RSS Feed

گوشتخواری و نکاح در اسلام

اسفند ۲۶, ۱۳۹۳

برخی از اسلام شناسان معتقدند که ایدئولوژی اسلام اهل تسنن در قرنهای دوم و سوم هجری شکل گرفته است. من در بارۀ این حکم کلی نفیا یا اثباتا چیزی نمی خواهم بگویم. چیزی که می خواهم بگویم این است که مواردی هست که اهل سنت برای مسئله ای که در جامعۀ نو پای اسلامی در قرن دوم و سوم پیش آمده بوده است به داستانهائی ساختگی یا واقعی متوسل شده و حکمی را به عنوان حدیث و سنت به پیغمبر(ص) نسبت داده اند تا مسئلۀ خود را حل کنند و در این کار هم در بسیاری از موارد موفق بوده اند. در برخی از مواقع هم موفق نبوده اند. من در بارۀ یکی از این موارد که به مسئلۀ رویت در آخرت مربوط می شود در کتابی مستقل به تفصیل بحث کرده ام . در این مقالۀ فیس بوکی می خواهم در بارۀ چگونگی رد گیاه خواری و رد معاشرت نکردن با زنان داستانی را که به عنوان سنت بدان استناد می کنند نقل و تحلیل کنم ( یا به اصطلاح “واسازی” کنم). 
داستان از این قرار است که می گویند در زمان پیغمبراکرم یکی از صحابه به نام عثمان بن مظعون که مورد توجه خاص پیغمبر بود از دست جامعه و ترافیک و راه بندان آن خسته شد. فرار کرد و رفت خانه نشین شد. مدتی از خوردن گوشت و خوابیدن کنارهمسرش هم پرهیز کرد. تنی چند از صحابۀ دیگر، از جمله علی (ع) و عمر و ابوبکر و سلمان و ابوذر و مقداد هم به او پیوستند . روزها همه روزه می گرفتند و شبها هم تا صبح نماز شب می خواندند و ذکر و مراقبه می کردند. گوشت هم نمی خوردند. بوی خوش یا عطر هم استعمال نمی کردند، با زنان خودشان هم نزدیکی نمی کردند. حتی می خواستند خودشان را اخته کنند. که خبر به پیغمبر رسید که چه نشسته ای که اصحاب تو رفته اند و راهب شده اند و راه زاهدان عیسوی و مانوی را در پیش گرفته اند. خبر را که به پیغمبر رسانید؟ حدس بزنید! درست حدس زدید. عایشه . پیغمبر هم با شنیدن این داستان رفت به خانۀ عثمان مظعون و همۀ زهد پیشگان را دعوت کرد و برایشان خطبه خواند و فرمود که در دین من قرار نیست ترک گوشتخواری و ترک زن و خلاصه رهبانیت و در صومعه نشستن باشد. «فانه لیس فی دینی ترک اللحم و النساء و لا اتخاذ الصوامع.» . و می گویند در همین جا بود که آیه نازل شد که : یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما احل الله لکم.»( ۵: ۷۸).
داستان فوق را من سالها پیش خوانده و حتی در یکی از مقالات خود نقل کرده بودم. راجع به آن هم زیاد فکر نکرده بودم. تا این که چندی پیش در بارۀ عقاید مانی در کتاب الفهرست ابن ندیم جستجو می کردم و به داستانی در سرگذشت پدر مانی برخوردم. گویند روزی پدر مانی که نامش فتق بود به معبدی رفت (گویا در همدان، چون پدر مانی همدانی بود) و در آنجا صدای هاتفی را شنید که به او توصیه کرد که سه کار نکند. شبیه به داستان سقراط و هاتفی که در معبد دلفی با او سخن گفت. این قبیل داستانها در قدیم معمول بود. اولیاء الله یا دوستان خدا صداهائی را می شنیدند، نه مثل حافظ که از گوشۀ میخانه هاتفی به او بگوید« می بنوش». هاتف حافظ خیالی و شاعرانه است. ولی هاتفهای قدیم، زمانی که به قول هایدگر فرشتگان هنوز به ما پشت نکرده بودند، مردم راستی راستی مخاطب فرشگان واقع می شدند. هاتف به پدر مانی گفت: « ای فتق، گوشت مخور، شراب منوش ، و با هیچ انسانی هم نکاح نداشته باش (نکاح یعنی سکس).» فتق هم البته به این حرف هاتف گوش کرد. بعد ها پسرش مانی هم این کارها را منع کرد. این واقعه زمانی رخ داد که مادر مانی حامله بود. حدودا در اواخر قرن دوم میلادی یعنی بیش از چهار صد سال قبل از بعثت پیغمبر ما. در این چهار صد سال عقاید و شیوۀ زندگی زاهدانۀ مانی در تمام بین النهرین و عربستان و شمال آفریقا و حتی اروپا و از این طرف تا چین را فتح کرده بود. در سرزمینهائی که بعدا اسلام در آنها غلبه کرد مانی نفوذ زیادی داشت. رهبانیت مسیحی تحت تأثیر مانویت بود. مانویها به ابدال یا اولیاء الله خوشان صدیق می گفتند و در قرن دوم هم صدیقان مانوی با اسامی دیگر هنوز بودند ( فراموش نکنیم که یکی از اسامی تصوف هم برای صوفیان سنی «صدیقیت» است. نمی دانم که با لقب ابوبکر نسبتی دارد یا نه. شاید). در قرن دوم صدیقیت مانوی یکی از ایده آلهای دینی جوانان بود، جوانانی که می خواستند به دنیا و رنج و زحمت آن پشت کنند. خط کشی ها هم هنوز دقیق نبود. کی مسیحی است، کی صدیق مانوی است و کی صدیق مسلمان؟ کی تقیه می کند و کی تقیه نمی کند؟ طبیعی است که برخی از صحابه نیز که احتمالا قبلا مانوی بودند یا راهب مسیحی بودند به اسلام گرویده باشند و صدیقیت مانوی و ترهّب و تنحّس ( بر وزن تقدس به معنی پرهیز از گوشتخواری) را با خود آورده باشند. آیا عثمان مظعون هم تحت تاثیر صدیقیت مانوی بود؟ آیا برخی از کسانی که در خانۀ او معتکف شدند تحث تاثیر زهد مانوی یا ترهب مسیحیان؟ نمی دانم. هر چه بود آنها دست از همان کارهائی کشیدند که هاتف پدر مانی را از انجام آنها منع کرده بود. شراب که نمی خوردند. با زنان هم آمیزش نمی کردند و گوشت هم نمی خوردند. و همین جا بودکه پیغمبر ما به ایشان فرمود که این نوع صدیقیت کار ما نیست. صدیقان ما، کسانی که در «مقعد صدق» نزد پروردگار خواهند نشست سیره و روش زندگیشان این نیست.
کسی نمی داند که این داستان عثمان بن مظعون واقعا در زمان پیغمبر اتفاق افتاده است یا نه. ولی مهم نیست. مهم این است که در قرن دوم و سوم به بعد که مانویت تحت عنوان زندقه یکی از رقبای اسلام و مسیحیت بود باید از صحنه خارج می شد. به دلائل متعدد. یکی هم به خاطر این که حرام کردن گوشت و نکاح مسئله ایجاد می کرد. منع شرابخواری مسئله ای نبود و به همین دلیل هم مسلمانان با آن مشکلی نداشتند. ولی منع نکاح کار آسانی نبود، وانگهی موجودیت بشر را تهدید می کرد. ترک گوشتخواری هم مشکل بود. عربهائی که هرچه گیرشان می آمد می خوردند چطور می توانستند گیاه خوار شوند؟ وانگهی، حرام کردن گوشت مسائلی برای دامداری و تغذیۀ عمومی و حتی کشاورزی پدید می آورد. بنا براین دو تا از حرامهای مانی باید حلال می شد. ( البته، پیغمبر بوی خوش را هم حلال کرد که واقعا دستش درد نکند). باری، داستان عثمان مظعون کلید حل مشکلات جامعۀ قرون وسطا بود و به نظرم در پشت این قضیه نیز عقل و درایت نهفته بود. 
اما امروز ما با این داستان و حدیث باید چه کار کنیم؟ ما می توانیم آن را به عنوان داستانی تاریخی برای حل مسئله یا مسائلی اجتماعی در نظر بگیریم. ولی بعضی ها می خواهند از این داستان استفاده های بیشتر بکنند. می خواهند بگویند که منع گوشتخواری اصلا صحیح نیست. و بعد هم یک قدم دیگر بر دارند و بگویند که ما برای این که ثابت کنیم که مانوی یا راهب نیستیم باید گوشت بخوریم ، هی گوش بخوریم، هی جماع بکنیم ، هی جماع بکنیم. شما تا می آیید مسائلی را که حرص گوشتخواری بشر جدید ایجاد کرده مطرح کنید زود به حدیث و سنت عثمان مظعون متوسل می شوند. تا می آیید در بارۀ اسرافی که بشر جدید به خصوص آمریکائی ها می کنند حرف بزنید و بگویید: آخر چرا این حیوان زبان بسته را می کشید و یک تکه گوشت بدن او را کباب می کنید و کوفت می کنید و بعد هم بقیۀ آن را تو سطل آشغال می ریزید می گویند پیغمبر مگر عثمان مظعون را ملامت نکرد؟ و این فقط در مورد مسئلۀ گوشتخواری و سکس نیست. مسائل دیگر هم همین طور است. علمای سنت می خواهند مسائل جدید جامعۀ صنعتی را با راه حلهائی که در جامعۀ کشاورزی قدیم بدانها رسیده بودند حل کنند. نتیجۀ آن هم این شتر گاو پلنگی است که در خاور میانه و شمال آفریقا حاکم شده است. بشر جدید در جامعۀ لعنتی، ببخشید صنعتی، با مسائلی روبرو شده است که در جامعۀ کشاورزی قرون وسطائی تصورش را هم نمی کردند. ابعادی که مسائل آلودگی محیط زیست ایجاد کرده است وحشتناک است. و بخش اعظم این مسائل مربوط به دامداری و به طور کلی صنایع حیوانی animal industry ا ست. این صنایع حقوق حیوانات را نادیده می گیرد. به حیوانات ظلم می کنند. ظلم و جنایتی که امروز در همۀ کشور ها به حیوانات می کنند دست کمی از کوره های آدم سوزی ندارد. صنایع حیوانی مردم را تشویق می کنند که مصرفی باشند ، حریص باشند، بخورند و بخورند و دور بریزند. در جامعۀ اسلامی قدیم ما همه چیز تعادل داشت. حیوان را به عنوان خلق خدا در نظر می گرفتند و شفقت به آنها را واجب می دانستند. اما امروزه تعادل به هم خورده است. حرصی که در جامعۀ مصرفی برای گوشت و لبنیات و پوست حیوانات می زنند موجودات زنده را در حد اشیاء بی جان تنزل می دهد. اسراف امروزه در حد جنایت است و این اسراف را فقط با دستورات اخلاقی و آیۀ «ولا تسرفوا »نمی توان حل کرد. ادامه دادن و تقویت این حرص به هر بهانه ای عملی ضد بشری است و ادیان همه باید در قبال آن موضع گیری کنند. ولی بعضی ها خیال خودشان را با چند تا روایت و حدیث راحت می کنند. سنت گراها به جای این که از پیشنیان خود بیاموزند که چگونه در صدد حل مسائل اجتماعی باشند فقط از راه حلهای آنها که برای مسائل دیگر وضع شده تقلید می کنند. و تقلید از آن راه حلها یعنی نادیده گرفتن اصل مسئله. داستانهای دینی و روایات و احادیث می توانند خیلی چیزها به ما بیاموزند. مهمترین چیزی که به ما می آموزند این است که برای هر مسئله ای باید راه حل مناسب را پیدا کرد نه این که صورت مسئله را پاک کرد. تقلید کور کورانه از راه حلهای مسائل پیشین به منزلۀ پاک کردن صورت مسئله است نه حل آن.


بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *