس بوک مطلبی گذاشته بود که صادق خلخالی در ماههای اول انقلاب خلعت بری وزیر خارجۀ شاه را اعدام کرد به خاطر این که قرار داد نیروگاه بوشهر را امضا کرده بود و آن وقت ما رفتیم و با شیطان قرار داد بستیم تا بیاید و آن برنامه را برای ما تکمیل کند. من خیال نمی کنم که همۀ کسانی که در مقام تصمیم گیری بوده اند سوء نیت داشته اند. معتقدم اشتباه کرده اند . ولی چرا؟ اشتباهات اشخاصی که در رأس اموراند می تواند هزینه های سرسام آور و جبران ناپذیر برای کشور داشته باشد. چرا و چه طور شد که این گونه تصمیم گیری کردند؟ دلائل متعددی می توان ذکر کرد ولی من یکی از علل را نداشتن آگاهی می دانم. سقراط می گفت هیچ کس دانسته دست به کار بد و زشت نمی زند. اگر کسانی اشتباه می کنند به خاطر عدم آگاهی است و چیزی که در جامعۀ جدید آگاهی ها را بالا می برد مطبوعات و رسانه های آزاد است. مطبوعات آزاد است که می تواند جلوی اشتباهات مقامات مسئول را بگیرد. به همین دلیل مطبوعات آزاد برای هر حکومتی از نان شب واجب تر است. مطبوعات ممکن است برای کس یا کسانی موی دماغ شوند ولی آنها را قیچی نمی توان کرد و چیزی را برای آنان “تابو” نمی توان نمود، چون در عین حال مطبوعات و رسانه های آزاد برای جامعۀ جدید در حکم چشم اند و بستن در آنها توسط هر حکومت مثل این است که شخصی با دست خویش چشمهای خود را کور کند. در اوائل حکومت خاتمی هنگامی که بعضی ها چنگ و دندان تیز می کردند تا شکم مطبوعات را بدرند، روزی در مجلسی رسمی بودم و دیدم یکی از آقایانی که از قم آمده بود و از دست مطبوعات سخت دلخور بود می گفت این بی بند و باری مطبوعات خود از عوارض جامعۀ جدید غربی است که به سراغ ما آمده است. می گفت ما در جامعۀ اسلامی خودمان همه چیز داریم در حالی که غربیها از داشتن آنها محروم اند. مثلا ما در جامعۀ اسلامی امر به معروف و نهی از منکر داریم در حالی که چنین چیزی اصلا در جامعۀ جدید نیست. وقتی این آقا خوب حرفهایش را زد، یکی از حاضران به او گفت که ایشان بهتر است مثال خود را عوض کنند چون چنین نیست که در جامعۀ جدید امر به معروف و نهی از منکر وجود نداشته باشد. در جامعۀ جدید هم امر به معروف اجرا می شود و هم و نهی از منکر، منتهی به گونه ای دیگر که متناسب با شرایط جامعه است. در جامعۀ کشاورزی و قرون وسطائی امر به معروف و نهی از منکر وظیفه ایست فردی و شخصی. یکی در خیابان ممکن است منکری ببیند و به کسی که مرتکب آن منکر شده است تذکر دهد. ولی در جامعۀ جدید این کار به عهدۀ مطبوعات است. جامعۀ ای که افکار عمومی مؤثر دارد نمی تواند مطبوعات آزاد نداشته باشد. مطبوعات اند که جامعۀ را آگاه می سازد وامر به معروف می کند و اگر مسولان خواستند منکری را مرتکب شوند آنها را آگاه می سازد. کشورهای پیشرفتۀ غربی نمی آیند مانند کشورهای جهان سوم چشمهای خود را از حدقه بیرون بیاورند بلکه سعی می کنند قدرت بینائی آنها را بیشتر کنند. سعی می کنند سطح مطبوعات را بالا ببرند و از آنها مسئولیت بخواهند. سطح مطبوعات وقتی بالا رفت، یکی از کارههایی که می کند جلوگیری از اشتباهاتی است که ممکن است مسئولان مرتکب شوند.