RSS Feed

فرار از شهرت

اسفند ۲۴, ۱۳۹۳

امروز صبح که بلند شدم حال نوشتن نداشتم. پیش خودم گفتم فیس بوک بی فیس بوک. از دیروز دنبال یک مطلب تاریخی می گشتم. امروز در دنبال همان مطلب رفتم به سراغ «طبقات الصوفیه» خواجه عبدالله انصاری، هم ولایتی ملا عمر و طالبان. باز کردم و خواندم. نفهمیدم چه طور وقت گذشت. یک ساعتی می خواندم. یکی از چیزهائی که می خواندم در بارۀ شهرت طلبی و حبّ جاه بود که از نظر خواجه عبدالله فتنه است. برای کسی که ارادۀ معطوف به قدرت دارد و دنبال ریاست است فتنه چیز دیگری است. ولی برای کسی که دنبال مجاهده با نفس است جاه طلبی و دوست داشتن شهرت و قدرت و کسب محبوبیت در میان خلق فتنه است. آدم را بی چاره می کند. اسیر می کند. این که من بخواهم به قدرت برسم، مقام بالائی داشته باشم، رئیس باشم و چند نفر گوش به فرمان دائم بله بله قربان بارم کنند ، صدا وسیما با من مصاحبه کند، روزنامه ها در بارۀ من مطلب بنویسند، در فیس بوک استاتوس بنویسم و چشمم به شماره لایکها باشد، به من احترام بگذارند، بگویند به به چقدر دانشمند است. چه شاعری خوبی است. به این می گویند فیلسماز. آخرین فیلمش که جایزه گرفت شاهکار بود، چه هنر پیشه ای، چقدر با حال ساز می زند، ماشاالله به این حنجره. اینها همه فتنه است. خواجه عبدالله روانشناس تیز بینی است. مهارت و خبرگی مشایخ صوفیه و به خصوص ملامتیان در تشخیص فتنه حرف ندارد. خواجه از قول یکی از این مشایخ، به نام سیروانی، نقل می کند که :« آخرین چیزی که از دل صدیقان خارج می شود حبّ ریاست و جاه طلبی است.» و بعد توضیح می دهد و می گوید که حب ریاست و جاه طلبی و خلاصه ارادۀ معطوف به قدرت هرگز از دل آدم بیرون نمی رود، مگر با مرگ. آدم ممکن است یک عمر دم از مجاهدۀ با نفس زده باشد ولی در پیری ناگهان شهرت طلبی و ارادۀ معطوف به قدرت به سراغش بیاید. چرا؟ برای این که حب ریاست شیرین و دلچسب است. وصال با قدرت لذیذ است. به دهان همه مزه می کند. مورد قبول مردم واقع شدن « چیزی خوش است و همۀ خلق آن را جویان اند با چندان آفت که در آن است و شغل» یعنی علی رغم آفتهائی که در راه مجاهد نفس هست و علی رغم مشغولیت ذهنی که ایجاد می کند و شخص را از یاد خدا غافل می سازد، باز چون خوش آیند است مردم آن را دوست دارند. خواجه سپس دو داستان نقل می کند ، یکی در بارۀ سفیان بن عیینه ، رئیس و پیشوای فقهای مکه ، سلف صالحی که استاد شافعی و احمد بن حنبل بود. این سفیان عیینه شبی سلفی دیگری را که اسم او هم اتفاقا سفیان بود به خواب می بیند. سفیان ثوری را که صاحب یکی از مذاهب فقهی بود و بسیار بزرگوار و در میان اهل سنت محترم. این سفیان آن سفیان را می بیند که در بهشت است ( سلفی ها همه به بهشت می روند) و از درختی به درخت دیگر می پرد . سفیان ثوری همین که چشمش به سفیان عیینه می افتد، خطاب به او می گوید: پسر عیینه ، کاری مکن که مردم ترا بشناسند. بر عکس، سعی کن مردم ترا کمتر بشناسند. یعنی اگر تو هم می خواهی زندگیت جهنمی نشود دنبال قدرت و شهرت مرو. 
این دو سفیان برای سلفی ها و عموم اهل سنت حجت اند. هر دو سلف صالح اند. خواجه عبدالله هم از ما می خواهد مانند سلف صالح دنبال جاه و مقام و ریاست و قدرت سیاسی و مالی نباشیم. به ما اندرز می دهد و می گوید که مؤمنان و مسلمانان حقیقی کسانی اند که از همه بی کس تر و غریب تر اند ،از همه مفلس تر اند. ارادۀ معطوف به قدرت و شهرت در آنها نیست. رئیس نیستند. سوار بنز ضد گلوله نمی شوند و بادی گارد هم ندارند. اصلا کسی آنها را تحویل نمی گیرد. این اخلاق سلفی های اصیل بوده است که صد و هشتاد درجه با اخلاق سلفی های امروز اختلاف دارد. در میان سلفی های اصیل و پیروان راستین احمد حنبل کسانی بودند که آزارشان به مورچه هم نمی رسید و وقتی شما آزار نداشتید، دنبال بمب گذاشتن در حرم امام رضا نمی روید، دنبال به آتش کشیدن دو قلوهای تجارت جهانی هم نمی روید، دنبال کباب کردن مردم، زنده زنده، نمی روید، دنبال قدرت نمی روید، دنبال ریاست نمی روید، از اسلام استفادۀ ابزاری نمی کنید.
داستان دیگری که خواجه عبدالله نقل می کند در بارۀ یکی از بزرگان نیشاپور است. شخصی به نام «میره» . صوفی و ملامتی. روزی جناب میره تصمیم می گیرد که از نیشاپور به نسا برود. مریدی دارد که در سفر و در حضربه او خدمت می کند. شیخ فقط او را با خودش همراه می کند. وقتی می خواهد از شهر بیرون روند ناگهان می بینند مردم دنبال آنها راه افتاده اند و آنها را مشایعت می کنند. از شهر که بیرون رفتند « خلقی عظیم با وی بیرون آمدند». شیخ از خادمش می پرسد : اینها کی اند؟ می گوید: همه از ارادتمندان حضرت عالی. شیخ چیزی نمی گوید. صبر می کند تا این که به تپه ای می رسند. می رود بالای تپه و می ایستد. نگاهی به دور و بر خود می کند و شلوارش را می کشد پائین، در می آورد و شروع می کند به شاشیدن. جلوی همه. از قضا در آن لحظه باد هم می وزیده و ادرار شیخ را روی لباس همه از جمله رخت و لباس خود شیخ و سرو روی ارادتمندان پخش می کند. مردم که این صحنه را می بینند قرقر کنا ن از آنجا دورمی شوند. این چه شیخی که جلوی همه خجالت نمی کشد، می شاشد. آنهم ایستاده. « همه منکر شدند از وی بازگشتند.» در این میان خادم شیخ( یا مریدی دیگر) در دلش از شیخ انتقاد می کند، ولی باز شیخ را رها نمی کند. به او پشت نمی کند. می آیند تا می رسند به جوی آبی. شیخ می رود در جوی آب، «همچنان با مرقع و جامه» و خود را آب می کشد و بیرون می آید و رو می کند به خادم و می گوید: « نگر که انکار نکنی که آفتی بدان عظیمی و چندان فتنه و شغلی بزرگ به این مقدار، به بولی از خود باز توان کرد و آن به آب پاک گشت. چرا مؤونت آن باید کشید؟ چه به کار آیند؟ جز از آنکه مردم رعنا و معجب کنند و از مایه مردم خورند و شغل دل افزایند.» شیخ به خادم خودش می گوید که از من انتقاد مکن. من این آفت را واسباب دلمشغولی را با بول خودم برطرف کردم، یعنی شاشیدم به ارادۀ معطوف به شهرت و قدرت و وجیه المله شدن. خواجه عبدالله هم توضیحی در بارۀ این کردار شیخ می دهد و می گوید که علت این که شیخ بالای تپه، جلوی همه بول کرد، این بود که از این که دید خلق الله پشت سرش راه افتاده اند و احترام می کنند و دست او را می بوسند و خاک پای او را به چشم می مالند خوشش آمد. و چون شیخ خوشش آمد، « آن (کار) بر او واجب شد.» از نظر خواجه عبدالله این یعنی مجاهده با نفس. جهاد فی سبیل الله این نیست که شمشیر به دست گیری و دور بینها را خبر کنی تا قبطی کشی ترا همۀ دنیا ببینند. این نیست که بچه های بی گناه را به دلیل این که پدر و مادرشان به دین دیگری هستند از مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن محروم سازی. این نیست که یک عمر در بارۀ مجاهدۀ با نفس موعظه کنی ولی وقتی شمشیر به دست گرفتی به کشتن مردمی که تو خیال میکنی از آنها مؤمن تری مبادرت ورزی، وقتی رئیس شدی همه را ذلیل و خوار بشماری. تمدن اسلامی اگر در تاریخ آبروئی کسب کرده است به خاطر مجاهدات مردانی بوده است که با نفس خود مبارزه کردند و بالای تپه دنیا رفتند و محضاً لله به هرچه مقام و جاه و شهرت جویی و قدرت طلبی بود شاشیدند.


بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *