RSS Feed

نسل انقلابی

August 5, 2013

دیشب منزل یکی از دوستان افطاری دعوت داشتیم. یکی از دوستان قدیمی ام که در انقلاب سی و چهار سال پیش فعال بود مجلس را در دست گرفته بود. مثل اکثر پیرمردها از روزهای قدیم می گفت، از سالهای انقلاب. می گفت: کسانی امروزخودشان را به عنوان مدافعان انقلاب جا زده اند که سنشان به پنجاه سال هم نرسیده است. خیال می کنند اگرفقط پیراهن آستین کوتاه نپوشیدند و به سرعیالشان به جای چارقد مقنعه و چادر بود انقلابی اند. خیال می کنند چون به جلیلی رأی دادند و به روحانی رأی ندادند انقلابی اند. اینها نمی دانند اصلا انقلابی بودن یعنی چه. یکی از میهمانان جوان پرسید: تعریف شما از انقلابی بودن چیست؟ گفت: من خیال همه را راحت می کنم. از پنجاه به پائین نمی تواند انقلابی باشد. تو باید شرینی و تلخی زندگی زمان شاه را زیر پوستت احساس کرده باشی تا بفهمی که می خواهی از چه چیزی دست برداری. آنهم توی شهر. نه این که یک راست از شهرستان بلند شده باشی و رفته باشی تو مجلس نماینده شده باشی. باید در آن زمان زندگی کرده باشی تا بدانی که کجا ایستاده ای و به کجا می خواهی بروی. چه آرمانهایی را پس می زنی و چه آرزوهایی را پیش می کشی. آن جوان با احتیاط پرسید: ممکن است دو سه نمونه از ذهنیت انقلابیون را در آن زمان برای ما بگوئید. گفت: ما دور و برمان کسانی بودند که می خواستند در فرهنگ انقلاب کنند. فرهنگ زمان شاه را به هر دلیل نمی خواستند. می پرسیدند: چرا باید ما دانشگاه داشته باشیم. نمی گفتند نباید داشته باشیم. می گفتند: چرا؟ بودند کسانی که خیال می کردند با حوزه هم می توان کار دانشگاه را کرد ولی آنها در اقلیت بودند و حرف نمی زدند. یا ما نمی شنیدیم. ما یادمان بود که وقتی زمان شاه می خواستند وزارت علوم درست کنند چقدر لیت و لعل در کارشان بود ولذا سخن کسانی را می شنیدیم که می گفتندوزارت علوم به چه درد می خورد؟چرا باید وزارتخانه ای داشته باشیم که موی دماغ دانشگاهها شود؟ ( آن موقع هنوز این دبیرستانهائی که به اسم دانشگاه درست کرده اند تاسیس نشده بود). می گفتند وزارت علوم در کار دانشگاه که حیثیت و شأنش بالاتر از وزارتخانه است فضولی خواهد کردو در برابر استقلال دانشگاه سد ایجاد خواهد کرد. اینها انقلابی بودند. وزارت علوم را هم به صفر رساندند. وقتی یکی از دانشجویان که درسش را نیمه کاره رها کرده بود آمد و وزیر علوم شد فقط یک ساختمان تحویل گرفت، که تازه تخلیه هم نبود. انقلابیون به وزارت ارشاد هم بند می کردند. در زمان شاه چیزی به نام وزارت ارشاد نبود. وزارتی بود به نام فرهنگ و جهانگردی (امیدوام حافظه ام اشتباه نکند). آقایی آمد و همه چیز را تعطیل کرد. وزارت بی وزارت. انقلابی واقعی بود. بعد یکی آمد برنامه داد که ما می توانیم کارهایی بکنیم. اما قبل از این که دست به کار شود، رفت. آقای خاتمی آمد. نمی دانم چه چیزی را تحویل گرفت. در واقع از صفر شروع کرد. نمی دانست چه کار باید بکند. از این ور و از آن ور سعی کرد کارهایی برای وزارتخانۀ جدید دست و پا کندو وظایفی برای خودش تعریف کند تا بتواند بودجه بگیرد. می خواست مانند زمان شاه سانسور مطبوعات راه بیاندازد، ولی چون انقلابی بود خجالت می کشید. چند نفر از روشنفکران انقلابی را دور و بر خود ش جمع کرد و جلسه تشکیل داد و پرسید: خوب، چه کار کنیم؟ چه گونه سانسور کنیم؟ وزیر و معونانش تا سالها کارشان این بود که کار برای خودشان جور کنند. در کار کتاب دخالت می کردند. کاغد وارد می کردند. ناشر درست می کردند. خودشان ناشر می شدند. از ناشران به زور کتاب می گرفتند می دادند به کتابخانه های عمومی. دیگران کتاب وارد می کردند آنها هم می رفتند وارد می کردند. دعوی ارشاد داشتند باید معنی هم برای آن جور می کردند. تا مدتها ارشادیهای انقلابی مانده بودند که آنها کی را باید ارشاد کنند؟ عنوان فرهنگ را هم به اسمشان اضافه کردند تا اعتباری کسب کنند. نسل انقلابی که جا به جا شد دیگر همه چیز به همان صورت که بود پذیرفته شد. در انقلاب چون و چرا هست ولی بعد از انقلاب همه چیز پذیرفته می شود. دوست ما می گفت: خبر نگاری چند روز پیش از من پرسید: به نظر شما آقای روحانی باید چه برنامه ای برای ارشاد داشته باشد. می گفت: من در یک کلمه به این خبر نگار پاسخ دادم: تعطیل. ارشاد را تعطیل کنند. آقای روحانی اگر می خواهد فیلم سازی پیشرفت کند، بازار نشر رونق گیرد ارشاد را تعطیل کند. مگر دستگاه سانسور هم احتیاج به وزارتخانه دارد؟ دوست ما که این حرفها را می زد بیشتر با لبخند میهمانان دیگر روبرو می شد. کسی او را جدی نمی گرفت. جوانی که از دوست ما سؤال می کرد بعد از افطار آمد کنار دست من نشست و گفت: مگر می شود وزارت علوم نداشت؟ وزارت ارشاد نداشت؟ این نسل انقلابی هم افکاری برای خودشان داشتند. یکی باید بیاید در بارۀ روحیه و افکار آن نسل کتاب بنویسد. آدمهای عجیبی بودند. می خواستند همه چیز را به هم بریزند. گفتم: این حرفها را داری به کی می زنی؟ گفت: به شما. خجالت کشیدم و سرم را پائین انداختم.


بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *