RSS Feed

پیام مولانا به سلفی های جهادی

تیر ۱۸, ۱۳۹۳

انسان وقتی پیر می شود حسرت گذشته را می خورد. حسرت دوران جوانی. تمدنها هم همینطور. همین که تمدنی تاریخ پیدا کرد، گذشته ای پیدا کرد، گذشته ای که دوران  طلائی آن تمدن به حساب می آید، مردم حسرت آن دوران را می خورند. این احساس در قرن چهارم و پنجم هجری نیز برای مسلمانان پیدا شده بود. مردان بزرگ که اولیاء الله بودند آفتاب اسلام را در حال غروب می دیدند و احساس می کردند که شب نزدیک است. حکایتی هست از ابوسعید ابوالخیر که روزی به مردی زردشتی رسید و به طعنه گفت در دین ما امروز خبری نیست. در دین شما خبری هست؟ از دین اسلام چهارصد سال بیش نگذشته بود و ابوسعید احساس می کرد معنویتی که رسول اکرم(ص) با خود آورده بود دوره اش به انتها رسیده است. وقتی دینی چهار صد ساله دوره اش تمام شده باشد تکلیف دینی که دو سه هزار سال از آن می گذرد معلوم است. بعد از چهار صد سال مردم حسرت دورانی را می خوردند که پیغمبر در میان ایشان حضور داشت. در کو چه و بازار مدینه راه می رفت و همه می توانستند او را ببینند و از او بهره مند می شوند. ولی چهار قرن بعد مؤمنان عموما  احساس می کردند که بادور شدن از زمان پیغمبر از حقیقت اسلام دور شده اند. دل خوشی بسیاری از مؤمنان به دیدن پیغمبر و ائمه در خواب بود. تصور مبهمی  هم بود از کسانی که پیغمبر و ائمه را دیده بودند و خود را در رفتار و کردار به آن حضرت نزدیک کرده بودند. صحابه، تابعین و تابعین تابعین. مردانی که در دورۀ طلائی زندگی می کردند. این اشخاص پیشینیان درست کردار و راست گفتار امت اسلامی بودند که به عربی” سلف صالح” خوانده می شدند.

پیدا شدن تصوری از سلف صالح حاکی از پیدا شدن گذشته و تاریخ برای دین اسلام است، گذشته ای که در آن عده ای حقیقت اسلام را درک کرده بودند، گذشته ای که باید حسرت آن را خورد. در قرنهای چهارم و پنجم و پس از آن، کسانی که حسرت گذشتۀ دور را می خوردند و می خواستند پایشان را جای پای پیشینیان  بگذارند سلفی نامیده شدند. سلفی کسی بود که معتقد بود آفتاب اسلام غروب کرده است یا در حال غروب کردن است. کسی بود که دوران طلائی اسلام را تمام شده می دانست. کسی بود که معتقد بود مؤمنان حقیقی متعلّق به تاریخ اند.

نخستین سلفی های تاریخ مردانی بودند بزرگ، اهل تقوا، بی علاقه به دنیا و ما فیها. دنیا و هر چه به دنیا مربوط می شد در نظر ایشان پشیزی ارزش نداشت. اصلا دنیا وسیله بود. هدف رسیدن به آخرت بود. معتقد بودند که دنیا مزرعۀ آخرت است. سلفی در رؤیای آخرت زندگی می کرد. مهمترین شخصیتهائی که برای سلفی ها الگو قرار گرفتند در درجۀ اول صحابه بودند، یاران نزدیک پیامبر، و سپس نسل بعد و نسل بعد تر، کسانی که صحابه را درک کرده بودند، یا تابعین آنها را. در میان صحابه مهمترین اشخاص، به ترتیب ابوبکر بود و عمر خطاب و عثمان و علی. برای هر سلفی راستین، بعد از پیغمبر این چهار تن مقرب ترین مردان خدا بودند. کسانی که اخلاق و رفتارشان برای مسلمانان الگو بود. با وجود این که ابوبکر بر عمر مقدم بود، شخصیت عمر برای سلفی ها جاذبیت خاصی داشت. در میان اهل طریقت و صوفیان نیز اگر چه شأن ابوبکر از همه برتر بود ولی توجهی که پاره ای از مشایخ به عمر می کردند بیشتر بود. این موضوع را در دو اثر مولانا جلال الدین رومی ، یکی فیه مافیه و دیگر مثنوی، می توان ملاحظه کرد.

مطالب این دوکتاب در بسیاری از موارد به هم نزدیک است. بسیاری از نکات و حکایاتی که در فیه ما فیه به نثر گفته شده است در مثنوی به نظم بیان گردیده است. اما در مورد عمر این طور نیست. مطالبی که مولانا در فیه مافیه در بارۀ عمر گفته است با مطالبی که در مثنوی گفته است یکسان نیست. حکایتهای عمر هم در این دو کتاب با هم فرق دارند. مولانا دانسته و ندانسته دو چهره از عمر در دو کتاب خود ساخته است. عمر در فیه مافیه نامسلمانی است که به دست حضرت محمد مسلمان می شود و از همان لحظه شمشیر از نیام به در می آورد و در به در دنبال کافر می گردد تا سر از بدنش جدا سازد. مولانا حتی دروغی  عجیب و باور نکردنی در مورد عمر می گوید. بعد از این که عمر به اسلام  مشرف شد، مولانا می گوید، عمر پدرش را هم با شمشر کشت و مثل سلفی های امروزی سر بریدۀ پدرش را در دست گرفت و آن را در خیابهای مدینه  به نمایش گذاشت.

اما در مثنوی وضع فرق می کند. عمر در مثنوی اصلا خشن نیست. چهره اش خوفناک هست ولی منفی نیست. مردم از او می ترسند، چون او از خدا می ترسد. عمر در مثنوی خلیفۀ رسول الله است. خلیفه ای که به مشکلات مردم رسیدگی می کند. به جای این که قصد جان کفّار را بکند به رسول قیصر روم اسرار عالم جان را می آموزد و از پیری چنگی دستگیری می کند. به مردم درس اخلاق و دینداری می دهد. با آنان مهربان است. زبان او زبان حق است. او شنوندۀ ندای حق است. به نظر می رسد که مولانا از این دو گانگی در شخصیت عمر آگاه بوده است. از نظر او عمر در ابتدای مسلمانی می خواست با شمشیر خود به کمک دین رسول الله بیاید ولی در زمان پختگی، وقتی خلیفه شده بود، شمشیر را کنار گذاشته بود و به ارشاد مردم روی آورده بود.

این مطلب را مولانا قبل از نقل داستان عمر در مثنوی از طریق حدیث پیغمیر  توضیح داده است. وقتی مجاهدان از جنگ بدر برگشته و مشغول تقسیم غنائم در میان خود بودند پیغمبر، اصحاب خود را متوجه یکی از عمیقترین مسائل دینی کرد. به ایشان گفت ما از جهاد خرد برگشته ایم به جهاد بزرگتر. رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر. و چون از ماهیت این جهاد بزرگ پرسیدند، حضرت فرمودند “مجاهدۀ با نفس”. جهاد یکی از احکام اسلامی است و مسلمانان باید جهاد کنند. اما با کی؟ پیغمبر در همان زمان حیات خود فرمود که کار اصلی مسلمانان در جهاد مبارزه با نفس است و اعوان و انصار نفس ، با شهوت و غضب، با رذائل اخلاقی.  جهاد فقط این نیست که ما شمشیر به دست بگیریم و دنبال مسیحی و یهودی و زردشتی و بودائی و امروزه به دبنال شیعیان مرتضی علی بگردیم تا سر آنها را در مقابل زن و بچه شان از بدن جدا کنیم.

مولانا در فیه ما فیه داستانی ساختگی نقل می کند و می گوید که عمر وقتی فهمید که بزرگترین دشمن او نفس اوست در صدد بر آمد تا کاسۀ زهری بیاشامد و خود را از شرّ نفس خلاص کند. زهر را خورد و لی نمرد .مولانا این را به حساب کرامات عمر می گذارد. ولی نکتۀ مهمی که او تلویحاً می خواهد بیان کند این است که عمر اگر چه فهمیده بود که بزرگترین دشمن او نفس است ولی نمی دانست که مبارزه با این دشمن چگونه باید صورت گیرد. او می خواست جهاد اکبر کند، ولی راهی که می رفت راه جهاد اصغر بود. جهاد اصغر و جهاد اکبر هر یک راه و روش و شیوۀ خاص خود را دارند. مجاهده با نفس با شمشیر و نیزه و زهر خوردن صورت نمی گیرد.

مثنوی کتابی است که مولانا در بارۀ مجاهده با نفس نوشته است. بهترین مؤمنان از نظر او نیز سلف صالح اند و عمر ستارۀ درخشانی است در آسمان سلف صالح. اما کدام عمر؟ عمری که به دنبال پدر کشی و خود کشی بود، یا عمری که پس از جهاد اکبر و پیروزی بر دشمن درونی به فکر ارشاد و هدایت مردم افتاده بود؟

مولانا در مثنوی  عمری را به عنوان سلف صالح معرفی می کند که امروزه می تواند مشکل عالم اسلام را حل کند. مولانا وقتی دو چهره از عمر ترسیم می کرد، یکی را نمایندۀ جهاد اصغر و دیگری را قهرمان جهاد اکبر. می دانست که اگر قهرمان جهاد اصغر به عنوان سلف صالح الگو قرار بگیرد انحرافی در اسلام پیدا خواهد شد که اصل این دیانت را نابود خواهد کرد.  به همین دلیل او در مثنوی سعی کردچهره ای مهربان و بزرگوار از عمر بسازد. بی شک در همان زمان هم بودند کسانی که پیشوا و مقتدایشان عمری بود خشن و شمشیر به دست، ولی مولانا این سلفی گری را برای اسلام خطرناک می دانست و به همین جهت در مثنوی دست به ساختن تاریخی زد که عمر در آن ازکمال  معنویت و انسانیت برخوردار بود.

خطری که امروزه عالم اسلام را تهدید می کند همان خطری است که پیغمبر آن را دید و سعی کرد تا از راه حدیث تمدن ساز ” رجعنا” آن را حل کند.  و همان خطری است که مولانا هم از ناحیۀ سلفی های شمشیر به دست و آدم کش احساس کرد و برای دفع آن چهرۀ دیگری از عمر معرفی کرد. این خطر متاسفانه امروز هم هست و بمراتب هولناک تر از گذشته. خطرسلفی های جهادی امروز ابعاد وحشتناکی پیدا کرده است. امروز جهاد گران اصغر با چوب و شمشیر به جان مردم نیفتاده اند بلکه خود را  با مخرب ترین و ترسناک ترین وسایل جنگی مجهز کرده اند. و از آن طرف چیزی که توسط ایشان به دست فراموشی سپرده شده است جهاد اکبر و مجاهده با نفس است. جهاد اکبر فقط جنبۀ سلبی ندارد. صرفا ترک مخاصمه نیست. جهاد اکبر جنبه ای کاملا ایجابی و مثبت دارد. جنبۀ ایجابی جهاد اکبر آدم سازی و تمدن سازی است. اگر دینی به فکرآدم سازی و تزکیۀ نفس و تقویت اخلاق انسانی نباشد و در صدد نزدیک کردن مردم به خدا نباشد، اصلا دین نیست. کسانی که دین را در جهاد اصغر خلاصه می کنند و حسرت کافر کشی ها و آدم کشیهای صدر اسلام را در سر دارند نمی دانند و نمی خواهند بدانند که اگر پیغمبر امروز  در میان ما بود باز هم می فرمود ما باید از جهاد اصغر و عملیات انتحاری و  شیعه کشی و مبارزه با امپریالیسم و فحش دادن به تمدن غرب به مجاهدۀ نفس و آدم شدن و مسلمان حقیقی شدن روی بیاوریم. و این چیزی است که مولانا هم در مثنوی بیان کرده است و اگر او امروز در میان ما بود او نیز ما را به سلفی گری عمر تشویق می کرد، نه عمری که در فیه ما فیه می بینیم بلکه عمری که در مثنوی  معرفی کرده است.


بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *