RSS Feed

مرداد, ۱۳۹۲

  1. چهرۀ واقعی امام صادق

    مرداد ۲۲, ۱۳۹۲ by نصرالله پورجوادی

    برخی از شخصیتهای بزرگ دینی هستند که چهرۀ شناخته شدۀ آنها با واقعیت وفق نمی دهد. طرفداران و پیروان این شخصیتها سعی کرده اند که در طول تاریخ تصویر آنها را روتوش کنند و پروفایلی از آنها بسازند که با عقاید رسمی مذهب ایشان یا ایدئو لوژی آنها مطابقت داشته باشد. این مطلب را من سالها پیش در خصوص امام محمد غزالی گفتم. غزالی دو کتاب فلسفی نوشت به نام المضنون که به مذاق طرفداران اهل سنت او خوش نیامد و لذا نسخه های آن دوکتاب را از بین بردند و به جای آنها کتاب دیگری نوشتند به همان نام و گفتند غزالی باید این کتاب را به این صورت می نوشت. گفتند غزالی نمی توانست شبها قبل از خواب اشارات بوعلی بخواند و صبحها نجات را رونویس کند. آن کتاب یا کتابهایی را که او واقعا نوشته بی خود نوشته. باید اینطوری که ما برایش نوشتیم می نوشت. به این نوع کتاب سازی می گویند تاریخ مقدس. چهره سازی برای شخصیتهای مذهبی در ادیان و مذاهب دیگر هم عملی رایج بوده و به همین دلیل از دید تاریخی امروز نمی توان به تاریخهای مذهبی اعتماد کرد. من وقتی سالها پیش تفسیر منسوب به امام صادق(ع) را در حقایق التفسیر سلمی خواندم همین احساس را در مورد امام صادق پیدا کردم. پیش خود گفتم اگر این حرفها از آن امام باشد در آن صورت چهره ای که شیعه ارتدکس به دست فقهای خود از امام رسم کرده اند روتوش شده است، ساختگی است. ولی چون در انتساب آن اثر به حضرت صادق تردید وجود داشت زیاد به این مسئله فکر نکردم. تا این که چند روز پیش دوست عزیزم منوچهر صدوقی نسخۀ فاکسیملۀ تفسیر دیگری از امام صادق را برایم فرستاد. این تفسیر هم مانند تفسیر قبلی کاملا عرفانی است. یعنی مثلا برای چیزهای طبیعی در عالم محسوس معانی دیگری که کاملا عرفانی است در نظر می گیرد. نمونۀ آن کعبه است که می گوید علاوه بر کعبۀ سنگ و گل کعبۀ دل هم داریم. بنابر این وقتی حافظ می گوید “احرام کعبۀ دل بی وضو ببست”، اصل ایدۀ کعبۀ دل و احرام بستن آن از امام صادق است. این فقط یک نمونه است. این دو تفسیر دریایی است از این معارف و نشان می دهد که اگر انتساب آنها درست درست باشدچهره ای که اجداد شیعی ما از امام صادق ساخته اند درست نیست. برای من چهره ای که در آن امام صادق علاوه بر تفسیر ظاهری با دیدی عرفانی هم به آیات الهی نگاه می کند و برای ظاهر قرآن باطنی و برای باطن آن باطنی دیگر قائل می شود جذاب تر و باشکوه تر از چهره ایست که در آن امام به مسائل یک طلبه دهاتی در بارۀ طهارت و نجاست و امور روزمره عوام الناس پاسخ می دهد. این تفاسیرعرفانی را اگر هم نخواهیم به طور قطع از امام بدانیم به هر حال نمی توانیم آنها را نادیده بگیریم. منطقی تر این است که بگوییم یک چیزهایی بوده است که حتی اهل سنت هم آنها را قبول کرده و به ما انتقال داده اند. اگر کتابی بود در انتقاد از امام صادق می توانستیم بپذیریم که سنی ها از روی دشمنی این حرفها را جعل کرده باشند. ولی وقتی می بینیم سنی ها عالی ترین مطالب را به امام ما نسبت می دهند در آن صورت منطقی تر این است که ما نسبت به چهره ای که فقهای خشک و ظاهر بین ما از امام ترسیم کرده اند تردید کنیم.


  2. نسل انقلابی

    مرداد ۱۴, ۱۳۹۲ by نصرالله پورجوادی

    دیشب منزل یکی از دوستان افطاری دعوت داشتیم. یکی از دوستان قدیمی ام که در انقلاب سی و چهار سال پیش فعال بود مجلس را در دست گرفته بود. مثل اکثر پیرمردها از روزهای قدیم می گفت، از سالهای انقلاب. می گفت: کسانی امروزخودشان را به عنوان مدافعان انقلاب جا زده اند که سنشان به پنجاه سال هم نرسیده است. خیال می کنند اگرفقط پیراهن آستین کوتاه نپوشیدند و به سرعیالشان به جای چارقد مقنعه و چادر بود انقلابی اند. خیال می کنند چون به جلیلی رأی دادند و به روحانی رأی ندادند انقلابی اند. اینها نمی دانند اصلا انقلابی بودن یعنی چه. یکی از میهمانان جوان پرسید: تعریف شما از انقلابی بودن چیست؟ گفت: من خیال همه را راحت می کنم. از پنجاه به پائین نمی تواند انقلابی باشد. تو باید شرینی و تلخی زندگی زمان شاه را زیر پوستت احساس کرده باشی تا بفهمی که می خواهی از چه چیزی دست برداری. آنهم توی شهر. نه این که یک راست از شهرستان بلند شده باشی و رفته باشی تو مجلس نماینده شده باشی. باید در آن زمان زندگی کرده باشی تا بدانی که کجا ایستاده ای و به کجا می خواهی بروی. چه آرمانهایی را پس می زنی و چه آرزوهایی را پیش می کشی. آن جوان با احتیاط پرسید: ممکن است دو سه نمونه از ذهنیت انقلابیون را در آن زمان برای ما بگوئید. گفت: ما دور و برمان کسانی بودند که می خواستند در فرهنگ انقلاب کنند. فرهنگ زمان شاه را به هر دلیل نمی خواستند. می پرسیدند: چرا باید ما دانشگاه داشته باشیم. نمی گفتند نباید داشته باشیم. می گفتند: چرا؟ بودند کسانی که خیال می کردند با حوزه هم می توان کار دانشگاه را کرد ولی آنها در اقلیت بودند و حرف نمی زدند. یا ما نمی شنیدیم. ما یادمان بود که وقتی زمان شاه می خواستند وزارت علوم درست کنند چقدر لیت و لعل در کارشان بود ولذا سخن کسانی را می شنیدیم که می گفتندوزارت علوم به چه درد می خورد؟چرا باید وزارتخانه ای داشته باشیم که موی دماغ دانشگاهها شود؟ ( آن موقع هنوز این دبیرستانهائی که به اسم دانشگاه درست کرده اند تاسیس نشده بود). می گفتند وزارت علوم در کار دانشگاه که حیثیت و شأنش بالاتر از وزارتخانه است فضولی خواهد کردو در برابر استقلال دانشگاه سد ایجاد خواهد کرد. اینها انقلابی بودند. وزارت علوم را هم به صفر رساندند. وقتی یکی از دانشجویان که درسش را نیمه کاره رها کرده بود آمد و وزیر علوم شد فقط یک ساختمان تحویل گرفت، که تازه تخلیه هم نبود. انقلابیون به وزارت ارشاد هم بند می کردند. در زمان شاه چیزی به نام وزارت ارشاد نبود. وزارتی بود به نام فرهنگ و جهانگردی (امیدوام حافظه ام اشتباه نکند). آقایی آمد و همه چیز را تعطیل کرد. وزارت بی وزارت. انقلابی واقعی بود. بعد یکی آمد برنامه داد که ما می توانیم کارهایی بکنیم. اما قبل از این که دست به کار شود، رفت. آقای خاتمی آمد. نمی دانم چه چیزی را تحویل گرفت. در واقع از صفر شروع کرد. نمی دانست چه کار باید بکند. از این ور و از آن ور سعی کرد کارهایی برای وزارتخانۀ جدید دست و پا کندو وظایفی برای خودش تعریف کند تا بتواند بودجه بگیرد. می خواست مانند زمان شاه سانسور مطبوعات راه بیاندازد، ولی چون انقلابی بود خجالت می کشید. چند نفر از روشنفکران انقلابی را دور و بر خود ش جمع کرد و جلسه تشکیل داد و پرسید: خوب، چه کار کنیم؟ چه گونه سانسور کنیم؟ وزیر و معونانش تا سالها کارشان این بود که کار برای خودشان جور کنند. در کار کتاب دخالت می کردند. کاغد وارد می کردند. ناشر درست می کردند. خودشان ناشر می شدند. از ناشران به زور کتاب می گرفتند می دادند به کتابخانه های عمومی. دیگران کتاب وارد می کردند آنها هم می رفتند وارد می کردند. دعوی ارشاد داشتند باید معنی هم برای آن جور می کردند. تا مدتها ارشادیهای انقلابی مانده بودند که آنها کی را باید ارشاد کنند؟ عنوان فرهنگ را هم به اسمشان اضافه کردند تا اعتباری کسب کنند. نسل انقلابی که جا به جا شد دیگر همه چیز به همان صورت که بود پذیرفته شد. در انقلاب چون و چرا هست ولی بعد از انقلاب همه چیز پذیرفته می شود. دوست ما می گفت: خبر نگاری چند روز پیش از من پرسید: به نظر شما آقای روحانی باید چه برنامه ای برای ارشاد داشته باشد. می گفت: من در یک کلمه به این خبر نگار پاسخ دادم: تعطیل. ارشاد را تعطیل کنند. آقای روحانی اگر می خواهد فیلم سازی پیشرفت کند، بازار نشر رونق گیرد ارشاد را تعطیل کند. مگر دستگاه سانسور هم احتیاج به وزارتخانه دارد؟ دوست ما که این حرفها را می زد بیشتر با لبخند میهمانان دیگر روبرو می شد. کسی او را جدی نمی گرفت. جوانی که از دوست ما سؤال می کرد بعد از افطار آمد کنار دست من نشست و گفت: مگر می شود وزارت علوم نداشت؟ وزارت ارشاد نداشت؟ این نسل انقلابی هم افکاری برای خودشان داشتند. یکی باید بیاید در بارۀ روحیه و افکار آن نسل کتاب بنویسد. آدمهای عجیبی بودند. می خواستند همه چیز را به هم بریزند. گفتم: این حرفها را داری به کی می زنی؟ گفت: به شما. خجالت کشیدم و سرم را پائین انداختم.


  3. بعضی ها افلاطونی به دنیا می آیند

    مرداد ۱۴, ۱۳۹۲ by نصرالله پورجوادی

    (مصاحبه یا روزنامۀ شرق/سوم مرداد ۱۳۹۲)
    برای ورود به بحث از اینجا شروع کنیم که سال های کودکی و محیطی که در آن هر فرد سال های کودکی خود را در آن سپری می کند،تا چه حد در جهت گیری های بعدی آن فرد موثر است؟مشخصا منظورم این است که اگر شما در دوران کودکی در خانواده ی دیگری به دنیا می آمدید و پدرو مادر دیگری داشتید، به نظرتان آیا راهی را که تا امروز دنبال کرده اید باز هم دنبال می کردید یا اینکه زندگی تان سمت و سوی دیگری داشت ؟
    به هر حال مسلم است که اگر من پدر و مادر دیگری داشتم زندگی من کاملا با آنچه امروز هست فرق می کرد، بسته به این که انسان کجا بزرگ شده باشد و در چه جامعه ای رشد کرده باشد، این امور تاثیراتی درمسیر زندگی وی دارد که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست ولی به نظر من چیز هایی هم هست که گوئی در خون انسان است همان طور که هر انسانی یک سلسله صفات ظاهری دارد. به هر حال هر کسی علایقی دارد و به دنبال یک مسائلی می رود و این شاید به خانواده ربطی نداشته باشد، در این باره هانری کربن در جایی می گوید: “بعضی ها افلاطونی به دنیا می آیند”. کربن معتقد است که اموری فطری در انسان وجود دارد که نگاه کردن او را به این جهان و به عالم هستی تحت تاثیر قرار می دهد، ولی به هر حال محیط هم خیلی دراین زمینه تاثیر دارد.
    در دوران کودکی محیط خانواده تان چه طور بود ؟ در چگونه محیطی بود که شما در آن رشد یافتید؟
    محیط خانوادگی من محیطی معمولی بود. خانواده ما مذهبی بودند و شاید اگر تعلیم و تربیت جدید در کشور راه نیافتاده بود، من به طور طبیعی به سمت کار در بازار کشیده می شدم ولی وضع جامعه طوری شده بود که خانواده ها بچه ها را به مدرسه می فرستادند. من در آن زمان به دبستان شریعت که در نزدیکی منزلمان در قنات آباد بود می رفتم . پدرم هم مدتی کارخانه آجر پزی داشت و بعد مشغول کارهای ساختمان سازی شده بود.
    یعنی خانواده شما چندان اهل فرهنگ و کتاب نبودند؛ نخستین جرقه هایی که شما را از گرایش به سمت بازار نهی کرد و با کتاب و کتابخوانی مأنوس کرد، چه زمانی بود؟
    کلاس سوم ابتدایی بود که کتابی به نام یوسف و زلیخا را از دستفروشی خریدم و این ماجرا مربوط به سال ۱۳۳۰ می شود. البته این کتاب . کتابهای بعدی را یواشکی می خریدم، چون آن زمان کتابی مخصوص کودکان وجود نداشت و حرکتی که در ایران در دهۀ ۱۳۵۰ یا اندکی پیشتر آغاز شد و کانون پرورش فکری کودکان آغاز به کار کرد در زمان ما نبود و کتاب هایی هم که بود برای بزرگسالان بود و وقتی ما آن کتاب ها را می خریدیم با مخالفت بزرگتر ها روبه رو می شدیم. در آن زمان در خانوادۀ ما و بسیاری دیگر از خانواده ها یک حس بد بینی نسبت به مدرسه و جود داشت زیرا آنها فکر می کردند مدرسه جایی است که در آن اشخاص در معرض بی دینی قرار می گیرند و علت شکل گیری مدارسی مانند علوی و جامعه تعلیمات اسلامی هم همین نگرانی ها بود. این بدبینی نسبت به کتاب هم وجود داشت و خانواده های مذهبی در آن زمان معتقد بودند که خواندن کتاب غیر درسی برای بچه ها مناسب نیست. من یادم است که در کلاس ششم در دبستان جعفری در بازار چه معیر معلمی داشتیم به نام آقای جلال الدین مروج بود که بعد ها رفت و از دانشگاه تهران دکترای ادبیات فارسی گرفت. من روزی به ایشان گفتم که می خواهم داستان های نویسنده های خوب را بخوانم و او هم به من چند کتاب از جمله «آیینه» محمد حجازی را که مجموعۀ داستانهایی بود معرفی کرد و من همان روز بعد از ظهر رفتم و با زحمت زیاداین کتاب را از شاه آباد تهیه کردم و با خوشحالی برگشتم به مدرسه. همین که آمدم مدرسه، مدیر مدرسه که یک تبریزی بود و اصلا تاجر بازار بود گفت این چیه تو دستت؟و من گفتم کتاب «آیینه». گفتن نام کتاب همان و یک فصل کتک سیر خوردن همان! جناب مدیر بچۀ یازده ساله ای را به خاطر خریدن کتابی که معلمش به او توصیه کرده بود فلک کرد. به این می گویند تعلیم و تربیت اسلامی. این جوری می خواستند جلوی بی دینی ما را بگیرند.
    در دوران دبیرستان هم این وضع ادامه داشت؟ چون به نظر می رسد کم کم کتاب خوانی نوجوانان با پذیرش از طرف خانواده ها روبرو شده بود؟
    تا حدی همین طور بود و هم اینکه در آن دوره ما دیگر آن قدر بزرگ شده بودیم که بتوانیم کارهایی را که می خواستیم انجام دهیم و با سرنوشتی مشابه آن فلک شدن روبرو نشویم.
    مدارسی را که در مقاطع مختلف تحصیل کردید در مجموع چگونه ارزیابی می کنید؟از منظر علمی و هر آنچه که به شما افزودند؟
    من در آن دوره ریاضیاتم خوب بود ولی تجربه دوران مدرسه ام را روی هم رفته تجربه خوبی نمی دانم. به نظر من اگر بخواهم داوری بکنم باید بگویم که تجربه مدارس در دهه ۲۰ و ۳۰ تجربه موفقی نبود. در همان دوره خواهر زاده ها ی من برای تحصیل به زبان فرانسه به مدرسه سن لویی می رفتند و این درحالی بود که همه با این اقدام مخالفت می ورزیدند و می گفتند که چطور می خواهید بگذارید بچه هایتان زیر دست کشیش ها درس بخوانند. ولی نتایجی که به دست آمدنشان داد که کدام تجربه موفق تر بوده است.
    پس می توان اینگونه نتیجه گرفت که برای جبران این تجارب ناموفق بود که عزم سفر به دیار دیگر را کردید تا شاید آنجا بتوانید تجاربی متفاوت و دیگر گونه را پشت سر بگذارید؟
    به هر حال مجموعه ای از دلایل که مهم ترینش علم آموزی و افزایش آگاهی بود من را به این نتیجه رساند که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم. من در سال ۱۳۴۱ ابتدا به ایالت ورمونت نزدیک کانادا و بعد به دانشگاهی در تگزاس رفتم و بعد از ۳ ترم به سان فرانسیسکو رفتم و تحصیل فلسفه را آغاز کردم و در حدود ۵ سال در آمریکا به سر می بردم. در علوم انسانی در ابتدای ورود به این رشته، کمی نادانی نسبت به این که این رشته دقیقا چیست و درباره چه موضوعاتی بحث می کند وجود دارد مخصوصا اگر شما رشته هایی مثل ریاضی و یا تجربی خوانده باشید و در دانشگاه بخواهید جامعه شناسی و یا فلسفه انتخاب کنید، در این صورت خیلی برایتان روشن نیست که این رشته چه چیزی می تواند باشد. من هم کنجکاوی هائی در درون خودم و سوال هایی نسبت به خودم داشتم و دوست داشتم راجع به خودم بیش تر بدانم و فکر می کردم که ساده ترین راه کسب این دانش، تحصیل در رشته روانشناسی باشد. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که علاقه من به چیز های دیگری غیر از روانشناسی است و حسن نظام دانشگاهی آمریکا این است که شما حق انتخاب در رشته های مختلف را دارید و می توانید امتحان کنید که به این رشته علاقه دارید یا خیر. من هم که چند درس روانشناسی و ادبیات گرفته بودم،دست آخر به این رسیدم که فلسفه را انتخاب کنم زیرا دانستم که آن چیزی که من می خواهم و سالهاست پی اش می گشتم،همین فلسفه است.
    تجربه عملی تحصیل در رشته فلسفه در آمریکا برای شما چه آموزه هایی به همراه داشت؟آیا این دوران با پیش فرضهایتان همخوانی داشت یا خیر؟
    من تا چند سال که در آمریکا بودم به فکر بازگشت به ایران نبودم ولی به هر حال در دهه ۱۹۶۰ که من در آمریکا بودم ، در آن دهه وقایعی داشت اتفاق می افتاد و مرکز این وقایع هم نیویورک و سان فرانسیسکو یعنی جایی که من در آن درس می خواندم بود. در آن دهه در دنیا اتفاقاتی افتاد که سمت و سوی بسیاری از معادلات را به ناگهان تغییر داد . بعد از جنگ جهانی اول همگان فکر می کردند تمدن غرب در حال پیشروی به سمت جلو ست و معنویت و آنچه در جهان شرق جریان دارد، منسوخ شده است و این با توجه به نگاه پوزیتیویستی ای بود که بر جهان مسلط بود و بشر مترقی را الزاما‌ بشر غربی می دانست. اما بعد از جنگ جهانی دوم و این همه کشتاری که روی دست جهان متمدن گذاشت، درد و رنج و جنگ بیهوده ای که بر دوش این بشر مترقی سنگینی می کرد، یک سر خوردگی کلی در دنیا پدیدار شد. درکناراین رویداد شکست ایده آل های مارکسیسم -لنینیسم و تبدیل آن به محاکمات و زندان ها و کشتارهای استالین مزید بر علت شده بود . ثمره این سرخوردگی را در دهه ۶۰ می توان به روشنی دید، انقلاب فرهنگی ای که در خود آمریکا صورت گرفت و نگاه تازه ای نسبت به دین و شرق و به خصوص عرفان دوباره در دنیا پدید آمد. همۀ این مسائل باعث شد که عده ای این اعتماد به نفس در آنها مجددا پیدا شود که دوباره در مورد دین و معنویت صحبت و از آن دفاع کنند. من که در کوران این حوادث مشغول تحصیل در رشتۀفلسفه بودم، مجددا توجهم به دین بیش تر شد و یک نوع بازاندیشی نسبت به مسائل دینی و عرفانی در من به وجود آمد. در همان دوره نگاه آل احمد یا شریعتی و یا کسان دیگری مانند دکتر حسین نصر و داریوش شایگان که از بازگشت به شرق صحبت می کردند نیز تحت تاثیر اتفاقاتی بود که در اروپا و در دنیا در حال رخ دادن بود و در ایران دهه ۱۳۴۰ هم توجهی دوباره نسبت به دین پدید آمده بود. به طور مثال جلال آل احمد هیچ وقت نمی توانست ۲۰ یا ۳۰ سال قبل از این اتفاقات چنین نگاه هایی داشته باشد، همچنین شریعتی نمی توانست آن گونه سخن بگوید. این ها نتیجه تغییر نگاهی بود که در کل جهان و در اثر تحولات بعد از جنگ جهانی دوم و شکست ایده آل های مارکسیستی در حال رخ دادن بود.
    پس شما با توجه به این تحولات و نگاه جدیدی که در درونتان در حال شکل گیری بود، به ایران بازگشتید؟نوعی بازگشت به شرق؟
    من با یک نگاه دوباره به این مسائل و با توجه به این که چیز هایی در خودم از قبل وجود داشته و من به آن ها پشت کرده بودم، در طلب یک نوع معنویت و نگاه به زندگی که فکر می کردم با توجه به این تحولات دوباره می شد در آنها بازنگری کرد، به ایران بازگشتم. من در آن دوره دوست داشتم برای پیگیری این خواسته درونی،حتی به قونیه و حلب و هندوستان سفر کنم ولی طبیعی بود که من به سمت مسائلی میل پیدا کنم که سابقه اش در خودم بود، به همین دلیل به ایران آمدم و به تصوف علاقه من شدم ، در حالی بود که زمانی که در آمریکا بودم هیچ آشنایی خاص با تصوف نداشتم و اولین کتاب راجع به تصوف را هم به انگلیسی خواندم. در دهۀ سی خودمان کسی از تصوف صحبت نمی کرد. حد اکثرش کتاب صوفی گری کسروی بود.
    از قرار شما قبل از سفر به ایران هم به قونیه سفر کرده بودید؟از انگیزه های این سفر و حال و هوایتان در قونیه برایمان بگویید؟
    من قبل از این که به ایران برگردم، از آمریکا به قونیه رفتم و بعد از قونیه هم بر سر مزار ابن عربی رفتم. خیلی هم درظاهر عجیب بود که چطور یک جوان ایرانی آمریکا را رها کرده و به این مکان ها سفر می کند.
    بعد از سفر شام به ایران بازگشتید ؟
    بله، من در سال ۱۳۴۶ به ایران برگشتم و وقتی بازگشتم، آدم دیگری بودم و دنبال چیز های دیگری می گشتم. این ۵ سال تحول عظیمی در من به وجود آورده بود که با هیچ متر و عیاری نمی شد آن را اندازه گیری کرد!تحول به واقع عمیق و اساسی بود.
    از سال ۴۶ تا سال ۵۷ که به پیروزی انقلاب منجر شد،عمدتا چه کارمی کردید؟پژوهش و نگارش؟از ادامه تحصیلتان این بار در دانشگاه های داخل برایمان بگویید؟
    در این ده سال من ازدواج کردم و صاحب دوفرزند پسر شدم. به دانشگاه تهران رفتم و دوره فوق لیسانس و دکتری را گذراندم . در دانشگاه تهران رشته فلسفه در واقع برای معرفی فلسفه غرب به ایران بود و نگاهش بیشتر تاریخی بود و مربوط به تاریخ فلسفه غرب می شد. در دوره لیسانس من درس راسل داشتم و استاد ما کتاب “مسائل فلسفه” راسل را تدریس می کرد. وقتی من این درس را می گذراندم ، با آن تحولاتی که در نگاه من به وجود آمده بود، این مسائل در پیش چشمم بسیار سطحی می آمد و دیگر آن نگاه سابق را به این علوم و تفکرات بزرگان فلسفه در غرب نداشتم. بیشتر این سال ها به تحصیل در دانشگاه و پایه ریزی یک زندگی مشترک گذشت و من درواقع در تمام این سال ها مشغول فراگیری بودم تا کار دیگر.
    موضوع پایان نامه دکتری تان چه بود ؟
    موضوع پایان نامه من افلوطین و احمد غزالی بود. ولی با توجه به تغییر نگرشی که در من به وجود آمده بود، من فلسفه غرب را با علاقه تمام نکردم به همین دلیل هم بود در اواسط تحصیلم قصد داشتم تغییر رشته بدهم و فلسفه اسلامی یا الهیات بخوانم، اما مشورت با مرحوم مطهری و توصیه شان برای ادامه تحصیل در همین رشته فلسفه غرب،من را از این تصمیم منصرف کرد.
    کدام استاد در طول تحصیل در شما تاثیر فراوانی گذاشت ؟
    من در حدود ۶ سالی با پرفسور ایزوتسو خارج از دانشگاه تهران کار می کردم. در آن زمان ایشان در سال سه-چهار ماهی به تهران می آمد و ما با چند تن از دوستان نزد ایشان “فصوص الحکم” می خواندیم و بعد هم در کلاس های ایشان شرکت می کردیم و این ارتباط با پرفسور ایزوتسو برای من بسیار سازنده بود تا حدی که می توانم او را یکی از بهترین اساتید و معلم های خودم بدانم.
    آیا در بزنگاه انقلاب و اوج گیری فعالیت های سیاسی دانشجویان،شما هم در گروه های سیاسی- دانشجویی فعال بودید و اساسا در فرایند انقلاب مشارکت داشتید ؟
    من هرگز با مسائل سیاسی کاری نداشتم و هیچ همدردی سیاسی هم با هیچ گروهی نداشتم و مواجۀ من با سیاست منحصر به اخبار بود. من در آن دوره غربزدگی جلال را خوانده بودم و در من تاثیر هم گذاشته بود ولی نگاه شریعتی را نمی پسندیدم و ایدئولوژی اسلامی در من اثری پدید نمی آورد و از نگاه من که با این مسائل به کلی فاصله داشت، بسیار دور بود.
    پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تغییردر رویکردهای کلان،شما چه فعالیتی را دردستورکارخود قراردادید؟ این زمان زمانی است که به هر حال مرکز نشر دانشگاهی به عنوان یکی از درخشان ترین دوران های زندگی شما در شرف تاسیس است و شما برای مدیریت بر آن انتخاب شده اید.
    در ابتدای تعطیلی دانشگاه ها آقای دکتر سروش در ستاد انقلاب فرهنگی من را خواستند و پس از صحبت ها و مشورت هایی که صورت گرفت، پیشنهاد شد که برای اساتیدی که در حال حاضر بیکار هستند، گروه هایی تشکیل بدهیم و هر گروه در رشته خودش به کتاب هایی که مورد نیاز دانشجویان آن رشته خواهد بود ، در فاصله تعطیلی دانشگاه ها کتابهایی تالیف و تدوین بکنند که وقتی دانشگاه ها باز شد دانشجو برای درس خواندن و تحصیل، اساسا کتابی برای مطالعه داشته باشد و منابعش کافی باشد . این پیشنهاد قبول شد و ما کارمان را درمرکز نشر دانشگاهی که در آن روزها نامش را کمیتۀ تالیف و ترجمۀ کتابهای درسی گذاشته بودیم آغاز کردیم. ما در آن دوران در صدد بودیم که دین خود را به انقلاب از راه کمک به استادان دانشگاه و تدریس و تهیه کتاب برای دانشجویان ادا کنیم. در آن موقع دانشجو کتاب نداشت و بهترین دانشگاه های ما حداکثر می توانستند جزوه های درسی خوبی داشته باشند و یا بعضی دانشگاه ها مثل دانشگاه صنعتی شریف کتاب هایی را به زبان انگلیسی افست می کرد و دانشجویان هم بدون اینکه این کتاب ها را درست بخوانند یاد گرفته بودند که از این کتاب ها فقط استفاده محدودی بکنند. ما هم به این نتیجه رسیده بودیم که در زمینه های مختلف برای دانشگاه ها باید کتاب تهیه کنیم. ما در مرکز نشر دانشگاهی وارد حوزه کتاب های درسی و علمی شدیم و انصافا هم کارهای درخشان ما در این زمینه ها بود زیرا در آن دوران تولید کتاب های حوزه علوم انسانی با ما نبود و برای آن «سمت»در نظرگرفته شده بود و تولید کتاب ما در شاخه های صرف علمی مثل فیزیک و شیمی و ریاضیات و علوم پایه ای مثل اینها بود.
    به هر حال مرکز نشر دانشگاهی در سال هایی فعالیت می کرد،کتاب چاپ می کرد و مهم تر از همه مجلاتی قابل تامل و وزین برای نخستین بار منتشر می کرد. باید توجه داشت که فضای فرهنگی ایران در آن زمان فضای راکدی بود؛ انتشاراتی های ما چندان فعال نبودند و ما اساسا مجلات معتبری در زیرشاخه های مختلف نداشتیم؛درتمام این سال ها ساز و کار شما برای فعالیت و جهت گیری هایتان چگونه بود؟آیا واقعا برای جبران این خلا بود که فعالیت می کردید؟
    دهه ۶۰ اوج فعالیت های ما در مرکز نشر دانشگاهی بود. در ده سال اول انقلاب فقر شدید فرهنگی در کل جامعه ما حاکم بود. در آن دوره که مرکز نشر دانشگاهی تاسیس شد در کشور مجله ای که به این امور بپردازد وجود نداشت. اولین مجله نشر دانش بود که مربوط به امور داخلی و فعالیتهای گروهها در مرکز نشر دانشگاهی بود . در ابتدا قرار بود نشر دانش به عنوان بولتن باشد ولی بعد از گذشت چند شماره به صورت مجله ای جدی و عمومی در آمد. بعد از دو سال که از تاسیس مرکز می گذشت کیهان فرهنگی راه اندازی شد. ما در میان این فقر فرهنگی جایی را بنا کردیم بتواند فضایی برای انتشاراتی های دیگر به خصوص به وجود آورد و ما اولین جایی بودیم که بعد از انقلاب کتاب خارجی وارد کشور کردیم و اولین جایی هم بودیم که نمایشگاه بین المللی کتاب را برای آشنایی با موضوعات جدیدی که در عرصه های مختلف علمی عرضه می شد، برگزار کردیم.
    تا چه سالی در مرکز نشر دانشگاهی مدیریت آن را بر عهده داشتید؟
    تا سال ۱۳۸۳، چیزی در حدود ۲۴ سال در آن جا فعالیت می کردم.
    آقای دکتر با این تجربه و عملکرد درخشان، آیا شما به میل خودتان از مرکز بیرون آمدید ؟
    از طرفی بله و از طرفی نه! در واقع خروج من از مرکز آن طور که من می خواستم نبود. به این معنی که من دوست داشتم ارتباطم را با مرکز برای ارائه پیشنهاد ها و انتقال تجربیات حفظ کنم که با نوع خروج من عملا این امکان فراهم نشد و بعد از بیرون آمدنم تا همین امروز هم سری به آن جا نزده ام. امروز دلسوزی من بیش تر از این جهت است که من سال ها علیرغم میل قلبی خودم در آن جا ماندم( چون از مسائل اداری و مدیریتی خسته شده بودم و این مسائل را دوست نداشتم ) و کارکردم و در این چند سال برای پا گرفتن این نهال در کنار من افراد دیگری هم زحمت کشیدندو نتیجه همان چیزی شده بود که همه می دانیم؛ از همین رو وقتی از رونق افتادن آن جا را امروز می بینم برایش غصه می خورم.
    کمی هم به مسائل دیگر بپردازیم! با توجه به این که شما دغدغه هایی در حوزه زبان فارسی دارید، گرایش هایی که اخیرا در مورد زبان فارسی به وجود آمده است و تمایل به تحصیل به زبان محلی و مادری را که عملا در برخی مناطق کشور پررنگ تر از قبل شده است چطور ارزیابی می کنید؟ آیا برخورد قهری با بروز این خواست و گرایش را درست می دانید یا فکر می کنید برای آن راهکاری فرهنگی و مدنی هم وجود دارد؟
    این قضیه دو جنبه دارد: یکی حضور زبان های محلی و یکی دیگر مبارزه و مغلوب کردن زبان فارسی است که این ها را باید از یکدیگر تفکیک کرد. در سیاست های کشور مخالفتی با زبان های محلی نیست ولی عده ای می گویند که چرا زبان فارسی باید در مدارس آموزش داده شود. درپاسخ به این افرادباید گفت که این به خاطر سابقه زبان فارسی در ایران است. این زبان یک توانایی هایی و ذخایر فرهنگی را در دل خود دارد و این ها هم یک شبه به وجود نیامده و در طول تاریخ شکل گرفته است و پس از سیر این تاریخ طولانی به طور طبیعی در جایگاه زبان رسمی قرار گرفته است. زبان فارسی را کسی از میان زبانهای متعدد ایران به عنوان زبان رسمی کشور انتخاب نکرده است. زبان فارسی این حیثیت را پس از قرنها به طور طبیعی در این سر زمین و حتی تا حدودی در سرزمین های دیگر پیدا کرده است و کسی حق ندارد و نمی تواند آن را از این مقام پائین بکشد. در دوران های مختلف در ایران لهجه ها و زبان های دیگری هم در کشور بوده است ولی این زبان بوده که توانسته جایگاه تاریخی خودش را به عنوان زبان فرهنگی عمومی و به اصطلاح ” لینگوا فرنکا” همیشه حفظ کند و در دوران جدید هم به صورت زبان رسمی در آید. عده ای معتقدند که چون این زبان از این موقعیت برخوردارد است این باعث شده است که زبان های محلی رشد نکند و به حاشیه رانده شود. در حالیکه این گونه نیست و زبان امری نیست که عده ای خاص آن را زبان رسمی کشور کرده باشند، این زبان را فقط فارسی زبانان به این جایگاه نرسانده اند. گویندگان به زبانهای دیگر هم دست به دست هم داده اند و به فارسی توانائیها و قابلیتهایی داده اند که این شود که هست. من در اینجا می خواهم پیشنهادی را مطرح نمایم! من اوایل انقلاب پیشنهاد کردم که دست به ترکیب دانشگاه ها نزنیم قبل از آن یک دانشگاه ایده ئال اسلامی تاسیس کنیم و اساتید اسلامی دلسوز را به این جا دعوت کنیم و بعد از چند سال نتایج عملکرد این دانشگاه را بررسی کنیم و اگر خوب بود این دانشگاه را برای بقیه دانشگاه ها الگو قرار دهیم در حالی که امروز وقتی صحبت از دانشگاه اسلامی می شود، به امر روشن و واضحی اشاره نمی شود و همین کلی گویی ها هم هست که باعث آفت ماست.
    در مورد زبانهای محلی هم پیشنهاد من به مخالفین تحصیل به زبان فارسی این است که به جای این که تمام آموزش و پرورش اردبیل یا تبریز و مراغه را به زبان ترکی برگردانیم که از لحاظ امکانات و کمبود کتاب و غیره عملا امکان نیست، یک مدرسه دایر بکنید و کتاب هایشان را هم خودتان تالیف کنید، یعنی از باکو و استانبول نیاورید، و ببینید که چند تن از پدر و مادران راضی می شوند که فرزندانشان را به مدرسه ای بفرستند که در آن تنها زبان ترکی تدریس می شود و منابع مطالعاتی تنها به این زبان محدود است؟ تا جائی که من می دانم در طول تاریخ دغدغه پدران و مادران ترک و آذری زبان، آموزش زبان فارسی و تا حدودی عربی برای خواندن متون دینی به کودکانشان بوده است زیرا آن ها ترکی را در خانه آموزش می بینندو احتیاجی به آموزش آن درمدارس نیست. من مطمئنم که خود والدین آذربایجانی و بلوچ و ترکمن و لر و کرد هستند که با حذف زبان فارسی مخالفند. با حضور زبانهای دیگر مانند ترکی و کردی و بلوچی هم کسی مشکلی ندارد و اتفاقا لازم هم هست و در این حوزه ما ضعف های جدی داریم. ما برای حفظ به خصوص برخی زبانها و لهجه ها باید اقدامات جدی تری بکنیم. من نگران می شوم وقتی می شنوم که مثلا لهجه سمنانی یا بشاگردی ضعیف تر از گذشته شده است. ما چرا نباید یک تاریخ ادبیات ترکی داشته باشیم. بیش از یکی. در این زمینه مقداری منابع به انگلیسی موجود است و شاید هم به زبانهای دیگر ولی به فارسی کتابی وجود ندارد و نویسندگان ترک و آذری ایرانی باید ترغیب بشوند که به ادبیات ترکی به عنوان بخشی از ادبیات سرزمین ما بیشتراز اینها بپردازند و حتما یک تاریخ ادبیات ترکی بنویسند.
    جنابعالی به عنوان یکی از پزوهشگران مطرح و صاحب نام در عرفان و تصوف ایرانی،نسبت انسان ایرانی را با عرفان چگونه می بینید؟زیرا در نگاه بسیاری، عرفان به معنای رخوت و کسالت است و این که انسان در گوشه ای بنشید و هر آن چه که بر او می آید قبول کند؛ به باورتان ریشه نگاه های اینچنینی به عرفان چیست و شما خودتان پس از این همه سال کنکاش و پژوهش،عرفان را دارای چه مشخصاتی می دانید؟
    مسئله عرفان مسئله نسبتی است که انسان با حق و هسته ی مرکزی عالم هستی برقرار می کند، خلاصه عرفان این است. مسیله عبارت از نوع خاصی نگاه کردن به دین نیست. نسبت انسان با خداست و این نسبت فراتر از کفر و دین است. البته در دین و فلسفه هم می خواهند در نهایت نسبتی با حق یا وجود مطلق برقرار کنند. کوششها برای برقرار کردن این نسبت به حوزه های مختلفی تقسیم می شود. فلسفه ، کلام، عرفان. در دوره هایی کسانی بودند که واقعا به آن مرکز عالم هستی نزدیک شدند و کلامشان، کلام حق شدبود و اشخاصی مانند بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، ابوسعید ابوالخیر و شاعرانی مثل مولانا و حافظ از این دسته اند که جوهره معنوی این مملکت را ساخته اند. این که ما چگونه این نسبت را برقرار کنیم، خود مسئله ای بسیار دشوار است. دین و فلسفه هر کدام راه هایی را پیش رو می گذارند که چگونه می توان نسبت نزدیک تری با آن حقیقت برقرار کنیم ولی اینکه چه راه و طریقی را انتخاب کنیم، این با خودمان است. همچنین درست است که در عرفان توصیه هایی مبنی بر کنار گذاشتن دنیا، فقر و تسلیم و رضا و مواردی از این قبیل موجود است، اما این ها هدف نیست بلکه راه هایی است که عرفان پیش روی ما می گذارد و در بسیاری از موارد متاسفانه تنها به پوسته توجه می شود و مغز و محتوا به دست فراموشی سپرده می شود.
    دیدگاهتان درباره عرفان های نو چیست؟همین گرایش هایی که در هند اوج آن وجود دارد و در ایران هم با مظاهری از آن بعضا روبرو می شویم؟
    یک چیزی در ۵۰ سال اخیر در آمریکا به وجود آمد با عنوان “new age” و این گرایش همه جا را هم گرفته است. درست است که در این گرایش ها نوع نگاه به عرفانهای گذشته زیاد مطرح نیست،اما من هیچ دلیلی برای رد بعضی از این فرقه ها ندیدم و کتاب های این ها را که می خوانم بعضا می پسندم و نکته هایی را هم این کتاب ها به من می آموزد و به نظرم بسیاری از این ها همان آموزه های عرفای گذشته است که به زبان امروزی دوباره به ما عرضه می شود.
    در عرفان شما چه چیز را یافتید که در فلسفه آن را پیدا نکرده بودید؟
    در عرفان ما چیز هایی می شنویم که در فلسفه آن را نمی شنویم؛ به طور مثال از بعضی عرفا می شنویم که ما چیزی ندیدیم جز آنکه خدا را هم در آن دیده باشیم. چطور می شود که انسان خدا را در تمامی عرصه های این کائنات می بیند؟ این نوع دیگری از نگاه است، این یعنی به آسمان، زمین، درخت، گل و حتی انسان های دیگر از دریچه ای دیگر نگاه کردن. همه مسئله این است که قدرت معرفت خودت را افزایش دهی تا آنچه که با چشم سر نمی توان دید بتوانی در دل ببینی. با چشم بیرونی هم دنیا یک جور دیگری می شود. وقتی من عینک به چشم نداشته باشم همه چیز را مبهم و تار می بینم ولی وقتی عینکم را به چشمم می گذارم همه چیز شفاف می شود و نور را طور دیگری می بینم. این هم همین طور است کسانی هستند که می توانند نور را ببینند، الله نور السماوات را می توانند ببینند؛و این به نظرم تفاوت فلسفه است با عرفان.
    فکر می کنید در زندگی روزمره به شدت صنعتی و مصرف زده و گرفتار شهروند جهان امروزی،اساسا گرایش های عرفانی و دوری گزیدن از جهان و مثال این اساسا جایی می تواند داشته باشد؟
    بحث پرداختن ظاهری به این امور نیست. در همۀ طریقه ها و ادیان برای رسید به معرفت راههایی توصیه می شود. کارهایی می گویند بکنید تا حکمت و معرفت پیدا کنید. یکی از آنها گرسنگی کشیدن یا رعایت رژیمهای خاص است. روزه گرفتن هم همین است. مسئله سلامت جسم نیست . مسئله پیدا کردن قرب است. چه کار کنید که قدرت شناخت و معرفت شما افزایش یابد. این را از قدیم همه گفته اند که گرسنگی باعث هشیار شدن حواس شما می شود. این ها ممکن است الان توصیه نشود، سخن این جاست که عده ای برای رسیدن به این امور این روش ها را در پیش می گرفتند و حالا ممکن است گرایش های دیگری دنبال شود. مهم اصل بحث است و نیازی که بشر امروزی به عرفان و معنویت دارد. چه کار کنیم که او را بشناسیم و به او نزدیک شویم. دینی که مرا به او نزدیک نکند به چه درد می خورد. و هر چه ما را به او نزدیک کند باید دنبالش بود.
    مهم ترین دغدغه تان این روزهایتان چیست ؟
    بزرگترین مسئله و نگرانی من در زندگی محیط زیست است. این که زمین دیگر جایی برای زندگی انسان ها نباشد. چند وقت پیش در جایی مطالعه می کردم که از فزیکدانی پرسیده بودند که بزرگترین دغدغه شما چیست؟او پاسخ داده بود که دستکاری ژنتیک و تاثیراتی که این دستکاری روی انسان دارد. به نظر من ما انسان ها طبیعت را که نازل ترین و نزدیک ترین مرتبه از مراتب معنوی جهان به ماست به صور مختلف داریم مسخ می کنیم. به نظر من طبیعت مقدس است چون هر چند که آخرین مرتبه از عالم جان است به هر حال عالم جان است و این اساسا با آنچه این روزها بر سرش می آوریم همخوان وسازگار نیست.
    با توجه به این که شما سال های متمادی با مسائل نشر و کتاب درگیر بوده اید و با آسیب های این حوزه از نزدیک آشنا هستید، وضعیت امروز کتاب و کتابخوانی را چطور می بینید ؟ به نظر شما ریشه ی دوری مردم از کتاب و کتابخوانی را کجا باید دنبال کرد؟
    عوامل مختلفی در این ماجرا دخیل هستند، از طرفی وقتی مقایسه می کنید تعداد عنوان هایی که امروز چاپ می شود از گذشته بیش تر شده است وعناوین گذشته هم جزو موجودی شماست و این یعنی اینکه موجودی واقعی برای خواننده بیش تر شده است. از طرف دیگر مجلات و روزنامه های خواندنی و مهم هم نسبت به گذشته بیش تر شده است، شما امروز با تعداد زیادی نشریه و مجله روبه رو هستید که در گذشته نبودند و بیشتر کتاب بود که وجود داشت و قابل مطالعه بود. مسئله بعدی کامپیوتر است. بخشی از وقتی که در گذشته صرف خواندن کتاب می شده است، امروز به مطالعه در اینترنت صرف می شود و مسئله بعدی که می توانم به آن اشاره کنم این است که ما در گذشته یک جامعه شفاهی بوده ایم و علم و آگاهی از طریق شنیدن منتقل می شده است، در کشور های دیگر هم البته همین طور بودند ولی آن ها کارهایی را برای انتقال جامعه از شفاهی به کتبی انجام دادند و حوصله اشخاص را از طریق آموزش در مدارس برای کتاب خواندن بالا بردند و قدیم اگر پای منبر می نشستند امروز یاد گرفتند که باید در کتابخانه بنشینند. همین تیراژ کتاب را می توانیم با کشور هلند که یک زبان محدود دارد مقایسه کنیم و ببینیم که چه حجمی در آن جا کتاب مطالعه می شود و در ایران چقدر اعداد و ارقام کمتر و محدودتر از کشورکوچکی مثل هلند است و این نشان دهنده موفقیت آن ها در انتقال از فرهنگ شفاهی به فرهنگ کتبی است و این در حالی است که به عقیدۀ من ما هنوز از «جامعه شفاهی» کاملا عبور نکرده ایم.


  4. دعواهای قرون وسطائی

    مرداد ۱۱, ۱۳۹۲ by نصرالله پورجوادی

    جنگهای مذهبی که گاه به کشت و کشتار و خونریزی منتهی میشد مصیبتی بود متعلّق به قرون وسطی. در قرون وسطی بود که شیعه و سنّّی بر سر مسائل اعتقادی یا سیاسی یا تاریخی با هم می جنگیدند. در قرون وسطی بود که مسیحیان یهودیان را تحت فشار قرار می دادند و آنها را آواره می کردند. مسلمانان زرتشتیان را تحت فشار قرار می دادند و آنها را مجبور می کردند یا اسلام بیاورند یا مهاجرت کنند. دعواهای مذهبی در اروپا هرچند که در قرنهای هفدهم و هجدهم بود ولی آنهائی که می جنگیدند هنوز در قرون وسطی به سر می بردند. ذهنیتشان قرون وسطائی بود. سنّی هایی که شیعیان را به اتهام شیعه بودن یا رافضی بودن می کشتند دعوایشان قرون وسطایی بود. جلادان صفوی که علماء و حکما و متکلمان و فقهای اسلام را به جرم سنّی بودن می کشتند شمشیر قرون وسطایی در دست داشتند. حتی در زمان ناصرالدین شاه هم که به خیال خود برای دفاع از اسلام به آزار بهائیان و شیخی ها می پرداختند با ذهنیت و روش قرون وسطایی از اسلام دفاع می کردند. ویژگی دفاع از اسلام در قرون وسطی این بود که مبارزه مسلمانان با غیرمسلمانان در مرتبّ نبوت بود. حتی در صدر اسلام هم مؤمنان به عنوان وظیفۀ دینی خود از راه تطوّع (یعنی داوطلبانه) به مرزها می رفتند در مرتبۀ نبوت یا محمد رسول الله می جنگیدند، نه در مرتبۀ توحید. البته موارد استثنایی هم بود، معمولاً جنگ با کفار جنگ با ملحدان و اشخاصی که به خدا یا وجود متعالی ایمان نداشتند نبود. بسیاری از دعواها حتی از مرتبۀ محمّد رسول الله هم پائین تر بود. دعوای شیعه و سنّی از مرتبۀ نبوت هم پائین تر است. دعوای شیعه زیدی و اسماعیلی یا امامی مگر در چه مرتبه ای بود؟ دعوای شیعیان ارتدکس با شیخی ها در چه مرتبه ای بود؟ هر دو گروه نه فقط به توحید و نبوت خاتم الانبیاء ایمان داشتند بلکه به اهل بیت هم ارادت می ورزیدند. دعوای نعمتی و حیدری در چه مرتبه ای بود؟ همه در مرتبه ای پائین تر از مرتبۀ توحید بود. امروزه نیز کسانی که به عنوان اهل سنّت با شیعیان می جنگند و دستور قتل و ترور آنها را در پاکستان و عراق صادر می کنند در مرتبۀ توحید نمی جنگند، بلکه حتی در مرتبۀ نبوت هم نمی جنگند. به همین دلیل دعوای ایشان قرون وسطایی است. شیعیانی هم که با سنّیان سرستیز دارند ستیزه جویی ایشان حاصل ذهنیت قرون وسطایی است. اذیت و آزار فرقه های درویشی هم ناشی از همین ذهنیت است. این بدان معنی نیست که در عصر جدید ادیان و مذاهب با هم سر دعوا ندارند. نه، ادیان و مذاهب در عصر جدید هم مجبوراند که از خود دفاع کنند. مسئله اینجاست که در برابر کی و چگونه؟ ادیان در برابر کدام دشمن باید از خود دفاع کنند؟ همان دشمنی که در گذشته داشتند؟
    حقیقت این است که دشمن دینداری امروزه با گذشته فرق کرده است. امروز دشمن شیعه سنّی نیست و دشمن سنّی شیعه نیست. دشمنی ادیان و مذاهب با کسانی است که به مبدء اعتقاد ندارند. مؤمن حقیقی به وجود متعالی قائل است و دشمن او کسی است که به وجود متعالی قائل نیست. مسلمانان در دوره هایی به همین دلیل اهل کتاب را دشمن حربی خود قلمداد نمی کردند. به همین دلیل فرقه های درویشی و بهائیان و شیخی ها دشمن مسلمانان نیستند. شاید به کار بردن لفظ دشمنی هم درست نباشد. به هر حال، کسانی که هنوز به این نوع اختلافات دامن می زنند در قرون وسطی به سر می برند. البته در عصر جدید فقط مرتبۀ اختلاف نیست که در دعواهای دینی و مذهبی تغییر کرده، بلکه شیوه های عملی برای دفاع هم تغییر کرده است. به عبارت دیگر، در عصر جدید نه فقط موضوع اختلاف ادیان از مرتبۀ نبوت به مرتبۀ توحید رفته، بلکه روش مقابله با دیگران هم تغییر کرده است. در گذشته شمشیر و اسلحه بود که تکلیف دشمنی ها را معیّن می کرد. کاتولیک و پروتستان اسلحه به دست می گرفتند و یکدیگر را می کشتند. سنّی ها اگر در شهری قدرت به دستشان می رسید پیروان مذاهب دیگر را می کشتند. کرّامی ها در فیروزکوه افغانستان آن قدر قدرت داشتند که پرنفوذترین شیخ الاسلام زمان یعنی فخر رازی را تهدید به مرگ می کردند. سنّی هایی که در عراق و پاکستان دستور قتل و ترور شیعیان را صادر می کنند هنوز به روش قرون وسطایی عمل می کنند و به خیال خود از مذهب خویش دفاع می کنند.
    تفاوت عصر جدید با قرون وسطی این است که اسلحه را از دست طرفین دعوا گرفته است. یکی از مواد درخشان اعلامیۀ حقوق بشر نیز همین است. هر کس آزاد است که دینی را که می خواهد اختیار کند. کسی حق ندارد سر نیزه را به سینه کسی فشار دهد و از او بخواهد که دین خود را تغییر دهد. مسلمانان از برکت همین ماده است که می توانند در اروپا و آمریکا آزادانه زندگی کنند. در اروپا هیچ کس حق ندارد مسلمانان یا بودائیان یا هندوها را با اسلحه تهدید کند و از آنها بخواهد که به مسیحیت بگروند. ادیان و مذاهب در عصر جدید اسلحۀ آتشین را زمین گذاشته اند هرچند که در بعضی از جاها متأسفانه این حق انسانی توسط برخی از پیروان ادیان زیرپا گذاشته می شود. عصر جدید از پیروان مذاهب و ادیان خواسته است که برای دفاع از دین و آیین خود متوسل به اسلحۀ آتشین نشوند. همۀ ادیان حق دفاع از دین خود را دارند، امّا حق ترور و کشتن اشخاص دیگر را ندارند. دفاع از ادیان باید با سلاح عقل صورت گیرد. هر کس آزاد است به هر نحوی که می خواهد فضائل دین خود را تبلیغ کند، براهین برتری دین و مذهب خود را بر دیگران اقامه کند، و همان طور که خودش اختیار داشته یعنی آزاد بوده که دین خود را برگزیند، این حق را باید برای دیگران هم قائل شود. حکومتها هم نمی توانند از احاد ملّت خود این حق را سلب کنند. کشورهای غربی از بسیاری از کشورهای شرقی در این مورد جلوتراند. کشورهای شرقی هم همه در یک ردیف نیستند. امروزه کمتر حکومتی است که اشخاصی را به جرم داشتن دینی یا مذهبی مغایر با دین و مذهب اکثریت آن جامعه بکشد. ولی متأسفانه هستند حکومتهایی که برخی از آحاد ملّت خود را به جرم داشتن دینی دیگر از پاره ای از حقوق شهروندیشان محروم می کنند. این روش مسلماً قرون وسطائی است. مشکل کشورهایی مثل عربستان سعودی همین است . در شأن حکومت امروزی و متعلّق به عصر حاضر نیست که با روشهای قرون وسطایی از دین دفاع کند. در واقع ادیانی که به روشهای قرون وسطائی با ادیان دیگر به مقابله برمی خیزند با خودشان دشمنی می کنند.