RSS Feed

خدا چیست؟

March 20, 2015

مدتی است که احساس می کنم وقی دارم در بارۀ چیزی فکر می کنم یا مطلبی می نویسم، وسط کار خاطرهائی برایم زنده می شود. گمان کنم به خاطر پیری است. پریروز در فیس بوک مطلبی نوشتم در بارۀ فیلم شیار ۱۴۳و وسط آن اشاره ای کردم به هیچاک کردن خودم در آمریکا . یکی ازدوستان فیس بوکی هم پرسید که هیچاک یعنی چه؟ خوشبختانه دوستی دیگر به او پاسخ داد ولی به هر حال این سؤال در ذهن من بود و بود و مرا به یاد دورانی انداخت که من در یک کالج یسوعی در آمریکا به نام سنت مایکل کالج درس می خواندم. زمستان سال۱ ۱۳۴شمسی بود و من نوزده سالم بود. این کالج در دهکدۀ دور افتاده ای بود در شمال ایالت ورمونت، نزدیک مرز کانادا. زمستان آن سال برف زیادی آمد و هر روز صبح که ما از پنجرۀ اطاقمان به بیرون نگاه می کردیم می دیدیم ارتفاع برف بالا تر آمده است. من در خوابگاه دانشجوئی به سر می بردم و هم اطاقی من جوانی بود هم سن و سال خودم به نام گرگوری که به او می گفتیم گرگ ( با کسر اول و ثانی). در سنت مایکل کالج استادان همه مسیحی مؤمن بودند و بعضا روحانیون یسوعی ، با لباسهای کشیشی. خانواده های بچه ها هم کاتولیکهای مؤمن بودند و همه مراسم مذهبی و تعطیلات مذهبی را رعایت می کردند.
در یکی از این تعطیلات گرگ به من پیشنهادکرد با هم سفر کنیم. گفت تو که کاری در اینجا نداری، بیا با من برویم به خانۀ من در حومۀ هاتفورد( در ایالت کاناتیکت) و اگر خواستی با هم می رویم به واشنگتن دی سی و بر می گردیم. من پذیرفتم، چون در غیر این صورت باید شب و روز تو اطاق یا راهرو بمانم بی کار. وسط بر و بیابان. گرگ در ضمن به من گفت که ما با هیچاک کردن می رویم. گفت من خودم همیشه هیچاک می کنم و از هاتفورد به کالج می آیم و بر می گردم. من نمی دانستم واقعا چه خواهد شد. خیال می کردم یکی دو تا ماشین ما را سوار خواهند کرد و به مقصدمان خواهند رسانید. در آن زمان هیچاک کردن در آمریکا متداول بود و دانشجویان اغلب هیچاک می کردند. نا أمنی در بعضی از شهر ها مثل من هتن و شیکاگو بود ولی در جاده ها و شهر ها و روستاهای کوچک نا امنی نبود. ما با ده پانزده راید ( ماشینهای مختلف که سوارمان کردند) رسیدیم به خانۀ گرگ. جالب اینجاست که آخرین راید ما با ماشین پلیس بود. پلیس وقتی ما را در کنار جاده دید ایستاد و سوارمان کرد و گفت چرا شما در شب هیچاک می کنید. ما را برد و رساند به خانۀ گرگ. پدر و مادر گرگ با خوش روئی و مهربانی با من رفتار کردند. اطاقی به من دادند و یخچال را نشانم دادند و گفتند هر چه می خواهی خودت برو بردار. سر شام از من در بارۀ ایران سؤال کردند. درست نمی دانستند کجاست. آمریکائی ها در آن زمان ایران را درست تلفظ نمی کردند. کتابت ایران در لاتین فرانسوی است . برای آمریکائی ها و انگلیسی ها باید به جای آی ، ای می نوشتند Eran تا درست تلفظ کنند. بسیاری از آمریکائی ها به خصوص در روستاها خیال می کردند که سراسر ایران مثل کویر لوت است و ما در چادر زندگی می کنیم. من در چادر بزرگ نشده بودم ولی در خانۀ آمریکائی ها هم احساس راحتی نداشتم. اطاقی که به من دادند در طبقۀ بالا بود و من صبح که شد دو سه ساعت بی کار در اطاقم ماندم. خجالت می کشیدم بیایم پائین . خیال می کردم مرا صدا خواهد زد. ولی کسی با من کاری نداشت. بالاخره حوصله ام سر رفت و آمدم پائین. پدر گرگ نشسته بود جلوی تلویزیون و فوتبال آمریکائی تماشا می کرد. مرا که دید گفت : خوب استراحت کردی؟ و بعد هم گفت ما صبحانه خورده ایم، تو هم برو برای خودت قهوه بریز و هر چه می خواهی بخور. خلاصه یکی دو روزی که من آنجا بودم چندان خوش نگذشت. من پسر بچه ای بودم که با تعارف بزرگ شده بودم و آنها آمریکائیهائی بودند که تکلفی در کارشان نبود. بعدها بود که فهمیدم آمریکائی ها قول و فعلشان یکیست و وقتی تو را در خانه شان پذیرفتند پذیرفتند و دیگر ادا و اطوار در نمی آورند و تعارف و تکلف در کارشان نیست. ولی آن سفر اولین تجربۀ من بود و پاک دست و پایم را گم کرده بودم.
بعد از دو روز با گرگ با ز هم افتادیم تو جاده. اختیار من دست او بود. من مثل بچه دهاتی هائی بودم که تازه تو شهر آمده اند. جاده ها و پل ها مرا حیرت زده کرده بود. چیزی که ما در ایران دیده بودیم راههای خراب و اسفالتهای وصله پینه شده و جاده های باریک پر دست انداز بود. حتی اتوبان تهران کرج هم ساخته نشده بود. بر خلاف تصور خیلی از آمریکائیها ما شتر سوار نمی شدیم ولی اتوبوسهای درب و داغونی هم که سوار می شدیم اگر با شتر مسابقه می دادند معلوم نبود برنده شوند. با حدود سی چهل راید دیگر ما رفتیم واشنگتن و دستمان را زدیم به دیوار ، سک سک کردیم، و بر گشتیم. یادم نیست. شاید هم یک شب در وای ام سی ای خوابیدیم.
از گرگ و خانوادۀ گرگ چیزی که به یادم مانده است مهربانی و صداقت و بی ریائی و یکرنگی است. آنها همه مسیحیان مؤمنی بودند ولی با مذهب من کاری نداشتند و ما هیچ وقت بحث مذهب و دین نمی کردیم. مرا به عنوان یک ایرانی مسلمان پذیرفته بودند و کاری با اسلام من نداشتند. در آن زمانها هیچ کس از اسلام نمی ترسید. در خود کالج هم پدران کلیسا همیشه با ما مهربان بودند. با وجود این که آن کالج متعلق به فرقۀ یسوعی بود ولی هیچ وقت سعی نکردند که ما را مسیحی کنند. برعکس ، آنها سعی می کردند که به ما کمک کنند تا در غربت مطابق اعتقادات ملی و مذهبی خود عمل کنیم. فهمیده بودند که ما مسلمانها مجبور نیستیم که جمعه ها مثل مسیحی ها که یک شنبه ها به کلیسا می روند به مسجد برویم. سر پرست دانشجویان خارجی که یک کشیش بود به ما گفته بود که اگر برای اجرای مراسم دینی و ملی به چیزی احتیاج داریم به او بگوئیم. عید نوروز که شد سرپرست ما گفت من باید برای شما ایرانیها خانه ای پیدا کنم که بتوانید مراسم عید را در آنجا برگزار کنید. خانه یکی از مؤمنان را در پنجاه مایلی پیدا کرد و سپس دو سه تا مؤمن دیگر با ماشینهای خودشان آمدند و ما را به آن خانه بردند تا سال تحویل آنجا دور هم باشیم. خیال می کردند که عید ما هم مثل کریسمس است که همه باید در خانه با هم باشند. وقتی انقلاب شد من در ایران بودم و وقتی انقلابیون شعار مرگ بر آمریکا می دادند نمی توانستم قبول کنم که اینها مرگ همان کسانی را آرزو می کنند که بیشترین مهربانی ها را با من کرده اند.
از سنت مایکل کالج یک خاطرۀ دیگر دارم که در زندگی معنوی من تأثیر گذاشته است. همان طور که گفتم در این کالج کاتولیکی هیچ کس با دین و مذهب ما کاری نداشت. ما هم کاری با دین و مذهب آنها نداشتیم. تنها چیزهائی که ما را متوج می کرد که در یک کالج دینی و یسوعی هستیم یکی لباس کشیشها بود و یکی دیگر روز های یکشنبه که به ما صبحانه نمی دادند. مجبور بودیم که صبر کنیم تا همه از کلیسا بر گردند و بعد به ما “برانچ ” بدهند یعنی چیزی که هم صبحانه بود و هم ناهار. یک روز من با دو تا از ایرانیها در راهرو کنار راه پله ایستاده بودم. داشتیم بحث می کردیم . در بارۀ خدا و این که اصلا خدا کیست یا چیست و آیا وجود دارد یا نه. یکی می گفت خدا هست و یکی دیگر می گفت نیست. هر کدام از بچه ها هم برای خودش دلیلی داشت. من یادم نیست که چه موضعی داشتم. گمان کنم موضع بی خدائی داشتم. جوانیست و جاهلی. در هر حال لا ادری بودم. بحث ما گرم شده بود که ناگهان یکی از استادان کشیش ما از طبقۀ بالا آمد پائین و از کنار ما رد شد و رفت از پله ها پائین. ما به فارسی حرف می زدیم و آن کشیش نفهمید که ما چه می گوئیم. وقتی چند تا پله پائین تر رفت و پشتش همچنان به ما بود، من با صدای بلند به انگلیسی گفتم: Father, what is God?خدا چیست؟ پدر روحانی بدون این که بر گردد و به ما نگاه کند ،همچنان که از پله ها پائین می رفت با صدایی بلند و پرطنین گفت:The Origin. صدایش در راه پله پیچید و همین طور که خودش از ما دور می شد صدایش فضای سینه مرا پر می کرد و از آن روز به بعد هم هر چه زمان بیشتر گذشته صدای او بیشتر به دلم چنگ انداخته است. بیش از نیم قرن از آن تاریخ می گذرد و آن صدا هنور هم در گوش من طنین انداز است و من هیچ گاه بعد از آن تاریخ دوست نداشته ام با کسی در بارۀ خدا بحث کنم و نکرده ام.


بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *